گنج

شمارهٔ ۵ - حسبحال آذربایجان و خراسان هنگام تعدیات و بمباردمان سپاهیان روس تزاری

سحرگاهان که مهر عالم آراز طاق چرخ گردید آشکارا
بسان گهر اندر تاج داراو یا چون آتشی از سنگ خارا
برآمد کرد روشن سطح گردونبه دریا گشت جاری فلک مشحون
بت نوشین لبم از خواب برخواستبر از دیبا تن از پیرایه پیراست
چو شاخ گل قد و بالا بیاراستحمایل کرد گیسو از چپ و راست
رخ از ماورد روشن لب ز می مستبسان لاله در باغ دلم رست
بگفتا دیدم اندر عالم خواببه صحرائی تنم افتاده در تاب
تهی بود آن زمین از سبزه و آبز نور آفتاب و شمع مهتاب
زمین دور از سکون چون آسکون بودهوا کالمهل یغلی فی البطون بود
من آنجا بر سر پای ایستادهعنان صبر و تاب از دست داده
ز دیده سیل خون بر رخ گشادهدل اندر رحمت باری نهاده
که با فضلش نجات از ورطه آیدبرین کشتی نسیم شرطه آید
دلم در لجه ی اندیشه شد غرقتن اندر بحر حیرت پای تا فرق
بناگه جست از آن بالا یکی برقتو گفتی آفتابی سرزد از شرق
دو چشمم خیره ماند از نور جاذبچو اندر صبح صادق صبح کاذب
بر آمد ناگهان زان برق دستیکه بودش دست قدرت ناز شستی
هوا بگرفت چون مبهوت مستیسوی بالا کشید از خاک پستی
به پیش تخت شاهنشه فرا داشتسرافرازم در آن دولت سرا داشت
چو صیدی بسته در فتراک بودمو یا چون خوشه ای در تاک بودم
نه در افلاک و نه در خاک بودمولی برتر ز نه افلاک بودم
دو تا کردم قد طاعت بر شاهربودم رایت از مهر افسر از ماه
بدو گفتم تو آن تابنده قدریکه در گردون رفعت ماه بدری
پس از احمد رسولان را تو صدریو مات الشافعی و لیس یدری
«علی ربه ام ربه الله »مکن منعش مگو بیرون شد از ره
در این هنگامه از پهنای بیدایکی شوری شگفت آمد هویدا
بساطی در زمین گردید پیداکه از دیدار آن شد عقل شیدا
گروهی دیدم اندر بند دشمنغزالان در کف گرگان ریمن
همه چون ماهی بریان به تابهخروشان با خضوع و با انابه
زنی اندر فغان و عجز و لابهچو بعد از کشتن جعفر عنابه
کمان کرده قد از داغ جگربندبسر میریخت خاک از سوگ فرزند
کمر خم دیده خونین دل شکستهجگر پر درد و تن در بند بسته
ز داغ نوجوانان زار و خستهز اشگ دیده در دریا نشسته
به زاری بر سر و بر سینه می زدجزع را سنگ بر آیینه می زد
روان اندر پی او چند کودکدل از غم سینه از ناوک مشبک
گرفته دامن ما در یکایکدمی ناگشته زو مهجور و منفک
تو گفتی جوجه سیمرغ از قافپراکنده پی مادر در اطراف
دگر سو بود پیر طاعن السننشسته برف پیری در محاسن
رمیده چون مساکین از مساکندلش لرزان تنش آرام و ساکن
ز دیدارش پریشانی هویدامه و مهرش ز پیشانی هویدا
سرش پر خون تنش مجروح گشتهدر غم بر دلش مفتوح گشته
ز انده قالبش بیروح گشتهبه طوفان حوادث نوح گشته
ربوده کشتیش را هر زمان موجگهی اندر حضیض و گاه بر اوج
تماشای گرفتاران این بندصف نظاره را در گریه افکند
درخت صابری را ریشه برکندنماند آنجا تنی شادان و خرسند
همه کردند اشگ از دیده جاریبر آوردند از دل بانگ زاری
زن دل خسته آغاز سخن کردتحیات حسن بابوالحسن کرد
پس آنگه شکوه از دور زمن کردبه زاری عرض غمهای کهن کرد
بگفت ای شه من آذربایجانمکه خصم افروخت آذرها بجانم
شنو فریادم ای دریای غیرتبرس بر دادم ای غمخوار امت
ز پا افتادم ای سالار ملتنما آزادم از زندان محنت
اجرنی یا مجیرالملک و الدیناغثنی یا غیاث المستغیثین
ز من نوشیروان نوشین روان بودبه تختم اردشیر و اردوان بود
درختم سبز و گلبرگم جوان بودبه جویم آب آبادی روان بود
کنون شاخ نشاطم گشته بی برگخزان شد گلشنم از صرصر مرگ
به زیر سایه اسلام بر منمسلم شد لوای ترک و ارمن
نمودم حمله بر صقلاب و ژرمنربودم زر به خروار و به خرمن
مگر از دل و داعم گفته سیروسبه هر گنجی ز خاکم خفته سی روس
مسلمانی دیارم کرده بدرودحوادث کشت عمرم جمله بدرود
ز هر چشمم شود جاری دو صد رودجوانانم شدند ای رودم ای رود
دریغا ساغر عیشم به تبریزز شکر شد تهی وز زهر لبریز
حریمم در محرم کربلا شدچنین ام البلاد ام البلا شد
عناد خاچ و مصحف برملا شدشهیدان را زمان ابتلا شد
صمد خان کعبه را بیت الصنم کردبنای دیر و تاراج حرم کرد
به تبریز و به سلماس و ارومیگهی روسی علم زد گاه رومی
نه از بیگانه نالم نه ز بومیکه از کفران رسید اینگونه شومی
چو فرزندان من کردند کفرانندارند از خدا امید غفران
به بین آواره فرزندانم از شهریتیمانم به بند خواری و قهر
شکر باشد بکامم تلخ چون زهرنباشد هیچ کس چون من در این دهر
دلم صدجا شکسته سینه بریانجگر خونین کمر خم دیده گریان
چه گویم یا علی بر من چها شدغم و درد دلم بی انتها شد
عنان صابری از کف رها شدشهیدم بی کفن بی خونبها شد
به عاشورا هزار و سیصد و سیبه دشت کربلا کردم تاسی
علی فرزند موسی عالم رادجهان فضل و دانش کرسی داد
گرامی فحل و دانشمند استادبدارالخلد شد از دار بیداد
فلک گفتا که در ماه محرمعلی بر دار شد مانند میثم
چو آذربایجان ساکت شد از دردخراسان پیش آن شه ناله سر کرد
کهن پیری خمیده با رخی زردببار شاه مردان شکوه آورد
همی گفت ای جهان فضل و تقویبه دربار تو دارم بث شکوی
منم دشتی که خارم لاله و گلزمینم سبزه و ریحان و سنبل
طخارستان و ترکستان و کابلز رنج و هیرمند و بست و زابل
چو بسطام و نشابور و ابر شهرمرا بد تا بلاد ماورالنهر
مرا پرورده خورشید دانندپرستش خانه جمشید دانند
بزرگانم در امید دانندبهار سرو و کاج و بید دانند
بر صاحبدلان ام البلا دمبه نزد عاقلان دارالعبادم
نگویم داریوشم بوده حامینگویم داشت سیروسم گرامی
نیارم نام آن شاهان نامینخوانم هیچ از آن دفتر اسامی
که از سلطان طوسم فخر باشدشرف بر روم و بر اسطخر باشد
ز فر زاده موسی ابن جعفرمنم خلد و سنا باد است کوثر
چو روح القدس در خاکم زند پرمشام از تربتم سازد معنبر
حریم کعبه آید در طوافمکه سیمرغ ازل را کوه قافم
کنون انصاف ده در باره ی منچه بیشرمی که رفت از کید دشمن
خدا را ای شبان دشت ایمنمهل در گله ماند گرگ ریمن
به بین کاخ رضا را توپ بستهدر و دیوار سقفش را شکسته
در این دربار این بی احترامینه عارف را پسند آمد نه عامی
پرستشخانه شد هر جا گرامیبویژه این بلند ایوان نامی
که باشد مضجع سلطان هشتمبچرخ هشتمین دارد تقدم
تو دانی دوست این آتش برافروختولی با دست دشمن خانه را سوخت
تهمتن چشم روئین تن چو بردوختطریق چاره از سیمرغ آموخت
بدین سو دست دشمن را فرستادکه لعنت باد بر شاگرد و استاد
گر آذربایجان گوید در این بارکه از دور سپهر و کید اشرار
علی فرزند موسی رفته بر دارتو خود باشی از این معنی خبردار
که ماهم بر علی فرزند موسیعزا داریم در دربار اعلی
ولیکن زان علی تا این علی فرقبود چندانکه از غرب است تا شرق
ز جود این علی دریا بخون غرقز نورش بر مه و کیوان سنا برق
قیاس مهر و مهتاب است گوئیتراب و رب ارباب است گوئی
علی فرمود با آن غم نصیبانکه گبرم دادتان را زین رقیبان
کسی کو راز گوید با حبیبانکسی کو چاره جوید از طبیبان
حبیبان راز او پوشیده دارندطبیبان درد او را چاره آرند
بزودی بر کنم بنیاد این سلمبدست خسروی با دانش و علم
شه آلمان که نامش هست ویلهلمبه نیروی سخط بر هم زند حلم
فها للکافرین اکید کیداامهلهم و امهلهم رویدا
درون مقبلان را برفروزمدو چشم خائنان با تیر دوزم
چنان در دشت غیرت کینه توزمکه خشک و تر بهم یک جا بسوزم
بسوزم خانه این تیره رایانبدوزم دیده این کدخدیان