شمارهٔ ۴
دوش در خواب یکی درگه عالی دیدمگنبدی برتر ازین طاق هلالی دیدم
قصری آراسته ز انواع لئالی دیدمهر طرف هشته در آن قصر نهالی دیدم
ساحتی پاک و قصوری تهی از عیب و قصورکرسی از سیم و بساط از زر و ایوان ز بلور
سبزه اندر لب جو آب روان دردل شطجوی و شط پرزر و سیم و گهر از ماهی و بط
بلبل مست نوازنده بگلبن بربطلاله همچون ورق و ژاله بر او همچو نقط
باد استاد سخن گستر و مرغان شاگردحلقه زن دور چمن سرو و سمن گرداگرد
باغ پر بود ز شمشاد و گل و سرو سهیقصر آکنده ز اسباب بزرگی و شهی
لیک این هر دو فضا ز آدیمان بود تهینه در آن خواجه و مولا نه پرستار و رهی
نه کدیور نه کشاورز نه رزبان نه غلاممرغ در ذکر و درختان به رکوع و به قیام
چون چنین دیدم بر جای بماندم از هولهردم از حیرت بر خویش بخواندم لاحول
کز چه رو نیست در اینجای بشر یاذالطولنه نیوشنده صوت و نه سراینده قول
نه نماینده راه و نه گشاینده بابآدمی اینجا چون آدمیت شد نایاب
ناگهان صاعقه ای در صف گلزار افتادکز درخشنده آن لرزه به دیوار افتاد
آب جوی از جریان باد ز رفتار افتادشاخ سرو از حرکت مرغ ز گفتار افتاد
خیمه زد ابر شبه گون به نشیب و به فرازسایها گشت عیان کوژ و کژ و پهن و دراز
هر زمان از بر ابر سیه و سینه دودشعله ها شد به هوا سرخ و سیه زرد و کبود
تیره شد یکسره گیتی ز فراز و ز فرودغرش رعد بگوش آمد و آوای سرود
وز دل دود برون امد چندین عفریتهمچو دودی که پدیدار شود از کبریت
دیوهائی که سلیمان را بشکسته طلسمهیچ نشنیده ز حق معنی و از یزدان اسم
هر یکی آمده با شیطان روحی بدو جسمبرزخ جانوران بود در ایشان همه قسم
شاخها خم بخم اندر زده مانند درختدر کمر خنجر و در دست عمودی یکلخت
آب بینی شده بر سبلت و بر ریش روانهمچو شاخ گونی صمغ روان از بن آن
پنجه چون شانه ی چوبینه بدست دهقانچون سپر ساخته رخسار و چو خنجر دندان
لفجها چون کتف گاو و دو سبلت چون یوغنعره گاو زدندی ز گلو در آروغ
من بلرزیدم و مبهوت و پریشان ماندمحسبی الله و کفی ربی بر خود خواندم
اسب اندیشه و تدبیر بهر سو راندمگرد سودا را القصه ز رخ افشاندم
دیدم از اهرمنان دیوچه ی مسخ شدهبا منش عهدی بوده است و کنون فسخ شده
پیشتر رفتم و گفتم باشارت حرفیلوح مشگین را سودم ز لبان شنگرفی
پیشکش کردمش از مهر و محبت طرفیجگر سوخته نوشید ز رحمت برفی
گفتم ای دوست بگو بهر خدا روشن و راستکه کیانند در این خانه و این خانه کجاست
گفت این خانه یقین کن تو که دیوانخانه استدامگاه ددگان و اهرمن دیوانه است
دیولاخی است که اهلش ز خدا بیگانه استدور از بسمله و حرز ابودجانه است
جای پتیاره کنام دد و دیو است اینجااهرمن کار کن و دیو خدیو است اینجا
این که در گردن دارد کروات و فکلیقامتش هست چو سروی و رخش همچو گلی
دست چون دسته طنبور و شکم چون دهلیدر اروپاست بزرگی و در اینجا رجلی
مصلح الدوله والدین سر دیوان قضاستکار دیوان دیگر را بی امضا و رضاست
این که بنشسته جنب چیده کتب بر سر میزدست و رو شسته و آلوده به خون خنجر تیز
کله اش باشد چون برج و دهان چون کاریزاز طراز دومین است و بود صدر تمیز
نه به تنهائی دستور تمیزش دانندکه پس از صاحب دیوان همه چیزش دانند
گر بگوشت سخن بنده عجب می آیدبر خلاف سخن اهل ادب می آید
باب استفعال از بهر طلب می آیدصبر کن ز آنکه جوابت ز عقب می آید
طلب سیدنا از در دیگر باشدجای بینی طلبی در طلب زر باشد
آنکه از هر طرفی خلق بر او کرده هجومبر در محکمه اش هست عیان غلغل روم
آن رئیسی است که خود مدعی آمد به عمومهر زمان بر صفت پیل فرازد خرطوم
ماسوی الله را یک لحظه بدم در کشداجرمها را به یکی رشوه قلم در کشدا
آنکه مشتی پریان بسته به زنجیر و غل استچهره پر خشم و ترنجیده چو دزد مغول است
ددگانش دده و غول بیابان اغول استروز و شب در پی تفتین و فساد و چغل است
اصل بیداد و ستم قاضی دیوان جزاستکه ز جورش همه جا شیون و بیداد و عزاست
آن کهن دیو که قدش زده سر بر عیوقبر سر شاخ خود آویخته چندین صندوق
جوشدش حرص ز اعصاب و شرائین و عروقهست فرمانده و مولا به دواوین حقوق
بی حقوق است و نگهدار حقوقش کردنداین عجب ترکه دهل بوده و بوقش کردند
آنکه سرخاب و سفیداب به رخ مالیدههمچو شمشاد و گل اندر لب جو بالیده
زخم نیمور فزون خورده و کم نالیدهبا سپوزنده خود سخت بر آغالیده
مزد اجر است که با غمزه و شیرین کاریآب پشت همگان گشته به جویش جاری
آنکه بینی کتب از شاخ در آویخته استهم بر آن لوحی سوراخ در آویخته است
عینک و محبره گستاخ در آویخته استهمچو قندیلی کز کاخ در آویخته است
کتبش یکسره قانون موقت باشدلوح سوراخش دروازه دولت باشد
دیوها را بنگر شاخ به چندین شعبههر یکی را شکمی ژرف و تهی چون جعبه
هست در هریک از آن جعبه هزاران لعبهعقل مات است ز هر لعبه برب الکعبه
هر یک از آن شعب ای جان پدر محکمه ایستکه به هر محکمه ای جان پدر مظلمه ایست