شمارهٔ ۸
ای بتاراج عقل و دین چالاکوی بتعذیب جان و دل بی باک
مایه جور و فتنه و بیدادآفت عقل و دانش و ادراک
جگر نیستی ز هجرت خونبر سر هستی از فراقت خاک
عقل گوید ترا سقاک اللهفضل گوید ترا جعلت فداک
گر اسیر آوری به بند ستمیا شکار افکنی بخاک هلاک
این نخواهد رهائی از زنجیروان نجوید جدائی از فتراک
بصفا همچو جام جمشیدیبجفا همچو افعی ضحاک
در حریمت ز نور مستوریرفته مستی ز یاد دختر تاک
ای دل عافیت ز عشق تو ریشدامن زندگی ز دست تو چاک
شاد و سرسبز و تازه باش که هستجایگاه تو این دل غمناک
چند با خون ما بیالائیپنجه نازنین و دامن پاک
آخر این خانه را خدائی هستواندرین خانه پادشائی هست
گر ز آشوب فتنه و بیدادخون ما ریختی حلالت باد
ما به رنج زمانه خو کردیمگر تو را دل خوشست و خاطر شاد
وصل شیرین نصیب پرویز استتیشه بر سنگ میزند فرهاد
ای به تقدیم هر هنر ماهروی به تعلیم هر فنی استاد
چاکران تو بهمن و دارابندگان تو کیقباد و قباد
گلبن همت از کمال تو رستکودک حکمت از بیان تو زاد
غیر یاد تو هرفسانه چو خوابغیر ذکر تو هر ترانه چو باد
پنجه با آسمان اگر تابیآسمان را برآری از بنیاد
شرح سوز درون سوخته رابشنو از بنده هرچه بادا باد
یاد کن هر دلی که نزدودستمهرت از سینه و غمت از یاد
بنده چندیست کز طریق وفاسر طاعت بدرگه تو نهاد
گشت دوشیزگان فکرش رانوجوانان مدحتت داماد
خواست کز بندگی در این حضرتباشد از بند آسمان آزاد
خط آزادیش بده زیراکسرنوشتش به بندگی افتاد
گر برانی برآیدش نالهور کشی بر نیایدش فریاد
یا از آن بندگان خاصش کنیا ز بند ستم خلاصش کن
ایدریغا که سینه محرم نیستکس در آفاق یار و همدم نیست
هیچ انفال بی برائهنشدهیچ ذی الحجه بی محرم نیست
جانم از دست غصه فارغ نیدلم از عیش دهر خرم نیست
دلم از اشک دیده ویران گشتخانه مور جای شبنم نیست
دست دیوان بریده باد ز ملککه سرافراز خاتم جم نیست
جز سلیمان که آصفش بر درکس نگهبان اسم اعظم نیست
غیر روح القدس کسی بر ملکمحرم آستین مریم نیست
باغبان بهشت دهقان نینردبان سپهر سلم نیست
گرچه دانم که قدر این مسکیندر ترازوی همتت کم نیست
گر نجویم ترا هلاک شومور نخواهی مرا ترا غم نیست
سر تسلیم پیشت آوردمکه بجز خدمتت مسلم نیست
در دو عالم نشان آن جویمکه نظیرش در این دو عالم نیست
هرکه را شور عشق نیست بدلجانور خانمش که آدم نیست
اندرین آستان سری دارمکه حریفش کمند رستم نیست
بسپردیم سر که این گردنجز بدرگاه طاعتت خم نیست
ریسمان قضا و رشته عقلپیش زنجیر عشق محکم نیست
سر من بسته قضای تو شددل من خسته رضای تو شد
بره ابن حاجب تو منمنوکر بی مواجب تو منم
تو چو خورشید در حجاب خفارفته ای لیک حاجب تو منم
آسمان کواکبی امانور بخش کواکب تو منم
گرچه با خود برادرم خوانیبغلامی مناسب تو منم
گرچه مطلوب عالمی هستماز سر صدق طالب تو منم
قدر دان فضایل تو منمترجمان مناقب تو منم
نکته دان حقایق تو منمراز دار مطالب تو منم
رای تو روشن است و صائب لیکمایه رای صائب تو منم
حدس تو ثاقب است وراست ولیمرجع حدس ثاقب تو منم
بر در کردگار اگر تازیطاعت فرض واجب تو منم
تو خداوند مالک الملکیلیک در ملک نایب تو منم
تو چو ماه رجب همایونیلیک لیل الرغائب تو منم
جانب حق اگر نظر داریمعنی حق بجانب تو منم
یادگار گذشتگان توامدوستدار اقارب تو منم
شمع امید من خموش مکندلم از غصه در خروش مکن
پیش من سید مجلل کیستدر بر شیر خرس جنگل کیست
خاک ره چیست نزد مشک و عبیرچوب گز پیش عود و صندل کیست
نزد کافور چیست آنقوزهدر بر هندوانه حنظل کیست
ظلم را نزد عدل صرف چه جایجهل در پیش عقل اول کیست
پیش احمد کلاغ اسود چهنزد حیدر سوار یلیل کیست
کرم شب تاب نزد مه چه کندپیش خورشید نور مشعل کیست
بر در بارگاه کیخسروگیو و گودرز و رستم یل کیست
معجز احمدی چو جلوه کندمکر و نیرنگ و سحر و تنبل کیست
با بیانات جعفر صادقگفته احمدبن حنبل کیست
صبح صادق چو پرتو افشاندشام تاریک و لیل و الیل کیست
توسن من چو گرم سیر شودآن شتر کره قزعمل کیست
خاک پای من و عمامه ویخود تو بر گو کز این دو افضل کیست
آنکه وارسته از جهان که بودآن که در قید غم مسلسل کیست
اندرین خوان شراب و نقل کداموندرین سفره شیر و خردل کیست
گفتی آن کس که این حقایق رابا براهین کند مدلل کیست
بنده خاندان مصطفویاحقرالساده صادق العلوی
گفت صید منت هوس نشودزانکه عنقا شکار کس نشود
گفتمش آنچه گفته ای صدقستلیک این بنده باز پس نشود
دام برچین ز ره که باز سپیدطعمه کرکس و مگس نشود
گردن شهریار هفت اقلیمبسته شحنه و عسس نشود
ماه مفتون آب و گل شده استلاله در بند خار و خس نشود
حور با دیو همنشین نسزدکبک با زاغ همنفس نشود
بخدا جز بسینه سیناموسی اندر پی قبس نشود
آنکه با تیشه کنده بیخ هوسمست رندان بوالهوس نشود
تا توانی چو سگ بلای که بحربه دهان سگان نجس نشود
دل مجنون به ناقه لیلیبیش نالیده چون جرس نشود
گر بمیرد هما ز بی برگیاز کلاغانش ملتمس نشود
بر خر لنک خود نشین ای شیخکه ترا رام این فرس نشود
ورنه آنجا فتی بخاک سیهکه ترا هیچ داد رس نشود
اندکی از برای تأدیبتگفته ام سعی کن که بس نشود
سخت بیرون شد از گلیمت پایجهد میکن کز این سپس نشود
حسبی الله گذشتم از سر جانیا شوم غرقه یا برم مرجان