شمارهٔ ۲
سال نهمین است که این ملت بیداربا خون خود آمد به حق خویش خریدار
شد نور عدالت ز پس پرده پدیدارپوشید به تن خلعت نو سرو و سپیدار
زد شاهد مشروطه صلا از پی دیدارتا در قدمش جان گرامی بسپارند
آورد دبیر فلکی لوح و قلم رابسترد ز دیوان قضا نام ستم را
زد پادشه داد بر افلاک علم رابنشاند مهد اندر معشوقه جم را
فرض است به عشاق که این باره صنم رافرخنده شمارند و پسندیده بدارند
از پرتو نور خرد عاقبتاندیشافروخته شد نور به کاشانه درویش
ای باد مزن لطمه بر این شمع و از آن پیشکز جانوران نیش رسد بر جگر ریش
این جانوران را بشکن بال و پر و نیشمگذار که از روزن خود سر به در آرند
ای شاهد مشروطه که از طره پر خمآشفته کنی هوش و روان بنی آدم
انگشت سلیمان را لعلت شده خاتمآنی تو که از صدق و صفا مردم عالم
اندر کمرت دست ارادت زده محکمواندر طلبت پای جلادت بفشارند
اندیشه ز طوفان مکن ای همسفر نوحشرح غم خود بازده ای سینه مشروح
طوبی لک یا نفس هنیئالک یا روحکاین باب به روح تو ز یزدان شده مفتوح
این است طبیبی که دوای دل مجروحبر زخم گذارد اگرش میبگذارند
امسال بنامیزد سال نهمین استکاماده دوای دل رنجور غمین است
یسرت به یسار اندر و یمنت به یمین استهان تخم برافشان که کشاورز امین است
گفتار چو تخم است و دل خلق زمین استبی شک ز زمین روید تخمی که بکارند
کودک به دل مام چو نه ماه بماندخود را به مقامی که سزد بکشاند
یا للعجب این کودک اگر میبتواندخود را پس نه سال از این ورطه رهاند
امید که یزدانش به پیری برساندنه ساله ما را که چو نه ماهه شمارند
این کودک نه ساله که مشروطه شدش نامیک لحظه ز خون ریختنش کی بود آرام
کودک نشنیدستم کاندر بغل مامبا خون دل خلق بشوید سر و اندام
آنان که زنند از پی دلجوئی او گامخون جگر و دل را چون باده گسارند
مشروطه عروسی است که گر چهره نپوشدهر دیده مر او را پی دیدار بکوشد
مستی که از این دست یکی جرعه بنوشددین و خرد و هوش به ساقی بفروشد
دیوانه این عشق نصیحت ننیوشدگر خون دلش روز و شب از دیده ببارند
ای مجلس ملی شه و دیهیم همایونهستند ترا منتظر مقدم میمون
ایام فراقت ز سه سال آمده افزونوین خلق فشانند به هجرت ز بصر خون
آنان که شدستند به دیدارت مفتونهجران ترا طاقت ازین بیش نیارند
آنان که نهفتند ز دیدار خوشت رورفتند ز کوی تو بدین سوی و بدان سو
شاگرد مسیحند ولی از دم جادوغلتیده به خاک اندر و افتاده ز نیرو
انگشت بخایند به دندان که جفا جومهلت ندهدشان که سر خویش بخارند
ای شاه جهان یکسره بر کام تو باشدزهره به فلک نوبتی بام تو باشد
آسایش این خلق در ایام تو باشدعمر ابدی جرعهای از جام تو باشد
سر دفتر شاهان جهان نام تو باشدآن روز که تاریخ شهان را بنگارند