گنج

شمارهٔ ۱

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)۱۴۸ بیت
برخیز شتربانا بربند کجاوهکز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه
در شاخ شجر برخاست آوای چکاوهوز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر به شتاب اندر، از رود سماوهدر دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده پارس نمودار
از رود سماوه ز ره نجد و یمامهبشتاب و گذر کن سوی ارض تهامه
بردار پس آن گه گهرافشان سر خامهاین واقعه را زود نما نقش به نامه
در ملک عجم بفرست با پر حمامهتا جمله ز سر گیرند دستار و عمامه
جوشند چو بلبل به چمن کبک به کهسار
بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتافکز این عربان دست مبر نایژه مشکاف
هشدار که سلطان عرب داور انصافگسترده به پهنای زمین دامن الطاف
بگرفته همه دهر ز قاف اندر تا قافاینک بدرد خشمش پشت و جگر و ناف
آن را که درد نامه‌اش از عجب و ز پندار
با ابرهه گو خیر به تعجیل نیایدکاری که تو می‌خواهی از فیل نیاید
رو تا به سرت جیش ابابیل نیایدبر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید
تا دشمن تو مهبط جبریل نیایدتا کید تو در مورد تضلیل نیاید
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانهبسپار به زودی شتر سبط کنانه
برگرد از این راه و مجو عذر و بهانهبنویس به نجاشی اوضاع شبانه
آگاه کنش از بد اطوار زمانهوز طیر ابابیل یکی بر به نشانه
کآنجا شودش صدق کلام تو پدیدار
بوقحف چرا چوب زند بر سر اشترکاشتر به سجود آمده با ناز و تبختر
افواج ملک را نگر ای خواجه بهادرکز بال همی لعل فشانند و ز لب در
وز عدتشان سطح زمین یکسره شد پرچیزی که عیان است چه حاجت به تفکر
آن را که خبر نیست فکار است ز افکار
زی کشور قسطنطین یک راه بپوییدوز طاق ایاصوفیه آثار بجویید
با پطرک و مطران و بقسیس بگوییدکز نامهٔ انگلیون اوراق بشویید
مانند گیا بر سر هم خاک مروییدوز باغ نبوت گل توحید ببویید
چونان که ببویید مسیحا به سر دار
این است که ساسان به دساتیر خبر دادجاماسب به روز سوم تیر خبر داد
بر بابک برنا پدر پیر خبر دادبودا به صنم‌خانهٔ کشمیر خبر داد
مخدوم سرائیل به ساعیر خبر دادوآن کودک ناشسته لب از شیر خبر داد
ربیون گفتند و نیوشیدند احبار
از شق سطیح این سخنان پرس زمانیتا بر تو بیان سازند اسرار نهانی
گر خواب انوشروان تعبیر ندانیاز کنگره کاخش تفسیر توانی
بر عبد مسیح این سخنان گر برسانیآرد به مداین درت از شام نشانی
بر آیت میلاد نبی سید مختار
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعدمولای زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سید مسعود و خداوند مؤیدپیغمبر محمود ابوالقاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلداین بس که خدا گوید ماکان محمد
بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار
اندر کف او باشد از غیب مفاتیحو اندر رخ او تابد از نور مصابیح
خاک کف پایش به فلک دارد ترجیحنوش لب لعلش به روان سازد تفریح
قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریحوین معجزه‌اش بس که همی خواند تسبیح
سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار
ای لعل لبت کرده سبک سنگ گهر راوی ساخته شیرین کلمات تو شکر را
شیروی به امر تو درد ناف پدر راانگشت تو فرسوده کند قرص قمر را
تقدیر به میدان تو افکنده سپر راو آهوی ختن نافه کند خون جگر را
تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار
موسی ز ظهور تو خبر داده به یوشعادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع
شامول به یثرب شده از جانب تبعتا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع
ای از رخ دادار برانداخته برقعبر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع
در دست تو بسپرده قضا صارم تبار
تا کاخ صمد ساختی ایوان صنم راپرداختی از هر چه به جز دوست حرم را
برداشتی از روی زمین رسم ستم راسهم تو دریده دل دیوان دژم را
کرده تهی از اهرمنان کشور جم راتایید تو بنشانده شهنشاه عجم را
بر تخت چو بر چرخ برین ماه ده و چار
ای پاک‌تر از دانش و پاکیزه‌تر از هوشدیدیم ترا کردیم این هر دو فراموش
دانش ز غلامیت کشد حلقه فراگوشهوش از اثر رای تو بنشیند خاموش
از آن لب پرلعل و از آن باده پرنوشجمعی شده مخمور و گروهی شده مدهوش
خلقی شده دیوانه و شهری شده هشیار
برخیز و صبوحی زن بر زمره مستانکاینان ز تو مستند در این نغز شبستان
بشتاب و تلافی کن تاراج زمستانکو سوخته سرو چمن و لاله بستان
داد دل بستان ز دی و بهمن بستانبین کودک گهواره جداگشته ز پستان
مادرش به بستر شده بیمار و نگونسار
ماهت به مُحاق اندر و شاهت به غَری شدوز باغ تو ریحان و سپرغم سپری شد
انده ز سفر آمد و شادی سفری شددیوانه به دیوان تو گستاخ و جری شد
و آن اهرمن شوم به خرگاه پری شدپیراهن نسرین تن گلبرگ طری شد
آلوده به خون دل و چاک از ستم خار
مرغان بساتین را منقار بریدنداوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خواره به گلزار چریدندگرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدندیاران بفرختندش و اغیار خریدند
آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیمزان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیماموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیمماییم که از دریا امواج گرفتیم
و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار
در چین و ختن ولوله از هیبت ما بوددر مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس و روم عیان قدرت ما بودغرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
صقلیه نهان در کنف رایت ما بودفرمان همایون قضا آیت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت و سیار
خاک عرب از مشرق اقصی گذراندیموز ناحیه غرب به افریقیه راندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیموز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
هند از کف هندو ختن از ترک ستاندیمماییم که از خاک بر افلاک رساندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروز گرفتار غم و محنت و رنجیمدر داو فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این دیر سپنجیمچون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیمماییم که در سوگ و طرب قافیه‌سنجیم
جغدیم به ویرانه هزاریم به گلزار
ای مقصد ایجاد سر از خاک به در کنوز مزرع دین این خس و خاشاک به در کن
زین پاک زمین مردم ناپاک به در کناز کشور جم لشکر ضحاک به در کن
از مغز خرد نشئه تریاک به در کناین جوق شغالان را از تاک به در کن
وز گله اغنام بران گرگ ستمکار
افسوس که این مزرعه را آب گرفتهدهقان مصیبت‌زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفتهوز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفتهچشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی‌مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا رااز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما راسوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمت حق بهر خدا رازین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکاف ز هم سینه این ابر شرربار
چون بره بیچاره به چوپانش نپیوستاز بیم به صحرا در نه خفت و نه بنشست
خرسی به شکار آمد و بازوش فروبستبا ناخن و دندان ستخوانش همه بشکست
شد بره ما طعمه آن خرس زبردستافسوس از آن بره نوزاده سرمست
فریاد ز آن خرس کهنسال شکمخوار
چون خانه خدا خفت و عسس ماند ز رفتنخادم پی خوردن شد و بانو پی خفتن
جاسوس پس پرده پی راز نهفتنقاضی همه جا در طلب رشوه گرفتن
واعظ به فسون گفتن و افسانه شنفتننه وقت شنفتن ماند نه موقع گفتن
و آمد سر همسایه برون از پس دیوار
ای قاضی مطلق که تو سالار قضاییوی قائم بر حق که در این خانه خدایی
تو حافظ ارضی و نگهدار سماییبر لوح مه و مهر فروغی و ضیایی
در کشور تجرید مهین راهنماییبر لشکر توحید امیرالامرایی
حق را تو ظهیرستی و دین را تو نگهدار
در پرده نگویم سخن خویش علی اللهتا چند در این کوه و در آن دشت و در آن چه
برخیز که شد روز شب و موقع بی‌گهبشتاب که دزدان بگرفتند سر ره
آن پرده زرتار که بودی به درِ شهتاراج حوادث شد با خیمه و خرگه
در دار نمانده است ز یاران تو دیار
با فر خداوند تعالی و تقدساز لوث زلل پاک کن این خاک مقدس
در دولت شاهی که در این کاخ مسدسبا تاج مرصع شد و با تخت مقرنس
پرداخت صف باغ ز هر خار و ز هر خسبر او دو جهان اندک و او بر دو جهان بس
بسیار برش اندک و زو اندک بسیار
شاه ملکان حامی دین شاه مظفرکز او شده بر پا علم دین پیمبر
از داد، نگین دارد و از دانش افسرماهست به چرخ اندر و شاهست به کشور
چون او نه یکی شاه درین توده اغبرچون او نه یکی ماه بر این طارم اخضر
وین هر دو پدید است ز گفتار و ز دیدار
با فر تو ای شاه رعیت نخورد غمبا خوی خوشت ابر بهاری نزند دم
از شرم کف راد تو گوهر ندهد یمجز بر در تو گردن گردون نشود خم
از مهر تو جسته است بشر جان و شجر نماز بیم تو کرده است قدر خوف و قضا رم
وز هول تو گشته است تعب زار و ستم خوار
تو سایه آن ذات همایون قدیمیپیروزگر از فره یزدان کریمی
بگزیده آن داور رحمان رحیمیبر خلق جهان حاکم و در کار حکیمی
از بهر پناهنده به از کهف و رقیمیدارای عصاوید بیضای کلیمی
هم دشمن جادویی و هم آفت سحار
این ملک خداداده خداوند ترا دادوین تاج رسول عربی بر تو فرستاد
تا شاخ ستم را بکنی ریشه ز بنیادوین ملک ز داد تو شود خرم و آباد
در دولت خود تازه کنی رسم و ره دادبا تیغ عدالت بزنی گردن بیداد
وز دست حوادث ببری خاتم زنهار
زنهارخوران را فکنی ریشه به خون بربیدادگران را کنی از تخت نگون بر
ای بسته دل عشق به زنجیر جنون بردانش بر کلکت پی تعلیم فنون بر
آن را که به کار تو بگوید چه و چون برایزد شودش سوی فنا راهنمون بر
کاندر دو جهان نیست ترا جز به خدا کار
دستور خردمند ترا بخت قرین استزیرا که امین شه و فرزند امین است
بر ملک امین است و بر اسلام معین استپرورده اخلاق ملک ناصر دین است
میراث تو زان پادشه عرش مکین استاو را به سر و جان تو ای شاه یمین است
کز مهر تو زار آید و از غیر تو بیزار
خویش به رخ ما، در فردوس گشوده استعدلش همه گیتی را فردوس نموده است
کلکش همه جا غالیه و عنبر سوده استدین در کنفش رخت کشیده است و غنوده است
قهرش سر بی‌دینان با تیغ دروده استتا تیرگی از آینه ملک زدوده است
وز صارم دین شسته و پرداخته زنگار