شمارهٔ ۲۷ - اشاره بمعاهده ۱۹۰۷
چو پیمان شکن یار همسایه دیدکسی را به او نیست گفت و شنید
ز پیمان و عهد کهن دست شستسوی انگلیس آمد از در نخست
بدو گفت ایرانیان مرده اندوگر مرده نی سخت افسرده اند
در این خانه یک تن هشیوار نیستتن زنده و مغز بیدار نیست
زبونند و شوریده و نانوردنه ساز سلیح و نه مرد نبرد
ز دانش تهی مغز و از سیم گنجکدیور بسوگ است و دهقان برنج
دو تن را نباشد بهم راستیرسید آندمی کز خدا خواستی
مهانشان که و کهتران مهترندهمه دشمن خون یکدیگرند
بزرگان آن بوم و ویران همههواخواه گرگند و یار رمه
بما دل سپردند و با دوست روینه آزرم جویند و نه آبروی
رسیده کنون روز نخجیر ماکه دشمن درآید بزنجیر ما
به فردا منه کار امروز خویشکه فردا بسی کارت آید به پیش
درین نغز هنگام ما را نکوستکه با یکدیگر یار باشیم و دوست
بیا تا به هم دوست باشیم و یارببندیم پیمان مهر استوار
نگوئیم هیچ از گذشته سخننماند بدل کینه های کهن
بتازیم در تخت گاه کیاننترسیم از پیل و شیر ژیان
که پیلان فتادند یکسر ز کارشدستند شیران سگان را شکار
در این بیشه دیگر پی شیر نیستیلان را تبرزین و شمشیر نیست