گنج

شمارهٔ ۲۶

به ایرانیان روس بیداد کردگمانش که ایران تهی شد ز مرد
چو بیشه تهی ماند از نره شیرشغالان در آیند در وی دلیر
تن خفته را مرده پنداشتندپدید آمد آن کارزو داشتند
که خسبیده در بستر و مست خوابتهی باشد از هوش و نیروی و تاب
شبیخون زند دزد مر خفته راکند سخره فرزانه آشفته را
تنی را که جنبش ندارد ز خویشنداند بد از خوب و اندک ز بیش
چه بر خاک باشد چه بر تخت عاجچه در گور خسبد چه اندر دواج