گنج

بخش ۹ - خواستن میرزایحیی آقاخان بیک را از آدشته

و زان پس روان شد یکی تند مردبه آدشته نزد آقاخان چو گرد
که ای سالها آب رخ ریختهبه یاری ما فتنه انگیخته
تو بودی که بودی هوادار ماگه سختی اندر شدی یار ما
کنون گر جوان مرد و خون خواریاهمی چشم نیکی ز ما داریا
بباید که گر آب داری بدستبریزی و جوشی چو پیلان مست
بیائی در این کشور از راه مهربپوشی ز جان گرانمایه چهر
بیاری جوانان آدشته رابگیرید این بخت برگشته را
چو آخان بیک این داستان گوش کردرگ از خون غیرت پر از جوش کرد
بر آمد شتابنده مانند میغپی قصد دشمن بر آهیخت تیغ
ز آدشته آمد برون صبح گاهبه سختی فزون رفت در خانقاه
فرود آمد آنجا به صد آب و تابتهی کرد از پای سیمین رکاب
ز دیدار او شاد شد جانشانبجوشید خونها به شریانشان
سپهبد باو داد فرماندهیکه بودش در این کارزار آگهی
به سرهنگی لشگر زورمندسرافراز شد آن یل ارجمند
همه رایشان متفق شد برینکه چون خور بر آید ز چرخ برین
به فیروزی گنبد لاجوردبپوشند گردان سلیح نبرد
بگردون بر آرند رایات رابکوبند صحن خرابات را
بر آیند از خانقاه نخستسوی خانقاه دوم تن درست
به نیرو نبرد دلیران کنندبمردانگی جنگ شیران کنند