بخش ۱۰ - عزیمت سپاه و خبردادن فیض الله به بانوی خانقاه
سحرگاه چون اختر اورمزدبرون آمد از شبروی همچو دزد
خور افتاد چون عابدی زرد چهرپی سجده در خانقاه سپهر
زمانه بر اندام سیارگانبپوشید دیبای بازارگان
شه شرق ار که بر آهیخت تیغستاره فروشد به تاریک میغ
به رخت نبرد اندر آمد گروهخروشان چو دریا و جوشان چو کوه
دلیران به مردانگی تاختندبه قصد عدو تیغ کین آختند
یکی سفله پست بدگوهریسخن چین و بدبخت و شوم اختری
که فیض اللهش نام منحوس بودز بانو در این عرصه جاسوس بود
چو دانست اوضاع دوشینه رابینباشت زین داستان سینه را
شتابان در قلعه آمد چو بادندا زد که ای بانوی کج نهاد