گنج

شمارهٔ ۲۱۶ - ایضااز دیباچه شاهنامه

گر ژنده گشت و کهن رختم چه باک که منبافنده هنرم جولاهه سخنم
من شوخدیده نیم ز آیین رمیده نیمپاکست دل منگر این رخت شوخکنم
گردون زمین من است ابر آستین من استمه پوستین من است خورشید پیرهنم
راه خدا نهلم کزان سرشته گلمآباد ازوست دلم آزاد ازوست تنم
گر آسمان بدلم صد کوه بار کنداز نوک خامه خود فرهاد کوهکنم
از روزگار سیه خار است در جگرموز نام فرخ شه شهد است در دهنم
گر بخت یار شود کار استوار شوداین شهد را بمزم و آن خار را بکنم
هر جا که بارگهی است خورشید بارگهمهر جا که انجمنی است سالار انجمنم