شمارهٔ ۱۶
ای که دایم کدیور قلممتخم مهرت به مزرع دل کاشت
در حضور تو خامه ام شرحیغم دل را درین صحیفه نگاشت
پختم از بهر خویش ماحضریکه نمیشد برای بنگی چاشت
ناگهان وجهه مقدس تونظری سوی خوان بنده گماشت
چون معاش مرا در آن ساماندخل ساوجبلاغ می پنداشت
سفره من تهی نمود و از آندیگ همشیره زاده را انباشت
مسند من از آن سرا برچیدرایت او در آن فضا افراشت
گرچه ای خواجه از کف تو رهیزهر را به ز شهد ناب انگاشت
لیک برگو به غیر آجعفرچند همشیره زاده خواهی داشت
تا بدانم ز جاه و منصب و مالآنچه خواهی برای بنده گذاشت