گنج

شمارهٔ ۱۷

آن شنیدم چو ابوالقاسم مستکفی رااز پس متقی اقبال فرا برد به تخت
قائد جیشش امیرالامراء توزون راگشت در تن رگ جان سست ز بیماری سخت
چاره اش کرد هلال بن براهیم طبیبتا که به گشت و بر او داد زر و گوهر و رخت
پیر فرزانه ازین جود چنان غمگین بودکه همی گفتی کوبند به مغزش یک لخت
پسرش گفت چرا ترش و زبونی گفتازانکه من معتقد عقلم نه پیرو بخت
آنکه از جهل وعمی کاشت درختی در باغروز از جهل و عمی برکند از باغ درخت
خانه ای را که ز فرهنگ در او نیست چراغخیز و مردانه از آن خانه به هامون کش رخت