شمارهٔ ۱۵
گویند در جزایر بحر وسیط بودپیری خطیب بود چون گل سوری به باغ و گشت
«ارخیلو خوس » بنام «کلاغش » بدی لقبچون خوی نیک داشت قرین با کمال زشت
صاحبدلی ز مردم یونان به محضرششد بهر استفاده چو ترسا سوی کنشت
چون شد خطیب فحل و مبرز برای مزدآغاز عذر کرد و بنای نفاق هشت
پرسید از او ستاد ز «حد خطابه » گفت«اقناع آن حریف » که تخم جدال کشت
گفتا برای اجرت تعلیم با تواماینک هوای بحث بودای نکو سرشت
مغلوب اگر شدم ز تو تعلیم ناقص استور غالبم برات تو خواهم به یخ نبشت
استاد دید اجرت ده ساله بر هباستها عنقریب پنبه و پشم است آنچه رشت
گفتا چنین مدان که اگر چیرگی مراستبستانم از تو مزد و بکوبم سرت به خشت
ور غالب آمدی همه خواهند مرمرادر زندگی به عیش و پس از مرگ در بهشت
کز جودت افاده و تعلیم نیک منشاگرد پا فراز از استاد خویش هشت
این داستان شنید ظریفی به طنز گفتتخمیست زشت مانده بجای از کلاغ زشت