گنج

شمارهٔ ۱۵۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انهتو۲۳ بیت
سعید سلطنه ای آنکه تا ابد خجلمز فضل بی شمر و لطف بی کرانه تو
گمانم آنکه فرامش نکرده ای که رهیبرای حاجتی آمد درون خانه تو
حقوق خود ز وزیر خزانه کرد طلببعون و همت و الطاف جاودانه تو
پس از سه روز تهی آستین فراز آمدرسول بنده مسکین از آستانه تو
مرا چو اخوه یوسف پدر همی بفروختمهین برادر فرخنده یگانه تو
کنون سزد ز کریمی که این ترانه منبدو رسانی و مستش کند ترانه تو
بگو بحضرت وی آنکه لعل و سنگ شودبه یک ترازو سنجیده در خزانه تو
به جای آنکه خسان را دفاع داده بشعرز خاندان و تبار تو و بطانه تو
چه کرده ام من مسکین که چون اسیر ذلیلشدم ز قهر گرفتار تازیانه تو
کجا شد آن کرم وجود و رادی و مردیکجا شد آن خرد و داد عادلانه تو
من آن عقاب قوی پنجه ام که دست قضافکنده است به دامم به طمع دانه تو
تو در لطیفه سرآئی هزار دستانیولی عقاب نگنجد در آشیانه تو
به نزد قاضی وجدان اگر برد دعویدرین ستم چو بود عذر یا بهانه تو
یکی به عاقبت کار خود نگر که نبستسعادت ابدی عهد با زمانه تو
شود که روزی سازد تنت نشانه تیرکسی که بوده دلش سالها نشانه تو
تو میروی و ازین کارهای زشت پلیدهمی بماند اندر جهان فسانه تو
مرا مگیر درین اشتلم که گرمتر استزبانه عطش وجوعم از زبانه تو
ز من بجان تو خواری فزون رسد اماجز این نمانده دگر تیر در کتانه تو
که بشکنی دهنم را به مشت و بار خدایهمی بساید با سنگ قهر چانه تو
وجوه خالصه و نقد و جنس دیوان شدتمام صرف می و بربط چغانه تو
حقوق مردم بیچاره سالها گردیدنثار مطبخ و اصطبل و قهوخانه تو
ولی چو بنده تقاضای رسم خویش کنمچو شاخ کرگدنان برخورد به شانه تو
از آن بخیره و غافل که جمله نزد منستحساب و دفتر روزانه و شبانه تو