گنج

شمارهٔ ۷۸ - حکیم دانا میرزا ابوالحسن جاوه فرماید:

قافیه: رگرفتم۸ بیت
ملک درویشی نه پنداری که بی لشکر گرفتماین ولایت من بآه خشک و چشم تر گرفتم
من بحول و قوه خود می نکردم این عفیفیبل بعون حق عنان نفس شهوتگر گرفتم
بود در سر نخوتم هر چند کوشیدم بنیرونخوتم زایل نشد تا آنکه ترک سر گرفتم
بود جانم کودکی حرصش پدر مامش طمع منهم بجهدش زان پدر وز چنگ این مادر گرفتم
من درین دریای بی پایاب در یارستگی رااز قناعت کشتی و از خامشی لنگر گرفتم
آب حیوان بد قناعت جستم از ظلمات خلوتاین روش تعلیم من از خضر پیغمبر گرفتم
بی نیازم گرچه لیکن در گدائی بهر دانشگوئیا عباس دوسم یا از او دختر گرفتم
دوش دل می گفت رستم از علایق جلوه گفتاکافرم خوان این سخن گر از او من باور گرفتم