شمارهٔ ۶۹
فدای بدرو رخ ماه و زلف پر شکنشحلاوت لب شیرین ملاحت سخنش
سخن چو از لب لعلش برون شود گوئیبقند و مشک و می آمیخته است در دهنش
قلم چو آهوی چین است و نامه دشت ختنعبیر و غالیه بارد ز نافه ختنش
چه آیت است ندانم که سجده کرد بر اوبهار و باغ و ریاحین و سنبل و سمنش
اگر چه شد غم عشقش بلای جان و تنمهزار جان و تن من فدای جان و تنش
عنان صبر رها کرده دل ز غصه آنکرها نمیکند ایام در کنار منش
کسی که لعل لبش خاتم سلیمان شدچه باک باشد از آسیب سحر اهرمنش
تو آن نگار دل افروز و شمع تابانیکه کس نیافته پروانه را در انجمنش
بخاکپای عزیزت بود مرا شوقیکه کور بر بصرش یا غریب بر وطنش
غمی که بر دلم از دوریت فراز آمدنه بیستون متحمل شود نه کوهکنش
چنان نشسته خیال رخت به صفحه دلکه ماه در فلکش یا که شمع در لگنش
ادیب دست بدارد ز دامنت روزیکه خاک تیره کند سوده دامن کفنش
وگرچو پیرهنت تنگ در بغل گیردنگنجد این تن نالان درون پیرهنش
امیری از سر کویت همان طمع داردکه حاجی از حجر و بت پرست از وثنش