شمارهٔ ۵۹
بسفر رفت نگار من و من شیفته واردر صف باغ شدم با دلی از غصه فکار
دیدم اندر لب جو سنبل و گل نرگس مستگرم نظاره و صحبت شده مانند سه یار
چون مرا دیدند از دیده سرشک افشانمبر رخ از دیده ، چو بر سبزه ی تَر ، ابرِ بهار
گفت سنبل که چو شد یار تو میدار مراجای آن زلف کج پر شکن غالیه بار
گل سوری ز صفا گفت مرا ده بوسهجای رخساره آن سیمتن لاله عذار
گفت نرگس که چو از دیده او دور شدیغم چشمانش بر چشم تر من بگمار
گفتم ای سنبل زلف بت من بارد مشکتونه مشکین بیغاره مزن دم زنهار
ای گل سوری پیش رخ او چهره بپوشکه بوَد گل ، بَرِ رخساره ی او ، خوار چو خار
نرگسا چشم تو گیرنده و مست است ولینیست چون آهوی پیل افکن او شیرشکار
چون پریچهره نگارم بچمن جلوه کندشاهدان پیش جمالش همه نقشند و نگار
چهره اش لعل بود سیم بنا گوش سپیددیده اش مست بود ترک نگاهش بیدار
زلف تاریک و شب و روز جهان زو روشنچشم مخمور و دل و مغز مهان زو هوشیار
دوش امیری به دلم گفت چرا در گردنزلف لیلی وشی آویخته مجنون وار
گفت پروانه آن شمع جهان افروزمعاشق بدرم و جوینده او در شب تار