شمارهٔ ۵۰
جواب نامه ام از نزد دوست دیر آمددلم ز دیری آن از حیات سیر آمد
بلی چگونه دلی از حیات گردد سیرکه زیر حلقه گیسوی او اسیر آمد
رهائی دل از آن بند زلف ممکن نیستز بسکه دلکش و دلجوی و دلپذیر آمد
من ابلهانه بجائی برم کمال و هنرکه در کمال و هنر فرد و بی نظیر آمد
شعار او همه فضل است و شعر من ببرشاگه چه غیرت شعری کم از شعیر آمد
ستاره در بر نور قمر بود تاریکسفال بر در گنج گهر حقیر آمد
چه آفتی تو که چشم سیاه و زلف کجتبلای جان جوان بند پای پیر آمد
تو آن درخت بلندی که زهره بهر نمازدر آستان تو از آسمان بزیر آمد
ز هرچه هست به گیتی توان گزیر ولیمرا محبت و عشق تو ناگزیر آمد
خوشا دمی که نهم دیده بر خطت بینمز مصر جانب بیت الحزن به شیر آمد
ز پا فتاده و از دست رفته ام نظریکه التفات تو بر خسته دستگیر آمد
مرا به شاه و وزیر احتیاج نیست از آنکگدای کوی تو هم شاه و هم وزیر آمد
امیریا غم بدرت بکاست همچو هلالچرا شکایتت از آفتاب و تیر آمد