گنج

شمارهٔ ۴۹

مژده ای دل که ز ره قافله داد آمدنایب السلطنه با داد خداداد آمد
بحر علم آمد و از گوهر تابان زد موجکوه عزم آمد و با پنجه پولاد آمد
ناصرالملک ابوالقاسم مسعود ز راهبا رخی خوب و تنی پاک و دلی شاد آمد
آمد اندر مه دی با نفس فروردینچون گل و میوه که اندر مه خرداد آمد
تا چو باد سحری تاخت سوی گلشن دادخیمه ظلم و جهالت همه بر باد آمد
شاد باش ای چمن ملک که چون باد بهارباغبان با نفسی گرم و کفی راد آمد
نوبهار آمد و از بوی خوش باد ربیعتهنیت باد به سرو و گل و شمشاد آمد
باغ پژمرده ما از اثر مقدم ویخوبتر از چمن خلخ و نوشاد آمد
غم ویرانی کشور چه خوری کاین معماربهر آبادی ایوان مه آباد آمد
حاسدت خشت به دریا زند و سنگ به سرکاوستاد هنری بر سر بنیاد آمد
خانه و گلشن ویران شده را خواهی دیدعنقریبا که ز فکرش همه آباد آمد
گشت امید برومند شود کز قدمشآب در جوی روان چون شط بغداد آمد
ای جوانان نوآموز دبستان وطنلوح تعلیم بیارید که استاد آمد
حال و فال همه نیکو شد ازین خواجه رادکه نکوکار و نکوخواه و نکوزاد آمد