شمارهٔ ۵۱
تا خاتم فیروزه مرا یار فرستادفیروزیم از خاتمه کار فرستاد
زین پس مه و خورشید بزنهار من آیندکان شاه مرا خاتم زنهار فرستاد
فیروزه کزان روشنی دیده پدیده استیارم ز پی کوری اغیار فرستاد
فیروزه فرستاد مرا دوست ندانمیاقوتی از آن لعل گهربار فرستاد
یا خاتم دولت را یزدان به من از غیباندر عوض بخشش کرار فرستاد
یا طرفه نگینی است که از بهر سلیمانبا ملک جهان ایزد دادار فرستاد
از لعل لبش کام نجویم که بیانشدر نامه مرا لؤلؤ شهوار فرستاد
در نافه زلفش نزنم دست که فضلشاز خامه مرا نافه تاتار فرستاد
نشناس حقوق کرم دوست امیریکاین گوهرت از مخزن اسرار فرستاد