گنج

شمارهٔ ۴۶

باد نوروزی به بستان مشک و کافور آوردابر فروردین نثار از در منثور آورد
چهره گل آب و رنگ از روی غلمان میبردطره سنبل شکن بر گیسوی حور آورد
آن یکی یاقوت رخشان از بدخشان یافتهآن یکی فیروزه از کان نشابور آورد
نرگس اندر باغ دارد کاسه زرین بکفجام جم گوئی به شادروان شاپور آورد
باد اگر پیراهن یوسف ندارد نکهتشچشم نرگس را چرا یعقوب سان نور آورد
چون بجنبد شاخ گل بر سبزه باغ بهارگوئی اندر تخت خاقان تاج فغفور آورد
بط درون شط بسان کشتی نوح است لیکغرش فواره یاد از فار تنور آورد
بلبل گویا فراز شاخ گل دستان سرایداستانها با سرود نای و طنبور آورد
احسن الملکست پنداریکه از شعر ادیبتحفه اندر درگه فرخنده دستور آورد
آن خداوندی که بوی خوی روح افزای اومستی اندر مغز، همچون آب انگور آورد
صاحبا میرا منم استاده در این آستانخادمت را منتظر تا خود چه دستور آورد