گنج

شمارهٔ ۹۵

مرا بخانه درون کودکی بسن دو سالبود خجسته و فرخ رخ و بدیع جمال
دو هفته ماهی کاندر دو سالگی او راز روی و ابرو باشد دو بدر با دو هلال
بعهد مهد رخش را دو لعل عیسی دمنوشته زایت آتافی الکتاب مثال
ز نام عیسی مریم ورا ستوده لقبز دست موسی عمران ورا خجسته جمال
همی چو موسی زو غرقه لشکر فرعونهمی چو عیسی زو خسته پیکر دجال
بنام عیسی و با دست موسی است ولیکگرفته گوهر پاکش ز دست خضر زلال
رسوم و عادت اجداد از این پسر بینیچنانچه عادت آساد بینی از اشبال
بسان فرخ سمندر زند در آتش پرچو بچه بط در آب برگشاید بال
گهی بگرید بی من دو دیده اش از شوقگهی بخندد با من لبش بحسن مقال
بظاهر ارچه مرا میوه دلست ولیکریاض فضل و هنر را بود خجسته نهال
نزاده زال فلک پوری اینچنین که بودبکودکی در بافر و برز رستم زال
یمین صدق فلک با بزرگ گوهر اوستولی ز خردی نشناخته یمین ز شمال
بجای شیر ز پستان همی بنوشد خونز ساق شیر چو طفلان خرد کعب غزال
بشوخ چشمی پیران و سالخوردانرافریب داده لبش با وجود خردی سال
نه القربی فی عین امها حسناءشنیده ام من و بستایمش بحسن مقال
که هم عصامش ستوار شد ز ترک حرامکه هم عظامش محکم شد از نژاد حلال
شهید فکر درونش نباهت اب و امگواه فضل برونش شباهت عم و خال
ز پای تا سر جان و دل است و دانش و هوشگر آدم ایدون بودی ز طینت صلصال
نه خون خورد ز جفای زمانه چون پیراننه گریه سرکند از بهر شیر چون اطفال
روان بدانش پرورده هوش از او خرسندزبان بگفتن نگشوده عقل پیشش لال
دلش معاینه کوهی است ز آهن و پولاداگر ز آهن و پولاد دیده ای تو جبال
اگرچه او ز هنر زاده چون گهر ز صدفهنر بزاید از او چو صفا ز آب زلال
چنانکه حربا بر آفتاب می نکردبروی من نگرد از طلوع تا بزوال
ز بانگ شیر نترسد که زهره شیرانهمی بدرد سهمش به رزمگاه رجال
ولی ز بانک من و از نگاه من گه خشمدلش بلرزد چون کوه آهن از زلزال
چنانکه لاله تر از نسیم باد صباهمی بلرزد در جویبار باغ شمال
بهشت روی زمین رشک آسمان برینریاض امن و امان بوستان فضل و کمال
یکی جهان صفا پر ز بوی و رنگ و نگاریکی سپهر سنا پر ز کوکب اقبال
بهار خلخ و کشمیر و جایگاه صنمنگارخانه ارژنگ و خوابگاه غزال
بدوش نار ونانش ملمعی رایتبپای نسترنانش مرصعی خلخال
بنفشه تر همچون ستاره شب هجرشکوفه نو چون مهر بامداد وصال
بطره سنبل شوخش چو شاهدی شنگولبدیده نرگس مستش چو جادوئی محتال
یکی گشوده گره با دو صد کرشمه و نازیکی نموده نظر با هزار غنج و دلال
فتاده لبلاب اندر گلوی رز گوئیعبا بگردن خالد فکنده است بلال
بسان قمری چون ابن بابویه قمیحدیث طوطی همچون علی عبدالعال
یکی نماید توضیح آیت الکرسییکی سراید تفسیر سوره انفال
بروی سبزه غزالان عنبربن نافهفراز شاخان مرغان نازنین پر و بال
نه شیر تیز کند بهر آهوان دنداننه باز باز کند بهر تیهوان چنگال
کنار باغ پر از میوه های گوناگونچنانچه گوئی صحنی است پر ز برگ و نوال
و یا نهاده در ایوان مرد بازرگانهزار خرمن گوهر هزار مخزن مال
ز شاخسار درون بسکه بیخت لعل و گهردر آبگیر درون بسکه ریخت آب زلال
یکی بطره عذرا همی شده است نظیریکی بدیده وامق همی شده است همال
جهیدن آب از آن فوارگان بینیچنانکه می بجهد از ضمیر مرد خیال
چو نقطه ای بدل نون کز او الف سازیوز آن الف بطرازی هزار صورت دال
چو آفتاب برآید بشکل قوس و قزحدر او به بینی هر ساعتی قسی و نبال
کمان رستم زال است و تیرش از سم گورپر از قوادم سیمرغ و زه ز طره زال
معاینه قطراتی که باژگونه چکددر آبگیری کز آب صاف مالامال
گهی بساید مرسیم ساده در هاونگهی ببیزد الماس سوده در غربال
ببیخت گوئی بر سینه بتان گوهربریخت گوئی بر سطح آبگینه لئال
و یا چو شقشقه بختیان بازل صعبکه از دهان بدر آورده در قحط رجال
و یا چو فیلی کرده بر آسمان خرطومچنانکه دیدی پیلان مست را به جدال
و یا تو گوئی طفلان خورد بر بانوجهمی زنند معلق بعادت اطفال
و یا چو شمعی افروخته بسیمین طاسو یا ز سیماب اندر یکی خجسته نهال
و یا چو خیمه ای از لؤلؤ منضدتربسطح سیمین با سیمگون عروض و حبال
و یا تو گوئی مرعوفکی بود منزوفکه خون بجوشدش از مغز و اکحل و قیفال
شنیده بودم کاین باغ یکدو ماهی پیشخراب بودی و ویران ز گردش مه و سال
درست گفتی از طاق کسری و پرویزدمن بجای همی ماند و تیره گون اطلال
چنانکه خواندی در شعر طرفه ابن العبدبدست خوبان رسمی بجای مانده ز خال
بدی میانه آجام و طرف انهارشکنام ضیغم و ثعبان و حجر رقش و صلال
بغیر خاربن خمط و، اثل و سدر قلیلنه داشت خرم شاخ و نه برکشیده نهال
یکی زمینی بد سوخته ز تف سمومیکی فضائی بدکوفته ز باد شمال
گیا نرسته در او چون درون خارجیانکه می نرسته در او برگ مهر احمد و آل
همه شفا جرف ها ربوده این نهارکنون شکوفه مطلول رسته زان اطلال
حدیث مرعی سعدان و مآء صدرا رااگر شنیدی و خواندی ز مجمع الامثال
ببین که ربع و دمن شد ربیع و قاع بقاعحمأحمی شد و صلصال مملو از سلسال
قصور عالیه بینی ز بوستان بقاقطوف دانیه چینی ز شاخسار کمال
ز دست همت فرخ امیرزاده رادگیاشجر شد سیم و زر است سنگ و سفال
ستوده سلطان عبدالمجید آنکه بودامیر آخور شهزاده خجسته خصال
هیون طبع زبون راز مهر کرده مهارستور نفس حرون راز عقل بسته عقال
پس سواری شهزاد بلند اخترشود مر او را هم از بلندی و اقبال
سپهر توسن و خورشید زین و زهره رکابهلال سیمین نعل و مجره تنگ و دوال
برای مدح تو ای میر اشرف امجدخجسته مطلعی آرم برون ز بحر خیال