گنج

شمارهٔ ۹۰ - از زبان حبیب الله خان نامی بسردار منصور نگاشته

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رخویش۲۷ بیت
ای بسته پس طاعت یزدان کمر خویشتا ساخته کار دو جهان از هنر خویش
حاجت بمه و مهر و سپهرت نبود زانکروشن شده چرخ تو ز شمس و قمر خویش
همواره ره داد بپیمایی از یراکچشم تو بود بر کرم دادگر خویش
بخشیده مظفر ملکت رایت منصورهم داده خدا بر تو لوای ظفر خویش
تو شاه نه ای لیک اگر نامه فرستیسوی ملکان از ملکات و سیر خویش
شاهان جهان یک سره سوی تو فرستندتاج و علم و تخت و نگین و کمر خویش
چون باد بهاری که چو در باغ خرامیبوم و بر آن تازه کنی از اثر خویش
آن گشن درختی تو که محروم نکردیکس را ز ظلال و ز نوال و ثمر خویش
برگ و بر تو توشه فضل است جهان راوز فضل و هنر ساخته ای برگ و بر خویش
آن میوه کز این شاخ برومند تو چیدیزردشت نه چید از ثمر کاشمر خویش
گر قاف نه ای از چه به اقبال گرفتیعنقای سعادت را در زیر پر خویش
ای خواجه چه از حال منت هیچ خبر نیستشاید که بسوی تو فرستم خبر خویش
از دوره ایام چه گویم که بما داشتدایم رمضان وار ربیع و صفر خویش
اینک رمضانش بمثل کاسه زهریستکاندر رگ جان ریخت پس از نیشتر خویش
مهمان تو بود این تن فرسوده که هر شبدر ساغر دل ریخته اشگ بصر خویش
مهمان تو بود این دل آشفته که هر روزاز خون جگر ساز کند ما حضر خویش
تا چند کشد باده ز اشگ بصر خودتا چند خورد طعمه ز خون جگر خویش
با روزه برد روز و بغم روزه گشایددارد بسحر مائده ز آه سحر خویش
جز آه دل تافته و اشگ روان نیستاو را بدو گیتی خبر از اشگ تر خویش
یک لمحه دلم شاد نکردی ز رخ خودیک لحظه تنم بار ندادی ببر خویش
نه خاطرم از رنج سفر نیک زدودینه شاطر خود ساختیم در سفر خویش
از لعل روان بخش تو شادم که فراوانشیرین کندم کام ز شهد و شکر خویش
اما ز کف راد تو مأیوسم ازیراکبر بنده کرامت نکند سیم و زر خویش
گر زانکه من اندر نظر فضل تو خوارماین خار بروب از طرف رهگذر خویش
آزاد کن از بندگی خود دل ما راتا زود بگیریم ازین ورطه سر خویش
هر چند به راه تو زیانها همه سود استنفع است پشیمانی ما از ضرر خویش
القصه خداوندا گفتار رهی رابنیوش ز فضل و کرم بی شمر خویش