گنج

شمارهٔ ۸۸

مه من که خورشید گردون غلامشبگل پای سرو اندرون از خرامش
دو ابروی پیوسته اش با دو عارضدو ماه نواست و دو بدر تمامش
دل از سنگ سازد تن از سیم سازدکه سنگ رخام است در سیم خامش
کسی که ز لعلش چشد آب حیواناگر درکشد باده بادا حرامش
پری را نبود این اطاعت همانافرشته است یا خود فرشته است مامش
کسی کو فتد دور از آن روی و گیسونه پیداست روزش نه پیداست شامش
کند مشک سائی نسیم سحرگهچو ساید بر آن طره مشک فامش
شگفتم بسی زان سرین شد که گوئیهمی در قعود آورد از قیامش
مرا کرده چون دال کوژ و دژم قدالف قدی از زلفکان چو لامش
مرا آن پی هر چه دشنام گویدببوسی از آن لب کشم انتقامش
وگر سرکشی سازد این بت نمایمباقبال میر جوان بخت رامش
خداوند نام آوران کز بزرگیبگردون درافکند آوازه نامش
چمن شاد و خرم ز خوی لطیفشفلک مست و سرخوش ز انعام عامش
تبارش بزرگ و نژادش خجستهستوده عصام است و محکم عطامش
بهر کار یزدانش یارست ازیرابهر کار باشد بحق اعتصامش
کمیتش چو سر برکند از صطبلشحسامش چو دم برکشد از نیامش
ببرد همی از پس غرم سمشبدرد همی بر تن ببر خامش
خروشنده رعدی است گوئی کمیتشدرخشنده برقی است گوئی حسامش
زمام فلک گر نبودی بدستشیکی بختئی بد گسسته زمامش
نگویم که تیر است تنها دبیرشکه کیوان پیر است هندوی بامش
سپهر ای بسا دیه نام آوران رادرین گردش دوره صبح و شامش
ولیکن نبوده است چون میر اعظمنه بهرام گورش نه دستان سامش
کجا مهر تابش کند جز بخاکشکجا چرخ گردش کند جز بکامش
چو دولت فراهم شد از اقتدارشچو ملکت منظم شد از اهتمامش
شهنشه فرستاد تشریفی از نوکه پوشد به پیکر امیر نظامش
خداوند تشریف را پیشرو شدبسر هشت و شایسته دید احترامش
یکی جشنی آراست فرخ که میرانستادند یکبارگی در سلامش
بپیروزی آن را بپوشید در تنکه شهدی فزون ریخت گردون بجامش
همایون و خوش باد تشریف سلطانبر اندام سالار با احتشامش
امیرا «امیری » که بگزیده استیز اولاد و احفاد قایم مقامش
امیری بنام تو دارد تخلصازین نام دارد فلک نیکنامش
امیر است ملک هنر را ولیکنبدرگاه میر است کهتر غلامش