گنج

شمارهٔ ۵ - چکامه

قافیه: ونرا۸۶ بیت
نظاره کن بدایع گردون راتا پی بری صنایع بیچون را
تا بینی آن عجایب کز هر یککالیوه گشته مغز، فلاطون را
بنگر چگونه ساخته بی پرگارنقاش صنع این همه برهون را
گر صانعش خدای نه، کی انباشتاز گوهر این سفاین مشحون را
از اندرون و بیرون چون پرداختاین برکشیده طاق بی آهون را
در این مدارها که به اندازهترتیب داده مرکز و کانون را
در تار و پود دیبه زنگاریکی برکشیده لؤلؤ مکنون را
جولاهه کی تواند با گوهردیبا همی ببافد اکسون را
ور گنبد است بی ستن و پایهکی برفراشت گنبد وارون را
هرگز کسی به گنبد وارون دیدسیر رحی و گردش طاحون را
ترکی است آسمان که دگرگونهدارد صباح و شام دگرگون را
گاه از فلق گذارد سیمین تاجگاه از شفق عمامه گلگون را
گیرم که مدرک است همی گردونادراک بخش کبود گردون را
ای مانده چون جنین بدل گردونچون پی بری حقایق بیرون را
دل از خرد به موجد کل بسته استخاک فسرده و گل مسخون را
رستن ز خاک تیره کجا باشدترکیبی از عناصر معجون را
کی ره دهند در صف علیینجسمی به بند سجین مسجون را
از علت العلل چه خبر باشدمعلول فوق و علت مادون را
مریخ اگر نشیند با ناهیدکی جای ریزد مرخون را
وان زهره گر فضایل برجیسیداند کجا نوازد قانون را
تیر ار نیوشد از ماه افسانهبا خامه کی طرازد افسون را
کیوان به تیر اگر نگرد کمترچین افکند عذار شبه گون را
ماه ار ز نور خویش بدی تابانهر ماهه نو نکردی عرجون را
ور مهر نور وجهه حق دیدینفروختی فروزان کانون را
ای خواجه زی خدای گرا وز خلقزنجیر در گل دل مجذون را
دیان دین ترا طلبد زی اوبشتاب وهل جماعت مدیون را
جائی برو که بر در وی خورشیدخاضع شده است یوشع بن نون را
آنرا بجو که ز امرش او باردماهی بکام پیکر ذوالنون را
گیرم که چهره زرد کنی چندانکزرچوبه را بمانی و زریون را
زرچوبه چیست خود چه بود زریونآنجا که بنگری زر مخزون را
زر نیز خود چه باشدی ای بازردر خاک دیده پنهان قارون را
تا در درون دیده و دل داریدیو پلید و اهرمن دون را
آلایشی است در تو که دامانتخواهد پلیدکردن جیحون را
بشکن طلسم روح مکرم رابگشای دیده آن دل مفتون را
آسوده کن خیال گرامی راپاکیزه کن وثاق همایون را
بسیار خفته ماندی و نابینابیدار باشد و بینا اکنون را
گر رستمی بزور و فریدونیبر خود مناز و منگر کایدون را
سیمرغ بود عاقله رستم رابرمایه بود دایه فریدون را
رو سجده کن به بارگهی روشنپس برفروز چهره گلگون را
رو تکیه کن به قائمه‌ای محکمپس برفراز قامت موزون را
از گلرخان عصر عنب بستانفرموش کن عصاره افیون را
بیراهه است و دیو و دده زنهاربی رهنمای مسپر هامون را
دامان خاصه‌ای به کف آر آنگهاز کف بهل چرا و چه و چون را
هرگز کجا توانی قائم داشت؟بی متکا عمود فر ستون را
در احتجاج خصم فرو ماندیموسی اگر نبودی هارون را
بر صخره کی کنیسه بنا کردی؟عیسی اگر نخواندی شمعون را
نوح این سخن به سام همی میگفتروزی که ساخت سوق ثمانون را
کاین جان رهین حکمت و فضلستیبستان بها و در ده مرهون را
هرگز مدار منت از این مردمزیرا که خوار بینی ممنون را
این آز شوخکن کندت جامهرو از قناعت آور صابون را
سوگند می‌خورم که در این گیتیکس نیست رسته منت گردون را
جز خواجه من آنکه ندارد چرخاز طوق طاعتش سر بیرون را
فرخ نظام سلطنه کز دانشنگشوده نامه خواند مضمون را
من خواجگان شناخته ام افزوناما از او نیافتم افزون را
خواندم کتاب دولت سامانیو آل سبکتکین و فریقون را
یکتن نیافتم که همالستیاین صاحب خجسته میمون را
فضلش نوشته دفتر انگلیونهم نامه های هرمس و سمنون را
کلکش که جاذبستی رحمت راتیغش که نایبستی طاعون را
آلوده با عبیر طبرزد راپالوده از حریر طبر خون را
ز انصاف بیمری که خداداد استاین مقتدر عمید همایون را
گر برخلاف مصلحتش قانوناجراء شود گزیند قانون را
ای صیت احتشام تو بگرفتهدر شش جهت جزیره مسکون را
عفوی است در سرشت تراکان عفوبر عم خود نبودی مامون را
قدسی است در نهاد تراکان قدسبی شک نبوده زاده مظعون را
جودی است در وجود تراکان جودهرگز نبوده احمد طولون را
جودت کم از شمر شمرد ماناچه زنده رود را و چه جیحون را
دست سحاب نزد کفت ماندمصدوقه ثلث و تسعون را
عمر و زبیدی ار نگرد تیغتصمصام را ببخشد و ذوالنون را
بن مقله بر بمقله کشد از جانآن خامه سیاه شبه گون را
عبدالحمید یحیی آموزداز سهم و قوس تو الف و نون را
با چون توئی قیاس کجا شایداین خواجگان بی هنر دون را
دانا چگونه ماند نادان رارایج کجا نماید مغبون را
رنگ گهر نه بینی خارا راطعم رطب نباشد زیتون را
میرا به مدحتت صدف طبعمزاد است این لئالی مکنون را
من نیستم ازان شعرا کایشانقائد شوند زمره ی غاوون را
در مدح هر خسیس فرو خوانندشعری دو نامناسب و موزون را
وز فرط بی تمیزی بر مردانمدح آنچنان کنند که خاتون را
نه زان عروضیان که به هر رکنینسبت دهند مطوی و مخبون را
نه زان مرائیان که بر ایشان حقفرموده والذین یرائون را
بل مادح تو باشم و نستانمدر درگه تو افسر ارغون را
از لب پدید آرم معجز راوز خامه فاش سازم افسون را
پیش ترانهٔ غزل نغزمبونصر کی نوازد قانون را
روئینه شعر گویم در مدحتروئین تن است زاده کتایون را
تا آب ماه بگذرد و ایلولتشرین فراز بینی و کانون را
خواند دو جا فرشته یزدانیدو سوره بر ز گفته بی چون را
بر طلعت تو سورهٔ کوثر رابر دشمن تو سورهٔ ماعون را