گنج

شمارهٔ ۴ - در حماسه و نکوهش زمامداران ایران هنگام توپ بستن سپاهیان تزاری روس به بارگاه امام هشتم فرماید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ا۱۵۴ بیت
تا به دارالملک عزلت گشته‌ام فرمانرواتاج فقرم ساخت بر تخت قناعت پادشا
آستین افشاندم از گرد علایق آشکارتا زدم مردانه بر مُلک دو عالم پشت پا
شد دلم آیینه‌ای اسکندری زآن دم که ساختجان پاکم چون خضر در آب حیوان آشنا
آن سلیمانم که نی دیوم برد انگشترینی ز آصف خواست خواهم تخت بلقیس از سبا
آن خلیفهٔ داودم کاندر پی وصل بتاندامن شهوت نیالایم به خون اوریا
گوهر از گفتار بارم زرّ ناب از روی زردگنج‌ها دارم به کنج عزلت از این کیمیا
زر ستانم از گدایان بخش بر شاهان کنمهم زرم هم زرطلب هم پادشاهم هم گدا
زرّ سرخم در خرید عشق و زر خواهم ز دوستپادشه بر ما سوی اللهم گدا بر اولیا
گوهر و باران و شمس از من تراود چون مراستبحر در دل ابر در کف آسمان اندر قبا
پیش ارباب هنر باشد ترا شه خامه‌امدر مقام نفع اجدی من تفاریق العصا
بیخت باد از خامه‌ام بر موی خرقا غالیهریخت نور از خامه‌ام بر چشم زرقا توتیا
چیره شد بر عقل با دستور من مینای میجاذب آهن شد از تعلیم من آهن‌ربا
ژاله بارد بر گل از طبعم هوای فرودینلاله کارد در چمن از نکهتم باد صبا
گر به گردون پر گشایم ماه گوید آفرینور به فردوس اندر آیم حور خواند مرحبا
من سفیر ایزدم بر جمع حیوان و بشرمن خلیفهٔ کردگارم بر جماد و بر گیا
می‌نجنبد جز به حکم ثابتم دور قدرمی‌نگردد جز به رأی صائبم دور قضا
حاجب استار عرفانم به دار بندگیکاتب اسرار ایقانم یار کبریا
با سهیلم هم‌عنان در گردش بالا و پستبا قریشم هم‌سفر در رحلهٔ صیف و شتا
آسمانم بلکه یابد آسمان از من علوآفتابم بلکه گیرد آفتاب از من ضیا
آسمان هشتمم در خاک زندانی شدمهستی اندر تنگبارم مانده اندر تنگنا
میهمان بر دوستم دل سیر و چشمان گُرسَنهمیزبان بر دشنم جان تخمه فکرت ناشتا
خصم از جامم خورد گه باده گاهی انگبیندوست برخوانم نهد گه سرکه گاهی سرکبا
مرد اشکمخواره دایم دردمند آید از آنکمعده باشد بیت داء پرهیز شد راس الدوا
آن که خورد از خوان یطعمنی و یسقینی نوالتا ابد سیراب و سیر است از شراب و از غذا
چون صلوة و نسک نی لله رب العالمینتصدیه باشد درون کعبه حق یامکا
آنکه از دین دور کارش چیست با یعسوب دینوآن که گمراه از صراط است از چه گوید اهدنا
چون نماز از بهر غیر حق چه زاید زآن نمازجز جنون و صرع یا سرسام و مالیخولیا
رزق از من دور شد چون از حیا بستم نقابهم غنی گشتم چو پوشیدم ز استغنا ردا
شیر یزدان گفت ز استغنا غنی گردند خلقنیز احمد گفت باشد مانع روزی حیا
رزقم آن مولی دهد کو تاج استغنا نهادبر سر من ذالک فضل الله یوتی من یشا
تاج شاهان از زر و تاج من است از خاک رهفرش شاهان عبقری فرش من است از بوریا
موسی عمران مرا داند چون هارون وزیرعیسی مریم مرا خواند چو شمعون الصفا
چار مادر خود تو پنداری مرا مادندرندکرد با این مادران شاید ز هفت آبا ابا
کودکانی را که این بد مادران می‌پرورندجمله ابناء الدها لیزند و اولاد الزنا
گشته مادر با رقیبان جفت از قحط الرجالهم پدر تنها به بستر خفته از عرق النسا
چرخ مه را چون خُوَرنَق ساختم زین ره به منداد چون نعمان بن منذر، سنماری جزا
موکبم را در سفر باریک و سخت آمد طریقحضرتم را در حضر تاریک و تنگ آمد قضا
خاطرم رنجور از رنج و هموم آسمانسینه‌ام گنجور بر گنج علوم انبیا
آنچه در بستان شجر کارم نروید جز شجنهر چه مروا برگشایم نشنوم جز مرغوا
سهمگین تابد ستاره، خشمگین گردد سپهرتیر روید از زمین، شمشیر بارد از هوا
اره‌ای گر در کف نجار بینی بی‌گمانهست بهر پیکر جمشید و فرق زکریا
آسیا شد سخره بهر دست شاهان اروپآسیایی خُرد، همچون دانه اندر آسیا
حال آن مسکین مسافر را خدا داند که چیستاندر آن کشتی که عزرائیل باشد ناخدا
هتک و سفک و حرب و هضم و خضم و موت و فوتحرق و غرق و خرق و لعن و طعن و طاعون و وبا
جملگی تلخند و اندر کام ما چون شکّرندوه چه خوش فرمود اذا عم البلا طاب البلا
در خراسان آتش بیداد و نار فتنه گشتمشتعل مثل اشتعال النار فی جزل الغزا
چار ارکان جهان را لرزه در پیکر فتادتا فتاد از توپ دشمن لرزه بر کاخ رضا
ژرف اگر بینی به هر تیری از آن زخمی رسیدبر دل شیر خدا و سینهٔ خیرالنسا
آنکه در هر راه بود از قارظ عنزی اضلدر طریق فتنه شد امروز اهدی من قطا
حافظ دینند مشتی رهزنان یا للعجبحارس ملکند جمعی غَر زنان یا ویلتا
کینه‌توز و کینه‌ورز و کینه‌خواه و کینه‌جوفتنه‌آر و فتنه‌بار و فتنه‌کار و فتنه‌زا
هوششان مست از خمار و نشئهٔ مینای میگوششان گرم از سرود نغمه زیر وستا
فتنه خسبد برنگیرندش گر این دونان ز خواباین مثل دایم شنیدی لو ترک نام القطا
تنگ شد بر ما فضا زین قاضیان رشوه‌خوارراست گفت آن شه اذا جاء القضا ضاق الفضا
ای قضای آسمان پرداز خاک از قاضیانتا بیاید از پس سؤ القضا حسن القضا
خوابمان باشد بر آن بستر که بر وی جای داشتنابغه از بیم پور منذر ماء السما
آسمانا آبی افشان بر زمین کاین مشت خاکسوخت اندر آتش غم رفت بر باد از جفا
تابش ماه است کز آن روشنی یابد زمینکامران شاه است کز آن کام جان گردد روا
روشنی خواهی از آن چرخ مقرنس خواه هانکام جان جویی ازین درگاه اقدس جوی ها
شهریارا هر که صد دارد نود هم پیش اوستتا زیان گویند کل الصید فی جوف الفرا
من ترا دارم که اندر ملک استغنا و نازکا مرا نستی و الاسماء تنزل من سما
من خطیبم بعد اما بعد در هر خطبه لیکنام پاک تو است مذکور از پس لاسیما
کعبه از رخسار داری زمزم از لعل رواناز مروت مروه باز آری و از صفوت صفا
همچو آبی در خریف و همچو ابری در ربیعسایه‌ای در روز صیف و آفتابی در شتا
گفت ارشمیدس زمین را کردمی از جا بلندبا عمود ار بودمی در دست نقطهٔ اتکا
بی‌خبر بود آن حکیم از پایهٔ فرهنگ توکاختران را بالشستی آسمان را متکا
اندرین ایام سختی کآب و نان اندر شد استآن یکی در چنگ شیر این یک به کام اژدها
تشنه‌کامان آبرو در خاک میرابان برندبینوایان جان دهند از بهر نان بر نانوا
دیو خباز است و نان ختم خلایق وحش و طیرشمر میراب است و مردم تشنه، تهران کربلا
داستان نان و آب از عز و منعت پیش خلقداستان ابلق فرداست و حصن عادیا
کوری میراب و مرگ نانوا از فضل خویشتشنگان را آب دادی بینوایان را نوا
زنده کردی پیکر افسرده را از روح جودسبز کردی گلشن پژمرده را ز آب سخا
گفت پیغمبر که هرکس تشنه‌ای را آب دادهست اجرش چون ولایت بر علی مرتضی
گر چنینستی که آن شه گفته در پاداش کاربر تو خواهد بود ارزانی کنوز الاولیا
در پی هر قطره‌ای بحریت بخشد حق از آنکمحسنان را داد خواهد عشرة امثالها
چون تو در حر تموز از ابر جود خویشتنصد هزاران تشنه را سیراب کردی از عطا
نوح را کردی ز همت غرقه در طوفان فیضریختی در جام خضر از فضل خود آب بقا
از ولایت آبشاری ساختی چون سلسبیلکه کند جبریل چون مرغابیان در او شنا
شهریارا غم مخور گر سفله‌ای با زرق و شیدنام پاکت را به خود بربست و شد فرمانروا
گر گیاهی را پزشکی خواند اکلیل الملکتاج شاهان را نباشد همسری با آن گیا
مهتری دارد اگر خو بنده اندر بار بندمهتران دهر را بر وی نباشد اعتنا
چرخ گردون را چه باک از آنکه دارد چرخ نامدوک و دولاب و گریبان و کمان و آسیا
چون نداند بانگ طاووسان شغال هفت‌رنگبایدش گفتن نه‌ای طاووس خواجه بوالعلا
جعفری تره نخواهد گشت زر جعفریآیت احمد نخواهد شد سرود احمدا
کی تواند همچو سلمان گشت سلمانی به جاهگر زبانش پارسی شد یا نژادش پارسا
گندنا بر ناودان برگ ترب ماند به بیللیک ناید کار این هر دو ز ترب و گندنا
خوک خوک است ار بنوشد شیر از پستان شیرجغد جغد است ار شود پرورده در ظِلّ هما
گر عیاذا بالله اینان را خدا دانند خلقکافرم من گر نمایم بندگی بر این خدا
شوخ با صابون این شوخان بنزدایم ز تنکه به نرمی همچو لیفند و به سختی سنگ پا
جز نخ اندر ثقبهٔ سوزن کجا باور کنمقامتی یکتا شود در پیش کژطبعان دو تا
نیستند اینان به جز مشتی گدایان بر درتکه سرانشان سال‌ها در پیشت استاده به پا
خوانده بر رویت ستایش هم زبانشان هم روانکرده در بارت نیایش هم پدرشان هم نیا
در طریق سیل هایل چیست دیواری گِلیندر گذار باد صرصر کیست مقداری هبا
چوب چوپانی است در پیش شعیب آن کو بُدیپیش جادو اژدهاکش پیش فرعون اژدها
شاه بسیار است اندر جمع حیوانات لیکشاه نحل است آن کس آید وحی و زاید زو شفا
مصطفی شیر خدا را شهریار نحل خواندگفت یعسوبش بدین کو بود دین را پیشوا
پادشاهی را سلیمان بن داوودی سزدتا کند بر وی وزارت آصف بن برخیا
گوش جان مشتاق ذکر آن شه فرخ‌فر استقم حبیبی اسقنی خمرا و قل لی انها
زاد وجدی خیرمازودت من ذکرالحبیبراح همی نعم مار وحت یاریح الصبا
ماه ماه است ار دمد در دشت یا در بوستانشاه شاه است ار بود در شهر یا در روستا
گر دو روزی چرخ ملک از محور خود دور گشتاکل مردم از قفا شد سیرشان بر قهقرا
آسمان سوگند با دونان نخورده است ای ملکحق تعالی داد خواهد ناسزایان را سزا
هر که خارج شد ز راه راست بازآید به رههر چه بیرون شد ز جای خویش برگردد به جا
سالخوردان را گران‌جانی فزاید آرزوخردسالان را جوانمرگی رساند اشتها
کیست جز موسی ید بیضا برآرد ز آستینکیست جز عیسی دهد بر اکمه و ابرص شفا
آهن تفته بر اشترمرغ باشد قوت جانمشک و عنبر زهر باشد در مشام خنفسا
علم سقراطی رسد بر شاکران از شوکرانحکمت بقراطی آرد بر فقیران فیقرا
سود قومی، قوم دیگر را زیان آرد به طبعهست گرگان را عروسی گوسپندان را عزا
فتنهٔ مشروطه‌خواهان هوسناک از ستمملک را افکند در پستی ملک را در عنا
گفت هر کس شد شبیه قومی از آنان بودجز بدان چشمی که دارد از بصر کشف الخطا
لاجرم از این تشبه بی‌گناه است آنکه کشتهر زمان جای رتیلا صد هزاران دیو پا
هم شبیهند این جماعت بر جهودان از هوسطبعشان ننمود بر سلوی و بر من اکتفا
هر زمان در حضرت موسی بن عمران می‌زدندنغمهٔ یخرج لنا من بقلها قثائها
ای شده اندر لباس میش با چنگال گرگهم بلاشرطی تو در مشروطه هم با شرط لا
قلب تاری را به جای نقد روشن برنهیجوفروشی گشته نزد مشتری گندم‌نما
شور شوری در سرت سنگ سنا بر سینه‌اتنه در این سر هوش داری نه در آن سینه صفا
با حرامی در حرم احرام بستی از دغلپای‌کوبان جمره در کف تاختی اندر منا
نه از آن شوری به جز شر مر ترا آمد به کفنه فروزد زآن سنا اندر دلت نور و سنا
ز آن سنا باشد وزیران را فروغ اندر چراغهم ازین شوری وکیلان را نمک در شوربا
مجلس شورا بهل بزم سنا تعطیل کناندرون بسپر به کدبانو برون بر کدخدا
مشنو از شورای حفظ الصحه بشنو از رهیکز فلوس این خستگان را چاره باید نز سنا
گر فلوس ازد که عطار آری رایگانور سنا از مکهٔ دادار داری بی‌بها
نفع نتواند ز شرب این سنا و این فلوسکور از حسن بدیع و کر زبانک کرنا
می‌شناسم من گروهی را که بشناسند نیکآدمی از لهجه و خیل از نشان مرغ از صدا
در بر ایشان هویدا باشد از انوار حقعشق از سودا می از افیون تباکی از بکا
گر شنیدستی به دور اعتضادالسلطنهداستان محرم، نامحرم و سرمهٔ خفا
کان سفاهت سرمه‌ای در دیدهٔ خود کرد و خواستناظران را دیده سازد کور چون عین الرضا
شاهزاده خویشتن را بر عمی زد زآن که داشتدیدهٔ شاهدفریب و خاطری هوش‌آزما
گفت با گُردان و سالاران یار خویشتنهر چه گستاخی کند محرم نگوییدش چرا
خویشتن را کور بنمایید کاین مسکین گولمدعی باشد که ما را چشم بندد با دعا
من دعایش را همیدون بر تنش نفرین کنمتا بداند زان دعا حاصل نگردد مدعا
غره شد محرم به سحر خویش و چون دیوان ربودخاتم جم را که بد ملک سلیمانش بها
پس قلمدان زرین را برد و دُرج گوهرینشه تعامی کرد تا یابد خبر زین مبتدا
شوخ‌چشمی از نصاب افزوده شد وآن خیره‌دستاز گلیم خویش بی‌اندازه بیرون هِشت پا
شه صفیری زد به تندی بر پرستاران و گفتدزد غیبی آمده است اینجا ندانم از کجا
چشم‌بندی می‌کند با ما حریفی شوخ‌چشمغافل است از چشم ما وز چشم‌بندی‌های ما
چاکران گرد آمدند از چار سوی اندر وثاقرسته شد شاخ جدال و بسته شد باب صفا
دزدشان در پیش و گفتندی چه شد این راهزنکاروان همراه و پرسیدندی از بانک درا
رمیة من غیر رام کورکورانه بخشممی‌زدندش فرقة بالسیف قوم بالحصا
شربتی از پهلوانان ضربتی از خاک خوردکوبی اندر مغز وی می‌رفت و چوبی بر هوا
عاقبت بیچاره شد فریاد زد زاری نمودکالغیاث ای شه ندانستم خطا کردم خطا
شاه گفتش محرما رو سرمه از چشمان بشویترک کن نامحرمی و اندر حریم جان درآ
روزن خود ار چه بندی از سرای دیگرانروزن بیگانه را بایست بستن از سرا
سرمه را در چشم ناظر کش نه اندر چشم خودتا شوی پنهان ز دیدار غریب و آشنا
چشم ناظر گر نبندی پرده بر مرئی فکنتا که سازد سد راه سیر نور از ماورا
پرده‌پوشی کن که با این سرمه بستن مشکل استچشم‌هایی را که دور است از محیاشان حیا
همچو کبکان زیر برف اندر شدی پنداشتیتو نبینی خصم را او هم نمی‌بیند ترا
حال این مشروطه‌خواهان گزافی را به شرحباز راندم با مثال و شاهد آن برملا
تا بدانند این همه مردم که نتواند گرفتجای دانش را جهالت جای تقوی را ریا
شهریارا جامه‌ای زین چامه بس کردم درازبلکه باشد طولش اندر قامت مدحت رسا
هر چه افزودم درازی کوته آمد لاجرمتن زدم آوردم اندر خامشی سر در عبا
بر تو می‌خواندم دعا و می‌شنیدم آشکاردر فلک خیل ملک می‌گفت آمین ربنا
این قصیدت را بدان بحر و روی گفتم که گفتسالک کرمانشهان استاد مولانا العطا
عشق را دانم همی بر خویشتن فرمان روابندهٔ عشقم بر این قولم بود یزدان گوا