شمارهٔ ۴۵
ز آمدن فرودین و رفتن اسفنددلها خرم شد و روانها خرسند
گلها افروختند آتش زردشتمرغان آموختند ترجمه زند
ابر ببالای خاک لؤلؤ تربیختباد فراز زمین عبیر پراکند
سبزه تر فرش نو بخاک بگستردلاله همه ناف خود بنافه بیاکند
ترکی از شاهدان خطه بابلخوبتر از لعبتان چین و سمرقند
ترکی تازی زبان ولی حبشی مویزاده ز پشت ملوک ملت پازند
بسته بجانهای زار مهرش پیمانجسته بدلهای خسته زلفش پیوند
غنچه سحرگاه اگر دهان بگشایدخون جگر نوشد از لبش بشکرخند
آمد در بوستان چو سروی آزادشد بصف باغ همچو نخل برومند
راه دلم زد سپس برفت و برآشفتاین دل دیوانه با روان خردمند
بردم دل را بر حکیم که شایدپندش گوید نکرد سود بر او پند
لاجرم از دل همی بکندم دل زانکدندان چون درد کرد باید برکند
هاروت از آنگه ماند در چه بابلتن دژم و سرنگون دو بازو در بند
نرگس جادوگری ز چاه زنخدانهاروت آسا بچاه بابلم افکند
گریه کنم بر دلی فرو شده در چاهباش چو یعقوب بهر گم شده فرزند
لیک بهر ورطه زان خوشم که بفرقمسایه فکنده یکی درخت برومند
سروی کز قیروان بساحت کشمیرسایه بگسترده پی فسان و ترفند
هر نفس از جویبار همت فضلششاخ بروید فزون ز هشتصد و اند
میری کاندر فنون دانش و مردینیستش اندر همه زمانه همانند
صارم و درعش بود ز هیبت و تدبیرنزدم شمشیر و تیر و رخت کژ آکند
اسبش چون رخ نهد به پره دشمنپیل دمان است چون پیاده آوند
رمحش دشمن شکارد ار همه گردونتیغش خارا شکافد ار همه الوند
میران بسیار بوده اند از این پیشنیز بیایند مردمان هنرمند
لیک چنو چشم روزگار نه بیندز آنکه چنو مام دهر نارد فرزند
خیزید ای خادمان بار و بیکباربر رخ این میر می بسوزید اسپند
من همگی خاک آستان ویستمدور فتادم ز آستانش هر چند
خون خورم از هجر آستانش و هرگزمی نخورم جز به آستانش سوگند
فریاد ای میر درد هجران تا کیالغوث ای خواجه سوز حرمان تا چند
از کف بی دولتان دولت ایرانچند بنوشم شرنگ و خصم خورد قند
گر نرسم بر درت زمانه غدارپوست بخواهد ز استخوانیم برکند
بر تن رنجور من شماتت دشمنچرخ پسندیده ای امیر تو مپسند
بر تو فراوان درود باید خواندناما هر چامه را نماند بساوند
تا که رسد نوبهار بعد زمستانتا که بود فروردین مه از پی اسفند
جشن فریدون و فروردین همیونخرم بادا به روزگار خداوند