شمارهٔ ۴۴
این نبینی که چو هنگام بهار آیدشاخ خرم شود و غنچه به بار آید
نک بهار آمد و خندید گل سوریکه بخندد گل سوری چو بهار آید
همچنان مریم گلها شود آبستنهمچنان عیسی گل بر سر دار آید
گل چو زیباصنمان چهره بیارایدمرغ دلشیفته او را بکنار آید
همچنان عنتره کاید ببر عیلهیا فزردق که بنزدیک نوار آید
شمنانند بگلزار درون مرغانشاخ همچون بت و بستان چو بهار آید
لحن داودی برخواند هزار آوانار نمرودی فاش از گلنار آید
باغ مانند عروسی دو رخش گلگونسر گیسویش پر مشک تتار آید
یا چو ارژنگ که آراست بچین مانیاز گل و لاله پر از نقش و نگار آید
یا چو ترکی که قدش سرو و لبش غنچهگل و سنبلش همی روی و عذار آید
نرگس مست بصد غمزه بباغ اندرچون دو چشم صنمی باده گسار آید
در خمار آمده چشمانش ز می آریهر که می خورد فراوان بخمار آید
خفته را ماند اما نبود خفتهمست را ماند اما هشیار آید
گل خیری چو بتی مقنعه اش زرینوز زبرجد بکفش چند سوار آید
وان بنفشه صنمی تنش ز بیجادهز مردین مرکب همواره سوار آید
بید مشک آمده بر شاخ چنان شیخیپوستین در بر بالای منار آید
شاخ محرم ز شکوفه است و سحاب از برهمچو حاجی به منی بهر جمار آید
ارغوان ترکی یاقوت کله باشدضیمران شوخی زرینه صدار آید
عارض نسرین همگونه سیمستیگونه عبهر همرنگ نضار آید
وان شقایق بچمن در بر آذریونچون دو زندانست که از مرخ و عفار آید
فروردین خیمه اسفند به هم برزدهمچو غازی که پی نهب و اسار آید
راست پنداری کان عامر اسمعیلدر سراپرده مروان حمار آید
نوبهار آمد در باغ بصد خوشیهمچو یاری که بخلوتکه یار آید
دیدکان زاغ سیه چهره بباغ اندردر پی وصل کواعب چو یسار آید
گفت بایست برانیمش با ذلتکه زماندنش بس عیب و عوار آید
لاجرم رخت بگاو اندر بنهادشتا پس از وی بچمن صلصل و سار آید
چنگزن سار شد و نغمه سرا صلصلارغنون زن بصف باغ هزار آید
فاخته سازد طنبوره بسرو اندرنای زن قمری بر شاخ چنار آید
ابر با ماورد از گرد زمین شویدتا نه بر زلف سمن گرد وغبار آید
باد بر تهنیت باغ بدست اندرعنبر و کافور از بهر نثار آید
زان می غالیه بوسا تکنی در دهکه نسیم سحری غالیه بار آید
ویژه در خطه گیلان که بمغز اندرنکهت مشک و گل از رود کنار آید
هر طرف سروی اندر بر شمشادیچون نگاری که در آغوش نگار آید
از ریاحین همه سو نکهت راح آیدوز عقاقیر هوا بوی عقار آید
بر لب دریا آن سبزه تر گوئیشاهدان را خط نو گرد عذار آید
آب گه جزر کند گاه بمد کوشدمیغ گه آب شود گاه بخار آید
دیده بگشا و یکی سوی هوا بنگرکابر چون اشتر بگسسته مهار آید
باد چون پی کند این اشتر بازل راتا ابد در خور نفرین چو قدار آید
در حصاریم ز ماه رمضان یاربشود آیا که فتوحی بحصار آید
می بروی گل نوشاندمان حوریکه گل تازه بر رویش خار آید
گلوی مار را بفشرد بسی روزهگلوی مینا چندی بفشار آید
زاهد صومعه را گو بیکی ساغرروزه بشکن که تنت زار و نزار آید
من ازین روزه فگارستم و میترسمچون دل من دل تو نیز فگار آید
این تکلف را تحمیل بمفتی کنتا همه کار بسامان و قرار آید
شتر مست کشد بارگران دایملاشه لاغر آسوده ز بار آید
هفته ای ماند که ماه رمضان زین دربرود زود و گرفتار بوار آید
نک همانند مریضی است بنزع اندرکه نفسهاش همی بر بشمار آید
عید چون قابض ارواح بر او تازدنیش زن بر وی چون تافته مار آید
هم از این خان سپنجی بردش آنجاکه بصد حسرت و افسوس دچار آید
غره شعبان دیدی بمحاق اندرباش تا بر رمضان نیز سرار آید
باد بر وفق مرادست وزان ارجوکه از این دریا کشتی بکنار آید
من ز فروردین چندان نیمی شادانکه تو گوئی رمضان راهسپار آید
داستان من و ماه رمضان ماناراست چون واقعه ی کحل و عرار آید
من بقصد او با ناخن و ناب آیماو بخون من با تیغ و شفار آید
من سوی دکه خمار پناه آرماو سوی خانه مفتی بفرار آید
روز نوروز که با روزه شود توأمتازه وردی است همصحبت خار آید
گر رود روزه و نوروز رسد از پیهست عمری که پس از مرگ و تبار آید
یا ز قومی شود از سفره و آید شهدیا رقیبی رود از خانه و یار آید
یا وصالی که پس از هجر بتان بینییا صباحی است که بعد از شب تار آید
یا بدرگاه خداوند پس از هجرتکمترین بنده اش را باز گذار آید
آنکه دولت را جوینده فخرستیآنکه ملت را حامی به دمار آید
میر دریا دل باذل که همه کارشهمچو گفتارش نغز و ستوار آید
خدمتش مایه اقبال و بهی باشدهمتش دافع آفات و مضار آید
در حسب با خرد وکربز و با دانشدر نسب فرخ و فرخنده نجار آید
هر کجا تازد با فتح و ظفر تازدهر کجا آید با عز و وقار آید
نصرت و شوکت و یمنش بیمین آیددولت و نعمت و یسرش بیسار آید
دست او ابری کاندر نیسان باردخوی او بوئی کاندر گلزار آید
عزمش آنگاه که بر خصم همی تازدهست سیلی که روان از کهسار آید
داورا میرا دور از در درگاهتبنده خوار است بهر شهر و دیار آید
مژه در چشمم چون سوزن و خارستیمو بر اندامم چون افعی و مار آید
چرخ خواهد که مرا بنده کند حاشاکز چنین کارم ننگستی و عار آید
او بود ساجد دونان و منش هرگزسجده نارم که ازین کار شنار آید
بندگی بر فلکم عار بود اماسجده بر خاک توام اصل فخار آید
ور فلک زارم ازین کین بکشد، غم نیکه خداوند مهین مدرک، ثار آید
ای خداوند ز گردون نهراسد آنکه بکوی تو همی در زنهار آید
تو بنامیزد بیضا و عصا داریچرخ با شعبده چون دیو و سحار آید
اندر آنجا که کلیم و ید بیضا شدسامری کیست که با عجل و خوار آید
گر بفرمان تو گردنده فلک گرددهمه کاریش بسامان و قرار آید
سیم و زر در همه انظار گرامی شدلیک اندر نظر پاک تو خوار آید
از کفت نعمت بر خلق رسد چونانکآب در جدول از انهار و بحار آید
پارس را بیم ز صمصامه عمروستیروم را هول ز شمشیر ضرار آید
لیک عمرو از تف خشم تو تبه گرددهم ضرار از دم تیغت بفرار آید
تو نیندیشی اگر خصم فزون باشدباز نهراسد اگر کبک هزار آید
جز تو این مردم گیتی همه شومندینابکارند و هنرشان نه بکار آید
شید بازند و سوی صید همی تازندچون پلنگی که بصحرا بشکار آید
یا چو گرگی شده در کسوت میش اندریا چه دزدی است که با قافله یار آید
دعوی دانش دارند و ندانند ایچکه تهی مایه بسی داعیه دار آید
همه طبلند اگر طبل تهی دیدیدر پی نوش رود یا پی خوار آید
همچون آن برجمی از فرط طمع هر یکدر تف آتش بر بوی قتار آید
تو همیونی و فرخنده بنا میزدکه شعارت را فرهنگ دثار آید
در حکمت را طبع تو بود مخزنزر دانش را فضل تو عیار آید
در بلاغت نبود کفو تو در گیتیویژه چون کلکت توقیع نگار آید
پور هارونت شاگرد دبستان شدپسر یحیی فرمان بر بار آید
بنده ات نیز منستم که همی نامماز ادیبان و حکیمان بشمار آید
شعر را با لغت پارسی و تازیهر چه گویم همه نغز و ستوار آید
نه باعنات و تکلف سخنی گویمنه مرا نسج بدیهت دشوار آید
نه من از معنی شعر دگران آرمنه مرا قافیت و لفظ معار آید
شاعری دانم بهتر ز لبید اماشعر زینت بودم نی که شعار آید
هم عروضم هم موسیقی دانمگرچه زین هر دو مرا یکسره عار آید
هم بجغرافی و هیئت نبود کفومچون سخن بر سر کانون و مدار آید
من همیدانم تغییر فصول از چهو اختلاف از چه بر این لیل و نهار آید
نظر روشنم اندازه شناسستیاختر طالعم استاره شمار آید
بوالعلاء باید نعلین مرا بوسدوان غیاث الدین چون غاشیه دار آید
من کلیمستم اگر حکمت نیلستیمن خلیلستم اگر دانش نار آید
آتشین آهم اگر چرخ بود ز آهنآهنین کوهم اگر غصه شرار آید
خرد منگر بمن ای خواجه مبین خوارمکه بکار آیدت آنچیز که خوار آید
منم آن شاخ کز اقبال تو روئیدمهر زمان از من صد گونه ثمار آید
فربهی داشتم و چرخ نزارم کردکه نژادم ز بزرگان نزار آید
پدرانم همه با چرخ بکین بودندهم از آن قوم مرا اصل و تبار آید
واندرین نطعم بر ناصر بن خسروتاختن باید چون گاه قمار آید
لیک فضل از متقدم شده کو گوید«چند گوئی که چو هنگام بهار آید»