گنج

شمارهٔ ۴۲

روز دوشنبه دهم شعبان بود از سال هزار و سیصد و هشت که مطابق آمد با اول فروردین ماه جلالی و نوروز پارسیان که ملوک و رعیت ایران را بزرگترین جشنی بشمار آید. قضا را در این روز خانگیانم همه در بستر بودند و چنانم دل به بیم اندر بود که البته سخن گفتن نتوانستمی تا چه رسد که شعری گویم و از این روی در بار عام که همگی خواجه تاشانم در صف بودند جایگاهم تهی ماند. بناگاه از جانب خداوندم امیر نظام ایده الله تعالی بمن رسانیدند که خواجه بزرگ میفرماید آنجا که شاعران و دبیران ایستاده اند امیری را نمی بینم با اینکه در همه جشنی مداحی او را بفال نیکو گرفته ایم البته باید فریضه خود از گردن بگذارد و این مقام منیع بدیگر شاعران نسپارد. چون این شنیدم دلم بجای آمد و بهر گونه بود این ابیات بهم بسته براه آمدم و در آن هنگام رسیدم که نوبت شاعران گذشته و دستان سرایان و مغنیان سرود خود را بدستان همی خواندند با این همه من چکامه خود را با اجازت آن خداوند بی مثل و مانند فرو خواندم و حضرتش گوش فرا میداد و بهر بیت تحسین میفرمود تا بنهایت رسید. اما از آنجا که من برخلاف رویت دیگر شاعران که در این عصر داعیه دارند در یک قافیه و روی بستن دال و ذال یا معروف و مجهول را بصواب نمیدانم برخی حاشیه نشینان معانی الفاظ مرا ندانسته در یکدیگر همی نگریستند و یکی از متشاعران که بامنش در نهان رشکی بود فرصت بدست کرده بزبان آورد که ما رنجها بردیم تا رویت پیشینیان را چون فرخی و رودکی و عنصری و منوچهری درین عهد منسوخ کردیم و اسلوبی شیرین که بعباراتی سهل آراسته آید در پیش فرا نهادیم تا عالم و عامی را پسند آید و معانی آنرا همه کس فهم کند.

اما این شاعر عراقی که برگزیده خداوند است و خود را ادیب و متکلم داند چندان بلغات مشکله و الفاظ متنافره سخن گوید که پنداری اکنون از شکم ترکستانیان بیرون آمده است. من پاس انجمن خداوندی را بدین گونه تعنت پرخاش نکردم و پاسخ وی را بخاموشی همی دادم که در مجلس خداوندان بیرون ز ادب سخن نبایستی گفت دیگری گفتا که بگمان من این مردک طاعن راست همی گوید و او میخواست که آتش او را برافروزد تا مرا بجوشاند و خود به تماشا محظوظ شود و نمیدانست که در انجمن خداوندم این کار عاقبتش وخیم دارد هر چند از آن شرم و بزرگی که به جبلت دارد در ساعت کظم غیظ خواهد فرمود ولی خاتمه را باید در نگریست با اینهمه آن شاعرک خام بفریب او مغرور شده رشته سخن را درازی میداد تا خداوندم سخنی در پیش آورد که وی خاموش بماند روز دیگر همین ابیات را در حضرت شاهنشاهزاده بزرگ روحی فداه فرو خواندم و مرآنحضرت را پسندیده افتاد مرا جایزه نیکو بخشید و ابیات این است که در این صفحه مرقوم آید.

چو جبهه و دورخ آن پری به فال سعیدمرا بماهی ایزد عطا نموده سه عید
کسان بسالش تجدید فال عید کنندمرا بماهی اندر سه عید شد تجدید
سه فال فیروز آمد مرا سه جشن بزرگسه روز نوروز آمد مرا سه عید سعید
یکی برفته باقبال و شوکت و تمکینیکی بیامده با فتح و نصرت و تایید
سوم بخواهد آمد چنان که در گیتیاساس و قاعده عیش را کند تشبید
برمز گفتم این نکته را و میبایدبیان آن را واضح نمود با تأکید
بخواهد آمد مولود خسرو غائببرفته نوبت میلاد پادشاه شهید
بفال نیک رسیده است موقعی که در آنبتخت ملک مکین آمد آن امام رشید
علی «ع » عمران آن خسرو یگانه که خلقز وحدت او پویند در ره توحید
اگرچه عرش مجیدست حلقه در گوششبود دو شبلش دو گوشوار عرش مجید
شهی که راه ولایش بحق قریب بودجز آن مسالک دیگر همه ضلال بعید
چسان قریب نباشد بحق رهی که بوددلیل آن ره نزدیک تر ز حبل ورید
اگر بذات الهی بدی ندید و شریکندیدمی بجز از مرتضی شریک و ندید
زلال مکرمتش شربت حیات ابدشرار تیغ کجش آیت عذاب شدید
نهاده سر دل صاحبدلان بخاک درشچنانکه آن سگ اصحاب کهف کرد و صید
بسالخوردی شد دست بند دیو مریببخورد سالی بربست دست دیو مرید
فضائل وی و کاخ بلند همت ویحدیث بئر معطل نمود و قصر مشید
شنیده ام که یکی تیغ آهنین داردکز آن ثغور و ثنایای دین و ملک سدید
چو دلنواز کسان است و جانکداز خسانوزان منافع بسیار زاد و بأس شدید
بدان اشاره همی کرده کردگار بزرگبخلق منت بنهاده از نزول حدید
مرا تو گوئی با مهر و از تولایشدمیده روح بشریان دویده خون بورید
وزین دو فاش شود سر این حدیث که شدببطن نام شقی بر شقی سعید سعید
باعتقاد عجم رسم عید از آن باشدکه روزگار بهاران همی شود تجدید
ولیک من ز رسوم عرب شمارم و همبر این عقیده زیم استوار بی تردید
خلافت علی «ع » مرتضی «ع » بسرو علنچنینه روزی در ملک یافته تمهید
وزین قبل که بود عید آن امام مبینطلوع خور بحمل را کنند یکسره عید
از این رهست که بستان بگاه فروردینبلطف و خوبی و کشی یگانه است و فرید
بنفشه کارد چون زلف شاهدان رشیقشکوفه آرد چون لعل لعبتان رشید
ز برگ نسرین از در ناب کرده ورقز نرگس تر باسیم و زر خریده خرید
بدشت و کوه دو صد خیمه زمردگونبساختند ز بید و اراک و عرعر و عید
همی بریزد باران به لاله پنداریمسیحی است و بمعمودیه کند تعمید
چمیده هر جا در مرغزار آهوی نردمیده هر جا بر شاخسار طلع نضید
اگر شود که بیایند قارظان عنزوگر بود که شتابد سوی فقید سعید
کسی تواند گفتن که لشکر دی ماهدگر تواند گشتن بلاله زار برید
مگر ندیدی بردی بتاخت فروردینچنانکه بر سپه روم خالدبن ولید
و یا تو گوئی ماند درست بر آنکسکز امر حضرت احمد شد از مدینه طرید
چنان بشد که هلاکش بود بذهن قریبچنان بشد که رجوعش بود ز عقل بعید
دوباره سرو قدان در کنار دامن باغحلل به پیکر آراسته حلی در جید
دوباره لاله رخان بر فراز شاخه گللباس عزت پوشیده از پس تجرید
دوباره قمریکان بر غصون نارونانهمی بخوانند از شاعران نسیب و نشید
دوباره طوطیکان بر فنون سرو بنانهمی سرایند از چامه جریر ولبید
دوباره صلصل گویا بطرف دامن باغهمی بخواند از نامه ادیب و رشید
دوباره بلبل شیدا فراز شاخ درختملک مظفر دین را همی کند تمجید
ولی عهد و خداوند زاده شه شرقکه گشته است ضماندار دولتش تأیید
شهی که زنده کند هوش بندگان با وعدشهی که مرده کند جان زندگان بوعید
قضا نموده بفرمان حضرتش تسلیمقدر نموده باجرای طاعتش تأکید
ز رحمت و سخطش دو فرشته در گیتیخدا بخلق فرستاده چون رقیب و عتید
پی کتاب ثواب و خطیئه این دو ملکعن الیمین و عن جانب الشمال قعید
ایا شبان رعیت که خلق چون اغنامبمرغزار خصیب تو را تعندو رغید
تو همچو شیر ژیانی که از بلندی طبعشکار می نستاند ز دست ثعلب و سید
خلاف مردم دیگر که عنکبوت آسابگوشه ای مگسان را همی کنند قدید
ابوالمکارم والفضل کنیت کف تو استکه در کف تو بود فضل وجود را تولید
از آن ولایت عهدت سپرد شاه جهانکه تو بعدل فریدستی و بعقل وحید
خدایگانا شاها مهاد عدل تراامیر اعظم باید همی کند تمهید
عمید کیهان میر نظام آنکه سزدرسائلش را منشی نظام ملک و عمید
عبارتی که سراید هزار گونه بدیعاشارتی که نماید هزار پایه مفید
امیر باید چونین بروزگار حفیوزیر شاید چونین بملک شاه حفید
بزرگ باید چون این بزرگوار عزیزخدای شاید چون این خدایگان حمید
خدایگان من ای آفتاب فتح و ظفرجهان دانش و خورشید نصرت و تأکید
تو آن مقلد سیفی که خصم دولت راز تیغ تیز بگردن همی کنی تقلید
بشاخ لاله چو شد مظهر لطافت توهوا ببارد در نوبهار در نضید
فلک ز تیغ کجت حرف راستی خواندچنانکه اهل قلم حرف مدغم از تشدید
کجا که مهر تو جان را همی کند تسخیننسیم دی ننماید ببوستان تبرید
حرارتیست به تیغت که هر که زان نوشدبطبع سرد نماید ورا حمیم و صدید
برودتیست بجامت که هر که زان گیردبکام گرم نماید ورا صقیع و جلید
از آن قبل که کلام تو طیب است و شریفکلام طیب یابد بر آسمان تصعید
وزان سبب که سمند تو پا بخاک نهادز شرع حک تیمم همی بود به صعید
چنان بدیدم عزم تو ثابت اندر کارکه گر بخواهی سازی زمانه را تخلید
مرا ارادت دیرینه روز و طاعت نودر آستان تو، کافی بود قدیم و جدید
اگر طریف و تلیدم ز دست رفته زیمبدین دو نعمت مستغنی از طریف و تلید
قلم ز اشجار آرم مداد از دریاپی کتابت مدح تو تا کنم تنشید
ولی بترسم کاین هر دو را نفاذ رسدهنوز شطر مدیحت نیافته تنفید
الا چو مطرب سازد بحضرت تو سرودالا چو شاعر خواند بمدحت تو قصید
بضل رأفت مولا و آفتاب ملوکهمیشه روزت نوروز باد و عید سعید