گنج

شمارهٔ ۴۱

خجسته بادا بر آفتاب کشور جودصباح فرخ میلاد بهترین مولود
در این همایون جشن و در این مبارک عیدنشاط باید بر رغم دشمنان حسود
خجسته اکنون کز دهر یافتم مقصدبویژه اینک کز چرخ یافتم مقصود
چکاوه خواند تکبیر و فاخته تسبیحصنوبران بقیامند و نوگلان بقعود
سهی قدان به تشهد پریوشان بسلامقنینه ها برکوعند و جامها بسجود
چمن نمونه جنات تحتهاالانهاردر او فروخت گل سرخ نار ذات وقود
سرود زردشت اندر سرود بلبل مستچنانکه مؤذن نعت پیمبر محمود
سمن بدست در آورده یاره ای سیمینز ژاله کرده مرصع به لؤلؤ منضود
همی تو گوئی در پای و دست لعبتکانز زر و گوهر و لؤلؤ خلاخل است و عقود
زنای زرین گوئی وز آتشین مجمرهزار سازد عود و شکوفه سوزد عود
شقیق نعمان از داغ لاله چون ستیانرود در آتش سوزان همی بکیش هنود
بساط بستان چون خیمه بلند رواقز مردینش سقف و ز خیزرانش عمود
سحاب گریان اندر فراز طارم خاکهوای مهر و مه اندر مقام نقض عهود؟
بسان داود آن آبگیر سازد درعولی نوازد مزمار مرغ چون داود
دو زلف سنبل آویخته بسان زرهو یا چو گیسوی مشکین بگرد دامن خود
بجز کنار چمن هر کجا روی باشدمقام تو چو مقام مسیح بین یهود
ز ابر ایلول اندر بریخت در و گهرز تاک مفتول آویخت زمردین عنقود
بمولد شه گوئی ملک مظفر ریختبجیب اهل هنر کیسه های پر زنقود
بسال شصت و دوم از تولد شه رادولی عهد بهنجار عادت معهود
یکی بساط ملوکانه بر فراخور قدربفال نیک بیاراست در جهان وجود
تلذالاعین فیها و تشتهی الانفسفرشتگان همه بر پا، هریمنان مطرود
پی چراغان افروخت آتشی که فکندشراره در دل تاریک مردم اخدود
زمین بلرزید از توپ های آتش بارچو از وزیدن صرصر حصون امت هود
چنینه روزی فرخنده ذات اقدس شاهز عالم غیب آمد عیان بملک شهود
بزرگ ناصردین شه که ظل دولت ویهمیشه باد ابر فرق مهر و مه ممدود
شهی که پوشد بر بندگان زامن قبایشهی که گیرد از دشمنان ز خشم جلود
شده ز رایت وی کشور هنر مفتوحشده ز صارم وی رخنه ی ستم مسدود
بروز بزمش تاج و بوقت رزم فرسسنانش در صف هیجابنانش درگه جود
یکی چو سعد همام و یکی چو سعد بهامیکی چو سعدالذابح یکی چو سعد سعود
نموده کشور اسلام را چو دار سلامز بسط او شده دارالخلافه دار خلود
خجسته بادا عیدی چنین مبارک و نغزبروزگار ولیعهد خسرو مسعود
ملک مظفر دین آسمان عدل و ظفرسپهر حکمت و دانش جهان همت و جود
ز نار خشمش کهسار جسته حالت ذوبز آب تیغش دریا گرفته رنگ جمود
رخ بدیعش در دهر قبله طاعتدر سرایش بر خلق کعبه مقصود
بداد و بخشش شد جانشین نوشروانبفضل و دانش شد یادگار بن مسعود
بکار ملک کند راست قامتی که بودهمیشه خم به مناجات و طاعت معبود
ایا بتابش ذات تو در فلک مشهورآیاببخشش دست تو در زمین مشهود
بفرخ فرخیت مرغ آفتاب بیوضبرای همچو مهت حامله شب است ولود
بپای توسن رهوار تو سمند خیالهمی بماند چون تشنه در میان نفود
ز هیبتت جگر سنگ خاره نرم شودچنانکه آهن شد نرم در کف داود
تو میتوانی غلطاند مهر را ز فلکچنانکه فرهاد از کوه بیستون جلمود
چو در کف تو کندکار خامه تیر دبیرهمی بتازد بر مشتری ز قوس صعود
چنانکه دانی بنواخت خلق گیتی رانه فاریابی تاند چنین نوازد عود
شها کمینه غلام تو اندرین ساماناز آن زمان که بنیروی بخت کرده ورود
ز فر مدح تو و همت امیر اجلرسیده جان نزارم بمنتهای قصود
خدایگان فرشته فرو هریمن کشکه بالئیم خصیم است و با کریم و دود
بفضل منت دارد که فاضلان جهانشوند زی دروی از دیار دور و فود
چگونه منت الحق عظیم بی پایانچگونه منت حق بزرگ و نامحدود
یکی منم که برآورده چون گهر از سنگهم از مقام خمولم هم از سرای خمود
گذشت آنکه شنیدی که مردمان قدیمفروختندی یوسف بدرهم معدود
سخن که یوسف مصر من است باز خردجهان و هرچه در او را برغم انف حسود
همیشه تا بفرازند گردن و نازندبتان خلخ و کشمیر از خدود و قدود
چنان عقود و خلاخل بدست و پای بتانبدست و گردن خصمت سلاسلست و قیود
بر آن قوافی بستم من این قصیده که گفتابوالفوارس مدح مغیث دین محمود
هزار و پانصد دینار دادش از زر سرخابا دویست شتر بارشان متاع و نقود