گنج

شمارهٔ ۲۹ - بمناسبت جنگ روس و ژاپن و غلبه ژاپن در تهییج ایرانیان فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۶۳ بیت
غرض ز انجمن و اجتماع جمع قواستچرا که قطره چو شد متصل بهم دریاست
ز قطره هیچ نیاید ولی چه دریا گشتهر آنچه نفع تصور کنی در او گنجاست
ز قطره دیده نگردیده هیچ جنبش موجکه موج جنبش مخصوص بحر طوفانزاست
ز قطره ماهی پیدا نمی شود هرگزمحیط باشد کز وی نهنگ خواهد خاست
به قطره کشتی هرگز نمیتوان راندنچرا که او را نی گودی است و نی پهناست
ز گندمی نتوان پخت نان وجوع نشاندچو گشت خرمن و خروار وقت برگ و نواست
ز فرد فرد محال است کارهای بزرگولی ز جمع توان خواست هر چه خواهی خواست
اگر مرا و ترا عقل خویش کافی بودچرا بحکم خداوند امر بر شوراست
بلی چه مورچه گانرا وفاق دست دهدبقول شیخ هژبر ژیان اسیر فناست
قوای چند چو در یک مقام جمع شودبهر چه رای کند روی فتح با آنجاست
وفاق باید در حمله قوا کردنکه ازدحام فقط صرف شورش و غوغاست
ولی وفاق اگر میکنی چنان بایدکه کار مردم دانا و کرده عقلاست
وفاق باید حالی و مالی و جانیکه گر جز این بود آن اتفاق صوت و صداست
بلی بباید جمعیت و وفاق نمودکه هر چه هست ز اجماع و اتفاق بپاست
بدین دلیل یدالله مع الجماء سرودکه با جماعت دستی قوی یدی طولاست
ولی چه تفرقه اندر میان جمع فتدهمان حکایت صوفی و سید و ملاست
ولیک باید از روی علم گشتن جمعکه گله گله همی گوسفند هم به چراست
هزارها گله از گوسفند نادان رابرای تفرقه یک گرگ ناتوان به کفاست
چه صرفه برد تواند کسی ز یک رمه خرکه خرخرست اگر صدهزار اگر صدتاست
مسلم است که گر در میانه نبود علمقوای ما همه بی مصرف و عمل بیجاست
ز روی علم قوا را بخرج باید دادوگرنه قوه هدر رفته است و رنج هباست
به علم کوش که سرمشق زندگی علم استکه علم اگر نبود زندگیت بی انفاست
هر آنکه را بجهان علم نیست چیزی نیستاگر چه خود همه اقطار خاک را داراست
پس اجتماع بباید ز روی دانش و علمکه علم اگر نبود اجتماع بی معناست
غرض ز علم چه؟ بینائیست و پی بردنباینکه این بصوابست یا که آن بخطاست
غرض ز علم چه؟ واقف بحال خود گشتنکه از چه روی گرفتار درد و رنج و بلاست
غرض ز علم چه؟ پی بر حقوق خود بردنکه از چه دستخوش و پایمال جور و جفاست
چه شد که ایران آن تخت گاه ایرج و سلمکنون خراب تر از ربع سلمی و سلماست
چه شد که عزت او شد بدل بذلت و فقرچه شد که ملت او مبتلای رنج و عناست
چرا شده است چنین مورد ملامت و طعنچه شد که در همه عالم محل استهزاست
چه بد چگونه شد آخر چه وضع پیش آمدکه پستتر از همه امروز ملک و ملت ماست
مگر نه ما را هم دست و پای داده خدایمگر نه ما را هم چشم و گوش و هوش و ذکاست
ز ماست هر چه بود نقص و هر چه باشد عیبکه فضل و رحمت اولاتعد ولا تحصیست
بس است خبط و خطا تا کی و غرض تا چندگذشت کار چرا کار خود نسازی راست
خریت آخر تا چند و احمقی تا کیدیگر چه جای کسالت چه سود در اعیاست
تو گوئی اینکه عصب هیچ در تن ما نیستوگر که هست گرفتار ضعف و استرخاست
تو گوئی اینکه نداریم چشم و گر داریمهم از سلاق و سبل مرمدست و نابیناست
تو گوئی اینکه نبوداست گوشمان ور هستاسیر رنج دوی و طنین و طرش و حماست
بود که بر سر تو آید آنچه من دانماگر حمیت و غیرت همین بود که تراست
بسی نیاید کت روز تیره است و سیاهبسی نماند کت حال حال عبدو اماست
میان مجمع احرار تا براری اسمبفعل کوش که گویند حرف جزو هواست
از آن نباشد در کارهای ما اثریکه کارها همه از راه ریب و روی ریاست
بیا که ما و تو فکری بحال خویش کنیمکه حال ما اگر اینست آه واویلاست
چقدر خسبی آخر گذشت آب از سربپای خیز تو آخر چه موقع اقعاست
تمام این همه بدبختی است و بی علمیکه هر که را نبود علم اسفل و ادناست
به تیغ شاه نگر قصه گذشته مخوانبقول عنصری آنکو بشعر، مولاناست
مرا از این سخن عنصری غرض این استکه خود گذشته گذشتست حرف از حالاست
بس است دیگر افسانه خواندن و گفتنکه قصه گوئی از شغل و پیشه سفهاست
ز عشق سرکش مجنون مرا چه عائده استمرا چه فائده از حسن و خوبی لیلاست
رباب و دعد دیگر بهر من چه سود دهدچه حاصلی بمن از مهر و امق و عذر است
چه سود از طمع و بخل اشعب و مادرچه نفع از شرف و بذل حاتم و یحیاست
مرا حدیث خورنق چه کار می آیدکه خانه من بیچاره بدتر از صحراست
مرا حکایت قارون چه سود می بخشدکه فقر و فاقه من شهره نزد شاه و گداست
مرا چکار که سابق فلان چه بود و چه کردبرای حالت حالیه ات چه فتوی راست
مرا بگوی که در کار خود چه باید کردمرا بگوی که امروزه بهر من چه سزاست
حدیث شوکت ژاپن بگوی و میکادواگر حدیث کنی اینچنین حدیث رواست
سزاست آنکه بمردانگی و غیرت و علمعلم شوند که امروزه دستشان بالاست
چه شد که این پسر نورسیده مشرقبشرق و غرب لوایش بلند و دست رساست
چگونه زود چنین زود گشت صاحب رشدکه این مثابه در او قدرتست و استیلاست
خوشا بحال چنین ملت نجیب و غیورکه علم و دانش او را کمال استغناست
پس آنچه کرد وی و اینچنین مسلم گشتبماست فرض که آنسان کنیم بی کم و کاست
که بهر دانی سرمشق گفته عالی استبرای نادان دستور گفته داناست
وگرنه بر همه ایران و ملک و ملت رابیا و فاتحه ای خوان که مرد و وقت عزاست