گنج

شمارهٔ ۲۳ - قصیده

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۱۵۹ بیت
چو بانوی شب از آن زلفکان پر خم و تاببسود غالیه بر مشک و سیم بر سیماب
نجوم ثابته دیدم درون خیمه شببسان بیضه زرین بزیر پر غراب
و یا تو گفتی دوشیزگان سیم تنندبشب گشوده ز رخ برقع و زتن جلباب
ستارگان زبر کهکشان چو سیم تنانبه سبزه بر شده از آن بس که روی شسته در آب
فروخت پروین از زر سرخ هفت چراغبنات کبری از سیم ساده هفت رکاب
بنات صغری مانند کشتییی کز موجدرون بحر شمالی فتاده در گرداب
چهار سعد بدیدم فراز مشکین دلوستاده اند و فرو شسته از دو زلف خضاب
چنانکه چار عرابی ز آب چاه بدلوکند براویه بندد بر اشتران صعاب
اگر ندیدی بیرون ز شست تیراندازکمان بی زه تیر زرین کند پرتاب
کمان چرخ همی بین که بی زه و بی شستبسی گشاد دهد ناوک زرین ز شهاب
عقاب و نسر ندیدم قرین مگر بفلکدونسر طایر آسوده در پناه عقاب
شبی چنین من و یاری گزیده از خوبانچنانکه حور بهشت از کواعب اتراب
سهی قدی که مثالش نه ماه در کشمیرپریرخی که همالش نه ترک در صقلاب
گهی به پیکرم از سیم ساده کرده قبایگهی بگردنم از مشک ناب بسته طناب
از آن عذار مطرز و زان جمال بدیعاز آن رحیق مصفا و زان عقیق خوشاب
بمغز بیخته مشک و بچشم داده فروغبکام ریخته شکر بجام کرده شراب
هوا لطیف و زمین سبز و من بزیر درختگرفته ماه در آغوش و خفته در مهتاب
شب دراز به پایان رسید و من همه شبفتاده تا نفس بامداد مست و خراب
چو زد سپیده سر از کوه مؤذن اندر بامبذکر حق شد و آمد امام در محراب
هزار در صف بستان و کبک در بر کوهیکی سرود شنید و یکی نواخت رباب
بت من آن بدو رخ لاله و بقامت سروچو آفتاب برآورد سر برون ز حجاب
چه گفت گفت دریغا ز نقد عمر عزیزکه رایگان ز کف ما همی رود بشتاب
چو عمر در گذرست ای عزیز جهدی کنمهل بخیره شود صرف و حاصلی دریاب
چو پیر گشتی بگسل ز نوجوانان مهرکه جاودانه نماند کسی ز شیخ و ز شاب
بگاه پیری نتوان پی جوان رفتبدور شیب نشاید ز سر گرفت شباب
ز جای خیز پی شکر داور متعالکمر ببند بدرگاه ایزد وهاب
چو آدمی نکند ذکر حق بشام و سحرنه آدمیست که کمتر شد از وحوش و دواب
زبان مرغ بتکبیر باز و ما خاموشدو چشم نرگس بیدار و ما غنوده بخواب
برو بنام خدای یگانه کن تسبیحسپس بچهره برافشان ز آب دیده گلاب
هر آنچه می طلبی از کس از خدای بخواهکه اوست در همه گیتی مسبب الاسباب
چو این شنیدم راندم ز خویش شیطانراشدم ز راه خطا باز در طریق صواب
در آب رفتم با پیکری چو نیلوفروز آب شستم سجاده و گلیم و ثیاب
سپس بخاک نهادم بعجز پیشانیز هر دو چشمم جاری سرشک چون میراب
پس از نماز گشادم زبان باستغفاربدان امید که حق غافر است و من تواب
بسوز سینه همی گفتم ای کسی که توئیبرآوردنده این نه طباق و هشت قباب
تو ابر و باد فراز آری از بخار و دخانتو رعد و برق فروزی همی ز میغ و سحاب
چو باب توبه گشودی بروی ما ز کرممبند باب رجایا مفتح الابواب
مسوز این تن خاکی ز تاب آتش خشمکه خاکرا نبود تاب هیچگونه عذاب
بناگهان ز سروشم رسید مژده عفوفتاد در دلم از نور ایزدی فرتاب
ندا رسید بگوش اندرم که یا عبدیعفوت عنک و انی لغافر من تاب
بشرط آنکه ببندی زبان ز هجو کسانبهیچ گونه تنی را نیازری ز عتاب
بجز دو طایفه کانان سزای دشنامندولی نه از در اجمال بلکه با اطناب
نخست آنکه بدیوان عدل گشته مقیموظیفه میرد و اجری برد باستصواب
سپس درافتد در پوستین خلق و بودگزنده همچو کلاب و درنده همچو ذئاب
دوم کسی که ز جراحی و کحالی و طبنه هیچ دیده معلم نه هیچ خوانده کتاب
بدکتریش قناعت نه بلکه از در جهلخدای طب شمرد خویشرا چو اسکولاب
مبرزالحکما مبرزالاطبا نامبخویش بسته و فربه شده از این القاب
بشصت سالگی اندر بسان تازه عروسگهی بچهره سپیداب سوده گه سرخاب
سبالهاش برآمیخته بکسماتیکبزیر بینی و بالای لب شده کژ تاب
چنانکه انتروگایتف بزیر دو ویرگولبهیئت افقی بر فراز یک سیلاب
ز گالش و کروات و فکل تو پنداریبرون زاست فرنگی شد آن فرنگ مآب
نهاده لوحی بالای در نوشته بآنمطب دکتر ریقو سلالة الانجاب
گرفته دیپلم طب از حسین بیک بیطارعمل نموده بسی در طویله نواب
براه مدرسه چندین هزار کفش بپایدریده است و بسر کفش خورده از طلاب
چنان مسلط و ماهر به علم و موسیقیکه تار عمر کسانرا بدرد از مضراب
بود مؤذن مسجد گواه حکمت ویچنانکه هست شهود ثعالب از ازناب
نکرده فرق خراسان ز ماوراء النهرهمی نداند لحن مسیحی از رهاب
ز یک اشاره بروزی هزار قبرستانکند عمارت و آباد در جهان خراب
بغنچنار و بکارا، شمندوفر، ورتوشچو او نداند کس در ورق شمار و حساب
بجفت کردن و دزدیدن ورق از بانکمسلمست و بگیر دهمی ز نرد کعاب
نگشته تا بکنون کس برو حریف قمارکه ماهر آمده آن بدلعاب در العاب
ولی نداند در دیده عنکبوت و عنبز خوشه عنب و عنکبوت اسطرلاب
ز نام جمله عقاقیر آنچه او آموختبنفشه است و سه پستان و خرفه و عناب
نه هضم کیلوس آرد تمیز از کیموسنه آب کشک تواند شناخت از کشکاب
کند بجای اماله حجامت از مبطوندهد بجای سقنقور بر علیل سداب
نداند ایچ بسان حکیم خندابیبجز گرفتن خون از عروق و دادن آب
از آن قبل که بدولاب هیچ در منه نیستدهد در منه بسی بر مریض در دولاب
همیشه گوید ایرانیان هنرمندندولی دریغ که ایران تهی است از اسباب
بعهد رستم اگر بود چرخ خیاطیببخیه دوخته میگشت پهلوی سهراب
شنیده ام یکی از این گروه بی پرواکه بود بی خبر از هر علوم و هر آداب
دو سال پیش بهمسایگیش مردی بودکه فقر و پیریش از تن ربوده طاقت و تاب
دو گاو شیرده اندر سرای مسکین بودز شیرشان بسراداده رنگ و روغن و آب
خوراک و پوشش مردان و کودکان و زنانفراهم آمده زان شیر همچو شکر ناب
بهر صباح از آن شیر صاف دکتر رانواله دادی با دوغ و مسکه و دوشاب
نه دست مزد از او خواستی نه شیربهاز آفرینش دل شاد داشت رخ شاداب
ز اتفاق یکی روز خسته نتوانستکه شیر با قدح آرد فراز و مسکه بقاب
نماز شام ببازار دید دکتر راگرفته از سر بیمار سوی خانه شتاب
درود خواند و تواضع نمود و خدمت کردچو بندگانش بزد بوسه بر عنان و رکاب
چو چشم دکتر بی آبرو بر او افتادبصد هزار عتابش همی نمود خطاب
که دی چرا نفرستادی آن وظیفه شیرز آشکار فکندی مرا به پیچ و بتاب
ببخش گفت که از خانه داشتم غیبتتو دانی آنک نگهدار حجت است غیاب
چو این شنید بزد بانک کای خبیث لئیممریض داده مرا وجه و شیر بدنایاب
چو شیر یافت نشد سیم خود ز من بگرفتتو این ضرر زدیم ای پلید خانه خراب
بگفتش ای خرک آخر تو کیستی و چه اینه آخذی بنواصی نه مالکی برقاب
نه من خراج گذارم نه تو خراج ستاننه تو زکوة ستانی نه مال من بنصاب
مگر که شیر مرا خود خریده ای بسلفو یا من و تو به هم بر شکسته ایم جناب
بگفت این و بتندی جدا شد از بر ویتنی ز درد نزار و دلی ز غصه کباب
برفت دکتر بی آبرو سحرگاهانکجا که حافظ صحت نشسته با اصحاب
نشست و گفت هویدا شد است میکروبیدرون فضله گاوان بسان زهر مذاب
چو آن جراثیم اندر طویله برخیزندشوند گرد بنیش و پرفراش و ذباب
ز نیش پشه و پر مگس دود آن زهربخون آدمیان زانکه عرق شد جذاب
چو شد بخون کسی این بلای گوناگونهمیشه باشد رنجور و دردمند اعصاب
کنون بباید در شهر ما نماند گاوطویله شان هم باید شود خراب و یباب
وگرنه دردی بر مردمان هجوم آردکه از علاجش عاجز شوند اولوالالباب
چو این شنیدند اجزای حفظ صحه تمامفروشدند ز فکرت بسان خر بخلاب
یکی نخواست ز گفتار او دلیل و سندیکی نکرد بتحقیق آن سئوال و جواب
یکی نگفتش کین فضله تجربت کردیو یا بذوق زبان چرب داری ای مرتاب
شدند خامش ازیرا که جاهلان بودندز صدر تا بنعال و زباب تا محراب
پس از مشاوره کردند جمله پیشنهادسوی مقام وزات بنامه و کتاب
کزان مقام بنظمیه حکم سخت رسدکه هرچه گاو به تهران برند در دولاب
چو ماجرا به مقام وزیر داخله رفتنوشت حکم بنظمیه سخت در این باب
که گاوها را یکسره برون کنید از شهرطویله شانهم سازید مستوی بتراب
شگرف واقعه ای دیدم آنزمان که هنوزمرا بود ز غم گاودار دیده پر آب
ز شهر بیرون دیدم قطیع گاوان راروانه همچو پلنگ از کنام و شیر از غاب
وداع کرده بر آخور روانه گشته بدشتچو از جوادر و غزلان بمرغزار و سراب
ز آه گاوان روح اپیس و برمایونبخست و ثور و ثریا شدند هر دو کباب
ایا خر خرف یاغی نعامی عیرحدیث من بشنو نیک و نکته را دریاب
تو آن خری که ندانسته ای و نشناسیترنجبین و عسل راز حنظل و جلباب
تو آن خری که ارسطو بود بنزد تو خرتوان خریکه فلاطون بود به پیش تو گاب
خدای شاخ و دمت را بریده است از آنستیزه داری باذوالقرون و الاذناب
خران ز جور تو آزاد و گاو در آزاردلیل جنسیت است این و نیست جای عتاب
از آن قبل شده خرپرست و گاو آزارکه خر نکوتر داند سپوز یا ایقاب
گمان بری که ز تخم خر مسیحستیبارث یافته ای این شرافت از اصلاب
در این عقیده اگر سخت راسخی اینکمنت کنم ببراهین و با ادله مجاب
نخست آنکه حمار مسیح تخم نداشتکه بود ماده و زحمت ندیده از عزاب
بخوان صحایف توراة و صحف انگلیونکه شرح واقعه ثبت است اندرین دو کتاب
گرفتم آنکه زجدات و امهات تو هستبگو کدام خرت شد نیا کدامین باب
شرافت پسران است یکسر از پدرانبامهات نمانند هیچگه اعقاب
دوم بفرض محال ار قضیه راست بودمنم که چشمه نسل ترا کشم زیراب
ببوق خود فکنم باد و نفخ صور کنمکه یادآوری از آیت فلاانساب
گرفتم اینکه بسرگین گاو زهری هستبتر ز زهری کافعی فشاند از انیاب
در این معامله وجدان پاک می گویدچرا پسندی بر اهل ده بلا و عذاب
مگر نه مردم رستاق بندگان حقندچرا کنیشان مسموم ای ستوده خباب
اگر براستی این گفته ای جوابم دهوگر دروغ زنی نیست تکیه بر کذاب
چنینه پیش نهاد ار دوباره پیش آریروم که پیشنهادت بشویم از پیشاب
که شیر گاو بزهر کشنده تریاق استولی دهان ترا زهر قاتل است لعاب
چرا برای چه در پوستین گاو افتیهمی دری بتن بی گناه چرم و اهاب
مگر ندیدی در هند هندوان بر گاوپرستش آرند از روی صدق بهر ثواب
مگر نه بینی زرتشتیان همی سازندز ضرع گاو گهی پادیاب و گه دستاب
مگر نرفته ای اندر فرنگ تابیزیبریش و پشم خود از فضله بقراطیاب
مگر ندانی تخم و باز فضله گاوهمی بسوزد چون سیم ساده از تیزاب
بجوی آب تو روزی هزار لاشه سگدر او فتاده و اجزای آن سرشته در آب
بریزد آن آب اندر ترا به حوض سرایوزان بیاری معجون و شربت و جلاب
دهی به بیمار آن زهر و خود بنوشی ازانکهمت بحای طعامست و هم بجای شراب
ولی ز گاو که شیرش بزهر جانداروبود چو خون بشرائین و روح در اعصاب
ز روی جهل بپرهیزی و کناره کنیکه خوش تر آیدت از شیر گاوریم کلاب
خدای عز و جل روز حشر در پاداشترا کشد بعقابین از این دو گونه عقاب
سرت بکوره حداد و کون بشاخ بقرچنان دهد که ندانی ره ایاب و ذهاب
بشهر ما نبود کس ز گاو مسکین ترمیان خیل بهایم درون جمع دواب
که ماده و نرشان خادمند ما رابلز اولیای نعم بلکه بهترین ارباب
یکی ز زرع دهد بر گرسنگان سیرییکی بضرع کند کام تشنگان سیراب
بروزگار جوانی کفیل حرفت ماستچو پیر گشت فتد زیر دشنه قصاب
بتر ز قصاب این ظلمهای گوناگونکه وارد است بر این جانور بغیر حساب
خران بشهر خرامنده زیر جل سمورسگان خزیده و غلطیده در خز و سنجاب
ولیک گاو زبان بسته بی گنه گشته استبرون ز آخور و آواره در تلال و هضاب
بدان مثابه که هنگام نار استمطاربدمب گاوان آتش فروختند اعراب
بجای خورد گیاسبزه و نواله کنندچرا بدشتی بی آب و خالی از اعشاب
تو بامداد خوری تا بشب ز شب تا صبحبکار گادن پرداختی چه فحل ضراب
ولیک گاو زبان بسته روز و شب میرددر آرزوی شتر خار و حسرت لبلاب
ایا نسیم سحرگاه به حافظ الصحهسلام من برسان با تحیت و آداب
سپس بگو که بجز نفی گاو از این کشورچه کرده ای که ترا این رسوم شد ایجاب
بجز زری که ز حبیب مسافران بکرجچه در ذهاب گرفتی چه در طریق ایاب
چه کردی و چه نمودی کدام کار تو بودبدهر قابل تحسین و لایق اعجاب
بجای اینهمه سیم زری که از دولتهمی گرفتی و انباشتی بکیس و جراب
بجای آن همه صرف دوا و رسم طبیبکه در ولایات آنرا ستانی و برکاب
پی سرایت منع و باز حد شمالچرا نه بستی سدی متین ز راه صواب
چرا خرابی نانرا نپرسی از خبازچرا نظافت جو را نخواهی از میراب
بگاورانی تا کی شتر چرانا خیزببند و بر گاو نه رخوت و ثیاب
نه روی خاک توانی باین شرافت زیستنه بر سپهر توانی شدن باین اسباب