شمارهٔ ۲۲
زاد فی الطنبور اخری نغمه یعنی ز نومردم تبریز لحنی ساختند اندر رباب
چند تن اهریمن آسا در لباس مردمانکادمی صورت بدند اما بسیرت چون دواب
قحط نان را کرده دستاویز از بی دانشیاز بزرگان قدر بردند از کریمان فرو آب
از جوان و پیر و مرد و زن به بازار آمدندهمچو سیل از کوهساران یا چو باران از سحاب
سوقیان بستند دکانها و در ره تاختندپاره ای از بیم جان برخی بقصد انقلاب
ابتدا در بقعه ی فرزند موسی در شدندو آهنین حصنی فراهم ساختند از آن جناب
ناله الغوث و واویلاه و یا للمستغاثبرکشیدند از دل و کردند روی از خون خضاب
آن یکی گفتی مرا دی خون دل بودی طعاموان دگر گفتی مرا نک اشک چشمستی شراب
آن یکی گفتا عیالم را ز غم بوده است قوتوان دگر گفتا جگر بوده است طفلم را کباب
آن یکی گفتا دریغا نی خدنگی راست رووان دگر گفتا شگفتا نی دعائی مستجاب
تا کند جا در دو چشم محتکر مانند تیرتا شود زه در گلوی مستبد همچون طناب
آن یکی گفتا خدایا از تو می خواهم فرجو ان دگر گفتا کریما از تو جویم فتح باب
آن یکی گفتا که ایزد خانمانشان برکندوان دگر گفتا که حق انبارشان سازد خراب
آن یکی گفتا که اندر تابم از سوز درونوان دگر گفتا که از درگاه ایزد رخ متاب
چون به میر کامیاب این قصه را منهی رساندسخت پژمان شد درون پاک میر کامیاب
خواند سالاری بحضرت چست و فرمودش برونزد این بیدولتان در آن رواق مستطاب
چند تن بگزین و امنیت ده و نزد من آرتا بدانم از چه کردند این عمل را ارتکاب
رفت و سالار سخندان زود باز آورد چستچند تن مرد گزین کان قوم کردند انتخاب
میر با ایشان بهنجاری خوش و طرزی نکوهم زبانی مهربان فرمود از رافت خطاب
کای غلط کاران چرا جستید آیین خطاوی دغل بازان چرا جستید از راه صواب
تا به کی در دل هوس دارید و اندر سینه کینتا به کی در سر خمار آرید و اندر دیده خواب
پیش ما هر کار را باد افره و پاداشی استدر حق کافر عقاب و در حق شاکر ثواب
هان و هان زی شکر بشتابید و کفران بس کنیدرخ متابید از صواب و تن مکاهید از عقاب
خود همی دانید من آسایش این خلق راآنچنان جویم که بر راحت گزیدستم عذاب
تا رعیت را تن آسانی بود در مملکتنه تن آسانی گزیدم هیچ بهر خورد و خواب
شرم دارید از خدا وز پادشا وز خویشتنکاندرین دنیا سیه روئید و در عقبی مصاب
بازگردید و مبیزید آب اندر کفچلیزپند گیرید و مپیمائید با گز ماهتاب
تا فشانم بی توانی سیم و زرگر شد عزیزتا دهم بی مزد و منت آب و نان گر نیست یاب
در کف مفلس درم در دامن سائل نعمدر دهان گرسنه نان در گلوی تشنه آب
گر پذیرفتید گندمتان دهم از بهر خوردورنه سازم خردتان چون گندم اندر آسیاب
چون شنودند این حدیث از میر آن بیدانشاندر جواب اندر فروماندند چون خر در خلاب
عذر مسموعی نشد بیچاره ماندند و خموشقول مطبوعی نبد فغواره گشتند و مجاب
عهد و پیمان را بر این هنجار کردند استوارکه خمش سازند نار فتنه را از التهاب
پس برفتند و بیان کردند با اصحاب خویشآنچه شد در حضرت میر از سئوال و از جواب
جاهلان از جا برآشفتند و گفتند این سخنهست اندر گوش ما همچون مس و روی مذاب
گرچه میدانیم سر پیچیدن از فرمان میرآنچنان باشد که آیی از فرات اندر سراب
وانکه با فرمان او خاضع شود طوبی لهکش بود در هر دو گیتی عاقبت حسن المآب
لیک ما اینجا پی غوغا نمودیم اجتماعهر که نی غوغا طلب جوید ز یاران اجتناب
پیشوای ما غرابستی و ما چون بوم شوممی بتازیم اندران موقع که فرماید غراب
الغرض چون بختشان برگشت و طالع شد زبونصم و بکم عمی گشتند از قضا شرالدواب
روز دیگر تاختند از بقعه مینو نشانسوی شارستان چو باد از روزن و آب از تکاب
هر کجا بد زالی از غوغا بماند اندر نهیبهر کجا شد مالی از یغما برفت اندر نهاب
تاختند اینسان ز نادانی بکاخی کش خدایبود مردی محتشم از خاندان بوتراب
اختری رخشنده از برج نزار بن معدگوهری تابنده از درج قصی بن کلاب
عالمی فحل و مدقق سیدی راد و کریمآگه از هر راز مکنون رازدان از هر کتاب
جامع المعقول والمنقول کز تعلیم ویبهره یابد خواجه طوس و حکیم فاریاب
آن نظام الملة البیضا که نام و نامه اشهم رفیع است از فلک هم اشهر است از آفتاب
چون از این هنگامه آگه شد فراز آمد ببامبا نقیبان گفت تا محکم فرو بستند باب
نامه یزدان بکف بگرفت و گفت ای گمرهانشرمی از این صحف منزل، خوفی از یوم الحساب
نان اگر خواهید اینک گسترانم خوان جودمال اگر جوئید اینک برفشانم زر ناب
خاندانم را میفروزید آتش در درونکودکانم را میندازید اندر اضطراب
پاسخش گفتند کاندر ز تو ننیوشیم از آنکمیخ آهن را نشاید کوفت در صم الصلاب
گوش ما امروز با افسانه دیو آشناستکی شود دیگر ز افسون حکیمان پندیاب
ما بسان مهره نردیم اندر برد و باختخصل ما و جنبش ما شد بفرمان کعاب
این خیال از مغزتان آنگه برون خواهد شدنکه رود ماخولیا از بنگ و مستی از شراب
باری از بس خیرگی کردند و سرپیچیدگیشد دل آن سید والاگهر در پیچ و تاب
داد فرمان تا بر آن اهریمنان انداختندز آسمان حضرتش حراقها همچون شهاب
برنشد پاسی که از دود و بخار و گرد و خونآبنوسین گشت روی چرخ و صندلگون تراب
قصه بر میر مِهین بردند کاذربایگاناین زمان از شورش و غوغا همی گردد خراب
ای معین المله برهان جان گیتی را ز غمای شبان گله بستان داد اغنام از ذئاب
چاره ای میر زوتر در علاج اندر گرایهمتی ای خواجه زوتر زی صلاح اندر شتاب
مملکت را چاره موج فتنه چون بر هم زندکشتی نوح است فضیلت من تولی عنه خاب
میر دریا دل چو این بشنید از جا جست و برددست مردی بر عنان و پای همت در رکاب
در میان آنجماعت راند توسن مردوارچون خلیل الله در آتش یا کلیم الله در آب
دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و داردید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب
جهل خواند در فضا انی مشیر للفتنسنگ گوید در هوا انی نذیر للکلاب
از در و دیوار خون بارد همی در کوچه هاچون بگاه فرودین سیل از جبال اندر شعاب
میر غیرتمند از این رفتار ناهنجار ریختبر جبین از شرم خوی چون بر گل سوری گلاب
خواست تا کیفر دهد آنشوربختان را ز تیغباز رحم آورد و حلمش را فزون آمد نصاب
بار دیگر برگشود از درج مروارید قفلبرفشاند از گوهر آگین لعل تر در خوشاب
با زبان لطف فرمود ای سفیهان تا بکینوعروس عار را در کوچه بردن بی نقاب
باده از افیون نشاید خورد و من از سلع و عشراترج از زیتون نشاید بر دو قند از صبر و صاب
هیچ دیدستید نیلوفر بروید از کرفسیا شنیدستید سیسنبر برآید از سداب
عیب باشد بر رعیت شغل و کار رهزنانزشت باشد در کهولت ذکر ایام شباب
گرنه بردارید دست از شور و غوغا عنقریببر سر دریای خون خواهید بودن چون حباب
ور شما اندر شمر بیشید ما را باک نیستکز هزاران گوسپند ایدون نترسد یک قصاب
از هزاران گوره خر یک شیر کی پروا کندوز هزاران صعوه کی اندیشه دارد یک عقاب
چون بیابان شد حدیث میر اعظم آن گروههر یکی گفتا بخود الموت ای لی الآن طاب
زان سپس از هم پراکندند عقد اتفاقکامروی چون بادبیزن بود و آنان چون ذباب
جملگی رفتند و میر از بهر حفظ آن سرایچند تن بگماشت هم زاسپاهیان هم زاحتساب
گفت چونان کز حضورم این سرا محفوظ ماندهم بدینسان بادیش محفوظ ماند در غیاب
پس در ایوان رفت و بر مسند نشست و رای زدگرچه جانش خسته بود از آن ذهاب و این ایاب
نه بشب می نوش کرد و نه سحرگه آرمیدزآنکه از این هر دو باشد ملک و دولت را ذهاب
شکل اهرن داشت اندر دیده اش حور بهشتطعم حنظل داد اندر ساغرش شهد رضاب
نیم شب آن سید والاگهر تصمیم دادعزم رفتن را چو باز از آشیان ضیغم زغاب
گفت اگر شب در رکاب نهضت آرم پای عزمبه که اندر روز ریزم خون مردم در رکاب
چون بشد وی پاسبانان جملگی در ره شدندزانکه چون شهباز و شاهین نی نپوشد کس نکاب
بامدادان خلق نیز آگه شدند از اینک تاختآن شریف محتشم چون باد صرصر با سحاب
لاجرم از خانه اش از بهر غارت تاختنداز طلوع صبحدم حتی توارت بالحجاب
شد بیغما گوهرین قندیل وبلورین قمطرگشت غارت خلخی دیبا و صقلابی ثیاب
نه بجا سیمینه کرسی ماند و نه زرین بساطنه قدور راسیات و نه جفان کالجواب
از وزیر خلوت سلطان وکیل الملک رادوز علاء الملک و از خواجه نظام مستطاب
شد به تاراج فنا گنجی که کردند اذخارشد به یغمای ستم مالی که کردند انتخاب
نه به بستان ماندشان شاخ و نه در اشکوب تیرنه در ایوان ماندشان خاک و نه در تالاب آب
خانه آنسان شد که از بالا ندانی زیرگاهباربند آنسان که نشناسی جدارش را ز باب
ذکر احلاس و پلاس و دیگ و دیگ افزار رابرنهم کاینان نگنجند از فزونی در حساب
بار بار اندر بیا کندند دیبای ختنکیل کیل اندر بپیمودند لؤلؤی خوشاب
سیم صافی با تبنکر زر تابان با تبنکعنبر سارا بزنبیل و به زنبر مشگناب
در جراب انباشت در و اندر خریطه در و لعلآنکه سنگ اندر خریطه داشت خاک اندر جراب
با کتابی کی کند کاری که کردن این گروهبا گرامی زاده من عنده علم الکتاب
نز خیال عامه بود این کاربل کز راستیفارس رام رمی من ذی سلم سهما اصاب
کا دریغا کآشیان باز و بنگاه تذروگشت پر شود از نوای جغد و آوای غراب
ای دریغا گلشن آباد و شارستان جمگشت از بیداد بخت النصر سنگین دل خراب
ای دریغا خیمه زد بهرام در ایوان مهای دریغا دست کیوان چیره شد بر آفتاب
منهیان رفتند دربار ولیعهد ملککاشکارا شد کنون در وعد ساعت اقتراب
کار سخت افتاده است ایشه علاجی کن که رفتخانه فرزند پیغمبر به باد انتهاب
دیبه کیخسروی از طحلب آورده است غوکعنکبوتان خام رستم می ببافند از لعاب
این قضایا فصل کن ای حکمتت گسترده فاشهمچو داود پیمبر مسند فصل الخطاب
شد چو این بشنید فورا خامه و دفتر گرفتبیخت بر سیمین ورق از کلک زرین مشگناب
بر امیر کامران بنوشت توقیعی که هانصارم کین را بباید بر کشیدن از قراب
آن سری کز چنبر مالکر قاب آید برونهست بادافراه او در کیش ما ضرب الرقاب
هان و هان فرصت مجو بشکن ز شیربیشه یشکهان و هان مهلت مده برکن ز گرگ خیره ناب
جویهای خرد را مگذار دریائی شوندکه نه با کشتی از آن شاید گذر نه با شتاب
کن ز روئین دیگ و کشگنجیر توپ و تیر چرخجانهاشان را هلاک و خانه هاشانرا خراب
قول کس منیوش در این داستان از هیچ رویعذر کس مپذیر در این ماجرا از هیچ باب
پایهاشان را به بند و دستهاشان را به برمغزهاشان را بکوب و خانه هاشانرا بکاب
میر اعظم ایدالله تعالی نصرتهبوسه زد توقیع و بر سر هشت و دردم با شتاب
تیر چرخ و توپ و کشگنجیر و روئین دیگ خواستهم علمها با طراز و هم کمانها با نشاب
داد فرمان تا فرو بارند بر غوغائیانزان تگرگ آتشین کو بارد از روئین سحاب
زین بلا دیگر خبر گشتند و در سوک آمدندمهتران شهر و سادات قریش از شیخ و شاب
با زنان و کودکان و سالخوردان عاجزانجمعی افزون از شمار و خلقی افزون از حساب
کرده پیران دژم از اشک عارض لاله رنگکرده زالان نژند از خون دل گیسوخضاب
کودکان با ناخن از رخ برگشوده جوی خوننوعروسان در گلو افکنده از گیسو طناب
جملگی مصحف بکف رفتند در دربار شههر یکی را گشته جاری از بصر خونین زهاب
آن یکی گفتا شها از بی دلان دل بر مگیروان دگر گفتا شها از خستگان رخ بر متاب
رحم فرما بر عجوزان و زنان باردارخستگان اندر فراش و کودکان در مهد خواب
بیگناهان را بتقصیر گنهکاران مسوزسالخوردان را ببادافراه بر نایان متاب
تو هژیری پوستین از گرگ باید برکنیکار قصاب است کندن گوسپندان را اهاب
تنگنای شهر و کشگنجیر توپ و تیر چرخالله الله دور از انصاف است و بیرون از صواب
زاری مردم چو دید آنشاه بخشود از کرمبر دل پیران فرتوت و زنان دل کباب