گنج

شمارهٔ ۱۴۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ی۷۲ بیت

این چکامه را در بیست و پنجم محرم یکهزار و سیصد و هشت در باغ زرنق ملک جناب مستطاب حجة الاسلام حاجی میرزا جواد آقای مجتهد تبریزی سلمه الله تعالی ساختم در اینروز جناب مستطاب اجل امیر نظام دام اجلاله با جناب ساعدالملک و نواب نصرة الدوله و جناب مستطاب نظام العلماء و عمدء الامراء مؤتمن نظام و جناب بیگلربیگی و معدودی از اعیان شهر مهمان جناب مجتهد بودند من بنده را هم جناب اجل اشاره آمدن فرمودند و روز دیگر مأمور بگفتن این قصیده شدم و در حینی که درد دلم عارض شده در خیمه وسط باغ که مقامی منزه و خلوت بود رفته در یکساعت و اند دقیقه این ابیات بساختم و بیاوردم و این ایام روزگاری بود که ایزد تعالی جناب مجتهد را حیاتی نو بخشیده بود بعد از آنکه روزگار دراز در بستر خفته و طبیبانش آیت نومیدی گفته بودند سالش نیز از هفتاد گذشته.

بکام یا نه بکام ار رود مرا گیتیدلم ز گردش او فارغ است و مستغنی
غنا و عزت گیتی چه حاجت است مراکه هم ز عقل عزیزم هم از کمال غنی
نگار دلکش بختم ز عقل جسته حللعروس مهوش طبعم ز فکر بسته حلی
به نامه اختر ریزم به هر صباح و مساز خامه گوهر بیزم به هر غدو و عشی
الا کجایند آن شاعران که هر شب و روزگریستندی از دست گردش گیتی
یکی ز فتنه جادوگر قدر مجنونیکی ز هیبت اهریمن قضا مغشی
یکی به صحرا از تشنگی گداخته تنیکی ز گرسنگی جان سپرده در وادی
یکی فشاندی گوهر ز دست دانش خویشیکی نمودی افغان ز روزگار دنی
کجا شدند که آیند و مر مرا نگرندز حظ دانش و بخت بلند مستوفی
همی فزاید امروز از دیم گر زانکگذشتگان را امروز کاستی از دی
چنانکه شاید و باید هنر پژوهان رامراست آب گوارا مراست عیش هنئی
اگر لبید نبودش لباده در پیکروگر جریر بخورد از گرسنگی جری
مراست لفظ ملیح و مراست شعر بدیعمراست کلک فصیح و مراست طبع جری
بویژه اکنون کاندر ریاض رضوانمبزیر سایه فضل خدایگان رضی
جهان حشمت و گردون اقتدار که هستسنانش قابض ارواح و خامه اش محیی
مهین امیر نظام آن خدایگان اجلکه نزد رایش فرهنگ پیر همچو صبی
کرم کند کف رادش به نیکوان کریماذی دهد سر تیغش بمردمان بذی
کجا که دانش او عقل کی بود داناکجا که بخشش او ابر کی بود معطی
سحاب جودش در موقع نوال سریعشرار خشمش در وقت اشتعال بطئی
به روز دادش بیدادگر بود کسریبه عرصه هنرش بی هنر بود نرسی
به نیزه تاند ماهی برآرد از دریابرد بچشمه خورشید و سازدش مشوی
به نصف ثلث سوم از نخست ماه عربکه ماه عمرم ده شب گذشته بود از سی
مرا به گلشن فردوس و سایه طوبیکشاند خدمت وی حبذا و طوبی لی
به باغ خلد شدم در بساحت زرنقهمی بچیدم از آن باغ میوه های جنی
تبارک الله از آن فر خجسته باغ که هستبهشت در بر صحنش صحیفه مطوی
دو خصلت است در این بوستان که باغ ارماز این دو خصلت دلکش بعید بود و عری
نخست کاین چمن از داد زاد و آن ز ستمو دیگر آنکه ارم شد نهان و این مرئی
گر آدم ایدون بوید در این خجسته چمننکردی ایچ نظر سوی میوه منهی
ز شرم دیده نرگس در این همایون باغبرست خروب از بوستان تیم و عدی
همی ببالد در باغ شاخ های جوانهمی بنالد در شاخ بلبل و طوطی
چو نهی کرده پیمبر ز استماع غناءچو لحن خوانده خداوند لحن موسیقی
کجا تواند مزمار ساختن بلبلکجا تواند بربط نواختن قمری
یکی بتهلیل اندر شود مؤذنیکی به ترتیل اندر همی شود مقری
چو ابن مالک خواند تذرو الفیهچو بن هشام سرایند بلبلان مغنی
عیان ز شوکه رمان بآنهمه شوکتسهام زرین در کیش پهلوان مکی
انارها همه از شاخ واژگون چونانرؤس خصم ز قرپوس عمروبن معدی
شجر ببافد توزی سرخ چون جولاهزمین بدوزد کتان سبز چون درزی
بسان موسی گل با عصا و بیضا شدچو ساحران صف نیلوفر از حبال و عصی
بگرد خرمن گل خارها دمیده چنانکه شد صفوف شیاطین بحول نارجثی
نعوذبالله استغفرالله این تشبیهکسی کند که بود مغزش از خیال تهی
بباغ خلد شیاطین کجا و نار کجابقلب مؤمن کی راه جسته شرک خفی
بگاه بهمن و دی در پناه این بستانهمیشه روز برد فروردین مه و اردی
در این ریاض برومند شادمان بودمکه شادی الحق اینجا حقیق بود و حری
جز این نداشتمی غم که آفتاب کمالهلال وار بدی چند گه نزار و غمی
جهان حکمت و تقوی سپهر فضل و خردبهار رحمت و بستان معرفت یعنی
جناب مجتهدالعصر و الزمان که بودکف جوادش فلک وجود را جودی
از آن قبل که بلا خاص دومان ولاستبرای تزکیه نفس آن وجود ز کی
سپهر بستر گسترد و مهر شد بالینطبیب عاجز گردید و درد مستولی
ز دستبرد قضا رنگ شنبلید گرفترخش که بودی مانند یاسمین طری
بسان سنبل در تاب و همچو لاله به تبتن چو نسرین وان روی چون گل سوری
چو از حبیبان برشد خروش ما نصنعهمه طبیبان جستند عذر لاندری
سپس خدای شفا داد و جبرئیل امینو ان یکاد بر او خواند و آیت الکرسی
دوباره برگ سمن شد لطیف و تازه و تردوباره سرو چمن شد جوان و زفت و قوی
ببام چرخ درخشنده گشت مهر بلندبه طرف باغ خرامنده گشت سرو سهی
بتازه روئی او تازه گشت دین رسولبه زندگانی او زنده شد ولای علی
ایا فقیه نبیه و خبیر راد علیمایا مجاز مجیز و بصیر حبر ملی
تو وارث پدران منی و من بی بهرز فضل آن پدرانی که در زمانه ولی
ولی من از تو نجویم بغیر ارث پدرکه نیست دیده اولاد جز بدست وصی
کمال و دین ز تو خواهم نه مال دنیی دونصریح گویم نی با کنایت مطوی
رسوم شرع بیاموز مرمرا که بشرعتوئی فقیه و توئی قاضی و توئی مفتی
من از تو باید دین پدر بیاموزممفید باید استاد مرتضی و رضی
شنیده ام که پیمبر همی کند تشبیهمرآل و عترت خود را بفلک نوح نجی
درست خوانم این گفته را ولی دانمکه همت تو بود بادبان این کشتی
تو آفتاب و دگر فاضلان دهر سهاتو آسمان و اساتید روزگار ز می
بر آسمان تفرس توئی همایون بدرببارگاه تقدس توئی سراج مضیئی
بنص روشن عقلی تو جانشین رسولبحکم محکم شرعی تو نایب مهدی
به خشکی اندر کشتی روان کند عزمتبه رغم قائل ان السفینه لا تجری
هوی چو بختی مست است و تو به قوت شرعگرفته ای بکف اندر زمام این بختی
تو گر نزار شوی دین ایزد است نزاروگر قوی شوی آیین احمد است قوی
حساب جود ترا کی کند هزار دبیرعطای دست ترا کی کشد هزار مطی
الا چو زی باشد اساس قدر جلالهزار سال جلالی باین جلال بزی
عدوی جاه ترا طعمه باد در دوزخاز آن طعام که لایسمن و لایغنی