شمارهٔ ۱۳۸ - حکایت
گویند از خراسان شد تاجری روانهبا کاروان بغداد سوی طواف خانه
چون کاروان فرو شد در شهر بند بغداددر آن دیار دلکش یاری بدش یگانه
گشتش ز جان پذیره بردش بخانه خویشگرد آمدند بروی یاران ز هر کرانه
روز وداع مهمان با میزبان خود گفتمالی است می سپارم نزد تو دوستانه
چون میزبان شنید این گفتا مرا نباشدنه کیسه و نه صندوق نه گنج و نه خزانه
از عهده نگهداشت بس عاجزم خدا راجز عجز بنده را نیست عذری در این میانه
آن به که مال خود را آری بنزد قاضیبر وی همی سپاری آن نقد را شبانه
بازارگان مسکین شد در سرای قاضینقدی که داشت بر وی بسپرد محرمانه
آنگه بسوی مقصد با کاروان روان شدخرم ز دور گردون وز گردش زمانه
چون بازگشت از حج آمد به پیش قاضیتعظیم کرد و از صدق بوسیدش آستانه
گفتا بدو که یا شیخ در ده امانتم رافالله یامرالناس بالعدل و الامانه
قاضی بگفتش ای مرد منکر نیم که از خلقنزد من است امانات بسیار و بیکرانه
اما ترا بتحقیق اینک نمی شناسمگو! کیستی؟ چه داری از مال خود نشانه؟
گفتا بدان نشانی کز من گرفتی آن زربردی درون صندوق هشتی بکنج خانه
گفتا دروغ و بهتان بر چون منی روا نیستزین قصه لب فرو بند کوتاه کن فسانه
ورنه زنم بفرقت زخمی که زد بجرئتدر بطن خبت بر شیر بشربن بو عوانه
حاجی ز نزد قاضی مایوس رفت و دانستدون همتان نبخشند بر عجز و استکانه
پیش رفیق دیرین آورد شکوه و داشتاشک از دو دیده جاری آه از جگر زبانه
گفتا مرا بدامی افکنده ای کزین پیشنه یاد آب دارم نه آرزوی دانه
اینک شدم چو مرغی کز زخم شست صیادبالم شکست و ماندم مهجور از آشیانه
این شیخ بی مروت مالم گرفت و از پیمیخواست پیکرم نیز خستن بتازیانه
یار کهن بدو گفت سود تو در خموشی استچو نان که نفخ دل را سود است رازیانه
با کس مگوی این راز و ز او مکن تقاضاتا از زبان مردم دور افتد این ترانه
آنگاه با امیری از چاکران سلطاناین رازک نهانی بنهاد در میانه
گفت آن امیر فردا هستم به پیش قاضیبا یار خویش برگوی کانجا شود روانه
تا من بقصد این کار بر جان وی گشایمتیری که سالها بود پنهان در این کتانه
روز دگر شتابان آمد به پیش قاضیگفتا که بودم امروز در بار خسروانه
شه قصد کعبه دارد زین رو بخواست مردیبا دانش و کفایت با طاعت و دیانه
تا بسپرد بدستش تاج و سریر و خاتمهم ملک و هم رعیت هم گنج و هم خزانه
با بنده مشورت کرد گفتم بغیر قاضینشناسم اندرین ملک مردی چنین یگانه
بعد از دو روز دیگر شه خواندت بمحضربخشد سریر و افسر با ملکت زمانه
قاضی ز جای برخواست خواندش درود بیمربا منت فراوان با شکر بیکرانه
ناگه رسید حاجی با احترام لایقدر پیشگاه قاضی خم کرد پشت و شانه
قاضی پس از تواضع گفتا امانتت راجویا شدم ز قنبر پرسیدم از جمانه
خوردند جمله سوگند با مصحف الهیناگه رسید پیغام بر من ز قهرمانه
کاینسان ودیعه را پار هشتی تو در فلان شبنزد فلانه خاتون در کیسه فلانه
چون باز جستم آن کیس دیدم بسان سدگیسدور از فسون و تلبیس مهر تو با نشانه
سیم است و زر و گوهر در کیسه مطیرسرخی بابره اندر سبزیش بر بطانه
اینک بگیر و پیش آر دستت که من ببوسمبر جای آنکه کردم بر حضرتت اهانه
حق شاهد است کاین قول صدقست پای تا سراز بنده در امانت نبود روا چنانه
حاجی گرفت و بوسید از شوق دست قاضیگفتا دهد خدایت اقبال جاودانه
این بخششی که امروز بر چاکرت نمودیهرگز نکرده حاتم یعنی ابوسفانه
تو خواجه ای و مولا ما بندگان عاجزتا زنده ایم جوئیم از فضلت استعانه
روز دگر بیامد سرهنگ نزد قاضیقاضی ز مقدم وی زد طبل شادیانه
گفتش خبر چه داری از شاه و نیت حجسوی طواف خانه کی میشود روانه
گفتا عزیمت شه شد منصرف ازین راهزیرا که حج روا نیست بر ذات خسروانه
گیتی بود سرائی کش استوانه شاه استنبود روا که جنبد از جای استوانه
مقصود بنده این بود کز پیشگاه سامیبستانم آن امانت کش برده ام ضمانه
بهتر ز حج و عمره این شد که مال حاجیاز کیسه ات کشیدم با مته و کمانه
هم بار دوست بستم هم مشت تو گشادمزین گونه میتوان زد تیری بدو نشانه
اینک رسیده فرمان از شه که مسند خویشبر چینی و تن آسان باشی درون خانه
از داغ شغل و منصب تا زنده ای به گیتیبنشین و ناله سر کن چون استن حنانه
کی آید از خیانت جز ننگ دزد شاهرکی زاید از ذرایح جز سوزش مثانه
یا مسند ریاست با دستگاه سرقتبرداشتن بیکدست نتوان دو هندوانه