شمارهٔ ۱۳۱ - المطلع الثالث
آمد به صد شوخی ز در ترکی که خونها ریختهخون دل یک شهر را چشمش به تنها ریخته
چون او نباشد هیچکس سالار خوبانست و بسخوبانش زین ره هر نفس سر در کف پا ریخته
خورشید شمع خرگهش کیوان غلام درگهشجانهای شیرین در رهش طوعا و کرها ریخته
در مکتب او جاودان آدم بود سر عشر خوانتا نقش علمه البیان بر لوح اسما ریخته
ادریس در تدریس او شوید ورق در آب جووز نامه خود آبرو قسطای لوقا ریخته
با معجز عیسی لبش با نوش احمد مشربشبا دست قدرت قالبش ایزد تعالی ریخته
بخشد تعین ذات را روزی دهد ذرات رااشباح موجودات را او در هیولا ریخته
از حرز مریم جوشنی بر کتف عیسی دوختهوز مغز آدم عطسه ای بر خاک حوا ریخته
فضل همیمش صبح و شام این چار عنصر را بجامآنسان که بایستی مدام از هفت آبا ریخته
بر کاخ نصرش ای فتی نصر من الله آیتیدر جام فتحش شربتی ز انا فتحنا ریخته
چون پرده بردارد ز رو گیرد جهان از چارسواز بس کرشمه ناز او از روی زیبا ریخته
روح الله آید جان بکف در درگهش با صد شعفگردد براهش از شعف خون مسیحا ریخته
دجالها را برکشد با صد مذلتشان کشدهم نار گبران خامشد هم آب ترسا ریخته
خونی که هنگام جدل در سینه کرار یلاز اهل صفین و جمل وز این گوارا ریخته
خواهد تلافی کرد تا فرصت بدست آورد تاخونشان کند از گرد نا بر سطح غبرا ریخته
ای مهدی صاحب زمان کز عکس تیغت آسمانرنگ شفق را جاودان بر طاق خضرا ریخته
لختی به محزونان نگر سوی جگرخونان نگردر ساغر دونان نگر شهد گوارا ریخته
ما تلخکام از زهر غم خونمان شراب و طعمه همبر خوان شومان دژم صد گونه حلوا ریخته
خصم ترا با آبها آمیخته جلابهاما در غمت خونابها از چشم بینا ریخته
ای سایه مهر تو پر گسترده بر شمس و قمروی مایه قهرت شرر بر هفت دریا ریخته
بنما رخ چون ماه را مرآت وجه الله راو آن غمزه جانکاه را کز چشم شهلا ریخته
در مولدت میر اجل آراسته جشنی بی خللوز دست او در این محل زر بی تقاضا ریخته
میراست یکدریا کرم میراست یک گردون هممجودش گه بخشش درم بر پیر و برنا ریخته
ویژه بمن کز شعر تر مدح ترا خواندم ز بردارم ببارش چون گهر ابیات غرا ریخته
چون نیک خواندی مقطعش بشنو چهارم مطلعشتا بینی از هر مصرعش شهد مصفا ریخته