شمارهٔ ۱۳۰ - المطلع الثانی
ای بر کمر زنار سان زلف چلیپا ریختهلعل لب جان پرورت خون مسیحا ریخته
من در پی نوش لبت جان و دل و دین باختمگردون نثار غبغبت عقد ثریا ریخته
رویت ز جنت آیه ای مویت ز شب پیرایه ایبر صبح رویت سایه ای از شام یلدا ریخته
از برگ گل سیمین برت از مشک اذفر افسرتایزد تعالی پیکرت از در بیضا ریخته
گرچه تنت نساج صنع از برگ نسرین بافتهگوئی دلت صناع خلق از سنگ خارا ریخته
عکس رخ یار است این یا نور رخسار است اینبا جذوه نار است این در طور سینا ریخته
آن فال فیروزش نگر روی دل افروزش نگرمژگان دلدوزش نگر خون دل ما ریخته
تا ساقی رندان شده آتش بجانها در زدهدامانش در دست آمده گیسویش در پا ریخته
ابروی آن سیمین سلب خونم بریزد بی سببچون ماهیار بی ادب کو خون دارا ریخته
بر چهره آن نازنین موسی است خور در آستینبر طره آن مه جبین مشک است عمدا ریخته
در جشن شه صاحب زمان بادام و شکر هر زماناز منطق شکرفشان و ز چشم شهلا ریخته
این مطلع آمد خوبتر از عقد مروارید ترچون طوطی طبعم شکر از نطق گویا ریخته