گنج

شمارهٔ ۱۲۳

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ن۲۸ بیت
بگشود باغبان در فردوس در چمنکردند بلبلان همه در باغ انجمن
باد صبا شقایق و گل را همی فشاندگه مشک سده گاه زر خرده در دهن
گفتی بفرودین سوی بستان سپیده دمآورده کاروان ختا نافه ختن
بگشود چین و پرده بیکسو فکند باداز گیسوی بنفشه و از چهره سمن
بر شاخ تر شکوفه بادام در کشیدچندین هزار گوهر غلطان بیک رسن
گلهای رنگ رنگ بران برگهای سبزافتاده از ردیف و پراکنده چون پرن
گفتی درون پیرهن سبز دلبریبگشود تکمه گهر از چاک پیرهن
بسته رده بباغ درخشان ز هر کنارچون در پرند سبز عروسان سیمتن
در جوی سنگ ریزه تو گوئی کند نیازبر آنگسسته گوهر و لعل و در عدن
دیبای سرخ در بر گلنار و ارغواندیهیم سبز بر سر شمشاد و نارون
ناژو گرفته نیزه بکف چون سپندیارقوس و قزح گشاده کمان همچو تهمتن
اخگر فشانده برق بهر بام بامداداندر فکنده رعد بهر بوم بومهن
ز آسیب آن نهیب خورد شیر و اژدهااز بیم این فراز کند پیل و کرگدن
صقلاب و ژرمن است تو گوئی بیکدگراعلان حرب داده هویدا و در علن
سلطان فرودین پی تاراج ملک دیلشکر کشد بدشت و زند خیمه در چمن
چون سرکشان غرب که هنگام طعن و ضربپوشنده جای اسلحه بر غازیان کفن
برهم زنند منزل و مأوای یکدیگرویران کنند خیمه و خرگاه خویشتن
رعنا غزالها همه در چرم شیر نرزیبا فرشتگان همه در جلد اهرمن
طیاره ها چو رعد خروشان فراز تلعراده ها چو برق شتابنده در دمن
قومی کشند باده و جمعی خورند خونخلقی بمرغزار و گروهی بمرغزن
جای زهور زهر بروید ز شاخارجای گل و شکوفه دمد از شجر شجن
دنیا خراب شد پی آزادی نفوسدریا سراب شد پی آبادی وطن
بانگی دگر برآید ازین طشت نیلگوننقشی دگر نماید ازین اطلس کهن
غواصه شان در آب چو تابوت موسویطیاره شان بکوه چو فرهاد کوهکن
یا ویلتا که جمله کرند از جوان و پیرواحسرتا که یکسره کورند مرد و زن
خصمند با وفاق و رفیقند با نفاقفردند از شرایع و دورند از سنن
سودای جنگ در سرشان بوده سودمنددیبای دین ز شوخیشان گشته شوخگن
برخوان حدیث مردم گیتی ازین ورقگر خوانده ای حکایت کاشان و سنگزن