شمارهٔ ۱۲ - در ستایش بیطرفی ایران هنگام جنگ عمومی و نکوهش همسایگان جنوبی و شمالی «انگلیس و روس» فرماید
همتی ای ناخدا کرم کن و دریابکشتی ما را که اوفتاده به گرداب
نه خبر از ساحل و نه راه به مقصدنه اثر از نور آفتاب و ز مهتاب
موجی پهن و دراز و بی سر و پایانبحری ژرف و عمیق و بی بن و پایاب
کشتی در ورطه و مسافر حیراندریا پرجوش و ناخدا شده در خواب
ای کرم ایزدی مدد کن و برهانای نفس شرطه مردمی کن و بشتاب
نیست که فریاد ما رسد مگر از غیبچاره پدید آورد مسبب اسباب
بخت گریزد ز ما چنان که تو گوییناوکی از چلهٔ کمان شده پرتاب
پیر فقیر علیل در سکرات استآبزن آرد همی پزشکش و جلاب
بیخردانی زمامدار مهامندکایچ نکردند فرق دوغ و ز دوشاب
طرفه گروهی که از رموز تعصبهیچ ندانند جز تمدد اعصاب
کار جهان را چگونه سنجد آن کوتا کمر اندر خزیده در خز و سنجاب
زخم بسی خورده بر کعاب و ترائبدر طلب صحبت کواعب و اتراب
هشته زمام عمل به دست اجانبخواسته سیم دغل بهای زر ناب
تا که چنین ابلهان عوامل امرندچرخ عمل را شکسته بینی دولاب
جمع وزیران ز صدر تا صف ایوانجوق وکیلان ز باب تا بن محراب
یکسره زشت و پلید و خانهفروشندریخته از دیده شرم و رفته ز رخ آب
قوس صعود و نزول را به سر خواندیده و قوسین جدا نساخته از قاب
تن زربا فربه از فریب قوی حالخود را پنداشته معلم فاراب
کام پر است از لعاب ارقم و اوقابوقف مرابح نموده در پی العاب
باطن بد را به حسن ظاهر پوشندکرده نکونام زشت خویش به القاب
ای عجبی حسن مستعار نپایددر رخ زشتان به غازه و به سپیداب
چون فقها را برائه نیست ز انفالفاتحه باید دمید بر همه احزاب
گفت یکی بیطرف چرا شده ایرانبیطرفی چیست جز غنودن در خواب
گفتمش ای بیخرد چگونه کند جنگآنکه به دریا در اوفتاده به غرقاب
ایزد یکتا نخواست کار جهان رادر جریان جز به دستیاری اسباب
آب نجوشد اگر نتابد آتشسیم ننالد اگر نباشد مضراب
علم است اسباب کار مرد ازیرامرد چو باشد به علم ماهر و نقاب
پی به حوادث برد ز جدول تقویمپردهٔ گردون درد به نور سطرلاب
علم نداری سبب ز فضل خدا جویتاش فراهم کند مهیمن وهاب
جاهل و کذاب را مشو پی تعلیمتا نشوی در مشار جاهل و کذاب
هر که به تعلیم جاهلان کند آهنگزود شود شرمگین و نادم و تواب
قصهٔ بوزینگان شنو که شب تارآتش پنداشتند کرمک شبتاب
مشتی از آن ریختند در بن کانونهشته به بالای آن حشایش و اعشاب
هر چه دمیدند مشتعل نشد امازین سو آن سو شدی چون قطرهٔ سیماب
مرغ سبکمغز را فضول کشانیداز زبر شاخسار وز بن اسراب
خواست به تعلیم آن گروه گرایدتنْش دریدند از مخالب و انیاب
دید چو ایران حروب بین ملل رابیطرفی کرد بهر خویشتن ایجاب
بیطرفی جُست زآن که در طرفیتاسلحه بایست و مال باید و اصحاب
ما را اصحاب گشته یکسره نابودمال ز کف رفته است و اسلحه نایاب
باید در جنگ تیغ حیدر کرارباید در جنگ رأی عمر خطاب
دیدهٔ ما از عمر نیافته فرتوربر دل ما از علی نتافته فرتاب
عاجز و برگشتهبخت و خوار و زبونیمویلی ماللثری و رب الارباب
بیطرفی طرفه گلبنی است اگر خصمسخت نپیچد بر او به گونهٔ لبلاب
بیطرفان را نکو نباشد آزاربیطرفان را روا نباشد ارهاب
از کتب باستان حدیث شگرفیگفته بخردی مرا معلم کتاب
کز پی خون کلیب پور ربیعهمدت چل سال فتنه بود در اعراب
جنگ در افتاد در میان قبایلخیره شد از شور و شر مشاعر و الباب
تغلب و بکر آنچنان شدند که گفتیکس نشناسد رؤوس قوم ز أذناب
حارث عباد قیس ثعلبه در جنگبیطرفی اختیار کرد ز هر باب
گفت تجنبت و ائلا لیفیقواحرب نجستم کناره کردم از احزاب
زآن که مرا هر دو حزب و هر دو قبیلهزادهٔ ارحام بود و تخمهٔ اصلاب
تا پسر وی بحیر شد سوی صحراخواست برد در حظیره هیزم و اعشاب
دید مهلهل ورا ز دور و به خود گفتسخت شبیه کلیب شیخ شد این شاب
پیشتر آمد سوال کرد ز نامشوز نسبش در کمال حیرت و اعجاب
گفت منستم بحیر و زادهٔ حارثمادرم ام الاغر سلالهٔ اطیاب
خالم باشد کلیب و نیز مهلهلپاک به انسابم و شریف به احساب
گفت تو فرزند خواهر منی و منخال توام لیک جای فرجه و ترحاب
خون تو باید به خاک ریزم ازیرازادهٔ بکری و زان قبیلهٔ مرتاب
گفت بحیر ای گزیده خال مکن خشمبیسببی سوی قبل من هله مشتاب
خون مرا بیگنه مریز و بیندیشقصهٔ رستم نیوش و کشتن سهراب
چون پدرم بیطرف شده است و گرامیستبیطرف اندر همه شرایع و آداب
گوش نداد این سخن مهلهل و با تیغکرد سرش در زمین بادیه پرتاب
چون خبر قتل وی رسید به حارثاز غم فرزند بیروان شد و بیتاب
دید که مامش گهر ز جزع فشاندپردهٔ گل را همی دریده به عناب
گفت مکن گریه در مصیبت فرزندبر گل سوری مریز گوهر خوشاب
شاد زی ای زن که خون تازه جوانتصلح در افکند در قبایل اعراب
کفؤ کلیب اوست در زمانه و قتلشفتنهٔ بیدار را کشاند در خواب
ام الاغر ناله را به سینه گره زدنیل بشست از قمیص و صدره و جلباب
از پس چندی شنید حارث عبادگفته مهلهل درون مجمع اصحاب
من نه به خون کلیب کشتهام او راکس ندهد گل به خار و سیم به سیماب
بند نعال کلیب خون وی آمدهست چون او بی شمر ذبیحهٔ انصاب
حارث بیچاره را چنا که تو دانیاین خبر از سر ببرد هوش و ز دل تاب
گفت به ام الاغر که در غم فرزندچاک زن ای دختر ربیعه به اثواب
زآن که به شسع کلیب کس نفروشدآن که مر او را تو مادری و منش باب
بیطرفی خواستم به بکر و به تغلبتا نفشانم ز خون به معرکه سیلاب
بیطرفی نقض کرد غدر مهلهلوه که در این دوره مردمی شده نایاب
این سخنان گفت و شد سوار نعامهو آمدش از پی دوان عشایر و احباب
تیغ به تغلب چنان نهاد که گفتیتغلبیان گوسپند و او شده قصاب
جان برادر درین قضیهٔ معجبژرف بیندیش و سر مسئله دریاب
بر صفت بکر و تغلب آمده امروزجنگ و جدل در میان ژرمن و صقلاب
دولت ایران رجوع بیطرفی دادشاخ وفا را به بوستان خرد آب
لیک حریفان سفله بیطرفی رابر رخ ما بستهاند یکسره ابواب
خون جوانان ما به شسع کلیب استگشته ازین خون زمین معرکه سیراب
هیچ نترسد عدو از آنکه سرانجامکار ز ایجاز برکشد سوی اطناب
چرخ شود تیره خلق خیره چو با خشمصقر بتازد ز وکر و قسوره از غاب
آتش بارد ز شاخسار به مرویندود برآید ز مرغزار به مرغاب
قدها بینی ز غم خمیده چو چوگانسرها غلتیده بر تراب چو طبطاب
خار بزرگان گرفته دامن خردانسنگ نیاگان شکسته گردن اعقاب
روز سیهگون چه در ایاز و چه نیسانخاک پر از خون چه در تموز و چه در آب