شمارهٔ ۱۱۹ - مرثیه
فغان ز گردش این چرخ کوژپشت کهنسپهر کژ حرکات و ستاره ی ریمن
سپهر باشد مانند باغی از ازهارستاره تابد همچون چراغی از روزن
نه کس درین باغ آرد شمیم گل بمشامنه زین چراغ یکی خانه در جهان روشن
زمانه ما را چون گاو بسته بر گردونازین ره است که بنهاده یوغ بر گردن
چو مرغ خانگی اندر قفای پیرزنانببام و برزن تازیم بهر یک ارزن
بجای دانه ارزن همیشه بر سرمانکلوخ بارد از بام و سنگ از برزن
کسی که خواهد ازین چرخ شادمانی دلکسیکه جوید ازین روزگار راحت تن
همی ببیزد بیهوده آب در غربالهمی ساید بیغاره باد در هاون
نگویمت که ز تاریخ باستان برخوانحدیث های شگرف و فسانهای کهن
که هرچه خوانی از آن تازه تر نخواهد بودکه گوش هوش گشائی و بشنوی از من
امین دولت ماضی که تا بگیتی زیستمعین دولت و دین بود و یار شرع و سنن
ز روی خوبش تابنده بود مهر منیرز خوی پاکش زاینده بود مشک ختن
ز نامه اش رخ آفاق جسته تاب و فروغز خامه اش خط خوبان گرفته چین و شکن
نه در دلش بجز از مردمی رسیده خیالنه بر لبش بجز از راستی گذشته سخن
ز فضل داشت شعار و ز عقل یافت دثارز علم داشت قبا و ز حلم پیراهن
همه کریمان چون قطره ای از آن دریاهمه حکیمان چون خوشه ای از آن خرمن
عزیز مصر هنر بود و از شکنج قضابسان یعقوب آمد اسیر بیت حزن
عقیم بود از او مادر زمانه و گشتز پیکرش شکم خاک تیره آبستن
گرفت تیر غمش جا درون خاطر ماچنانکه تیر تهمتن بچشم روئین تن
چو او برفت برفت از جهان کمال و هنرچو او بشد بشد از روزگار فضل و منن
شهید گشت مروت غریب گشت هنرذلیل گشت معارف یتیم گشت وطن
گریست در غم وی دیده ای که از خاراچنانکه سوخت ز داغش دلی که از آهن
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشکستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشکستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
نوای سوگ وطن آید از غمش در گوشچو مویه عرب اندر هوای طل و دمن
بلی بدست قضا دستگیر و مقهورندسپهبدان و دلیران گرد شیر اوژن
چو تیغ یازد بی فایدت بود اسپرچو تیر بارد بی خاصیت شود جوشن
هزار مرتبه من آزموده ام که فلکبمرد دانا نیکو نداده پاداشن
کسیکه فکرت او راست کردگار جهانخمیده شد قدش از گردش دی و بهمن
دریغ از آن سر کآسوده شد بخاک لحددریغ از آن تن کآواره شد بملک کفن
کجاست عیسی کز غم رهاند این بیمارکجاست رستم کز چه برآرد این بیژن
ولی پس از همه افسوس و درد و آه و دریغسپاس باید از الطاف قادر ذوالمن
که گر درخت تنومندی اوفتاد از پاییکی نهال برومند سر زده بچمن
ورا نهفتن خورشید تیره گشته جهانز نور مه شب تاریک ما بود روشن
مهین پسرش همانند اوست در همه کاربطبع دلکش و رای رزین و خلق حسن
کلام او بسراید همی بروز و بشبکمال او بنماید همی بسرو علن
سخنش خوب و بخوبی چو گفته اش هنجارگهرش پاک و بپاکی چو گوهرش دامن
خدای عزوجل جاودانه دور کنادتعب ز جانش و انده ز دل گزند از تن
که سلک دانش بگسسته چون بنات النعشهم او برشته کشد باز همچو عقد پرن