گنج

شمارهٔ ۱۰۹ - در نکوهش حسودان

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ن۱۳۹ بیت
خرد پیر گفته بود که مننکنم در سیاق شعر سخن
زانکه همسنگ سنگ خاره شودگر برآید چو سنگ در عدن
سنگ خارا اگر شدی کمیاببود قدرش بر از عقیق یمن
سنگ خارا، اگر نبود، نبودتیغ سای و صلایه و هاون
لاجرم در بهای این اشیاءجان همیداد مشتری بثمن
سخن، ارچه زر است و مردم خاکسخن ار چه روان ومردم تن
گرچه آهن ز خاک زر خیزدلاجرم کمتر آید از آهن
سخن ار چه ببوی نافه مشکسخن ار چه تمیز مرد ز زن
مغز را مایه صداع شودگر ببوئی همیشه مشک ختن
شعر من زر ناب جعفری استشعر دیگر کسان چو ریماهن
من دو صد ساحری کنم بمقالمن بسی جادوئی کنم بسخن
نه بعجب است این فسانه نغزبل ز فخر است این ترانه من
ز آن باشعار خویشتن نازمکه بود در مدیح شاه ز من
سیدالاولیاء امام رشیداول الاوصیاء شه ذوالمن
دست یزدان، ممیت بدعت و کفرشیر حق محیی رسوم و سنن
آن کز او نور جسته دیده عقلآن کز او کور گشته چشم فتن
شاه مردان علی ابوطالبپدر اطهر حسین و حسن
کرده جاری برای این هر سهحق تعالی بخلد نهر لبن
تا بهار خجسته چون احمدبست طرف سفر ز طرف چمن
آن سه طرار نابکار که بوددی و اسفند ماه با بهمن
سوی باغ آمدند از ره کینهمچو دزدی که خیزد از مکمن
آب بر روی بوستان بستندآتش افروختند در خرمن
سرد کردند شعله غیرتگرم راندند از جفا توسن
راست چون آن سه تن سخن کردندبدرشتی که خاکشان بدهن
جای رایات سبز هاشمیاناز ورقهای سرو و برگ سمن
زد علامات سود در بستانهمچو آل امیه زاغ و زغن
سبز پوشان سپید پوش شدندبر لب جوی و در صف گلشن
هر زمان سونش در و الماسمی ببیزد هوا بپرویزن
آمد آن بوم شوم در بستانکبک را طوق بست در گردن
راست گوئی که زاده خطابگردن شیر حق فکنده رسن
رفت بلبل در آشیانه ز باغهمچو صدیقه سوی بیت حزن
باغ شد جای زاغ پنداریتخت جم شد سریر اهریمن
زود باشد که فروردین آیدباز چون شیر حق بطرف چمن
تاب گیرد عذار هر سنبلنطق یابد زبان هر سوسن
ریزد اندر کنار دامن باغسر زلف بنفشه مشک ختن
بیزد اندر کرانه بستانابر لؤلؤ و نسترن لادن
گرچه نشکفته شاخ اشکوفهورچه نامد بکعبه شیخ قرن
مغز ما بوی گل شنیده ز باغمغز احمد نسیم حق ز یمن
سیزده روز چون بشد ز رجبپی تعمیر این سرای کهن
اولین بانی سرای وجودآمد از پرده با رخی روشن
رکن بنیان کعبه را بشکافتحشمتش همچو سیل بنیان کن
زاد در خانه تا بدانی کوستخانه زاد مهیمن ذوالمن
از ولایت به پیکرش پوشاندحق تعالی قبا و پیراهن
با رسول خدای عزوجلهمچو یک روح گشت در دو بدن
ای به ایزد ولی و مظهر و سروی باحمد وصی و صهر و ختن
خاکپای تو موطن دل ماستلاجرم واجب است حب وطن
درگه مولدت بدرکه میرتهنیت را سخن سرایم من
صدر والاگهر امیر نظامکهف اهل زمین و فخر ز من
صاحب السیف والقلم آنکوخوانده بر فکرتش خرد احسن
باعث الجود والکرم کاو راکان بجیب است و بحر در دامن
تیغ وی ساغری است پر می نابهر یک از جرعه هاش مردافکن
کلک او شاهدی است مشکین مویطره اش با دو صد هزار شکن
گردی از آب آهن آرد بارهیبتش آب آرد از آهن
دستش ار سایه بر زمین فکندروید از خاک زر پی روین
با خسان تیرش آن کند که کندنجم ثاقب بجان اهریمن
گشته بر نوعروس ملک او راتیغ داماد و خامه خشتامن
ای گشوده ز روی عدل نقابوی به بسته بپای ظلم رسن
من بخوان تو آمدم مهمانهمچو برگ شکوفه در گلشن
ساختم بهر دفع تیر حسوداز مدیح تو آهنینه مجن
شاد گشتم بچاکری درترستم از صدمت و بلا و محن
چون ز نیروی حرز مدحت توگشتم از مکر حاسدان ایمن
گفتم امروز راست خواهم داشتقامت چرخ کوژپشت کهن
پا بمنت نهاد می بزمینتند راندم بر آسمان توسن
کار من بنده چون درستی یافتدل حاسد همی گرفت شکن
کرد بر جان من بحضرت توخصم بدخواه و حاسد ریمن
آنچه گرگان نکرده با یوسفو آنچه گرگین نموده با بیژن
هان و هان ای وزیر فرزانههان و هان ای امیر شیراوژن
تهمتی بر تنم نهد که بکوهگر نهی کوه کج کند گردن
آتش آه من هزاران کوهآب سازد و گر بود زاهن
جد من نحن کالجبال سرودبر همه مردمان بسرو علن
کوه فضلم من و سپهر هنرمهر تابانم و مه روشن
آنکه تقبیح نای بلبل کرددوست دارد سرود زاغ و زعن
و آنکه با مسلمان درآویزدمتوسل بود بجبت و وثن
ای ز تو نام فضل جاویدانوی ز تو مام دهر استرون
نز تو جویم مدد نه از سلطانکه ولی را گرفته ام دامن
دشنه من نبرد این حلقومحربه من ندرد آن جوشن
چون دو پیکر شود ز تیغ علیآن که نازد همی بعقد پرن
می توانم سزای بدمنشاندادن از زخم هجو و تیغ سخن
لیک با ذوالفقار شیر خدایداد خواهم بخصم پاداشن
همه جا شاعرم ولی اینجانبود شاعری وظیفه من
زانکه اینجا بود مقام هجیمر مرا عار باشد از این فن
هجو آنان کنند کایشان راستبر بزرگان خویش ریبت و ظن
من بفضل خدا شناخته أمبوالحسن را همی بوجه حسن
دوش با شیر حق در این معنیشکوه کردم ز حاسدان بسخن
پاسخم داد جد امجد و گفتیا بنی لاتخف و لاتحزن
ذوالفقار مرا زبان تیز استگر زبان تو باشدی الکن
باش تا برق تیغ من سازدصدق و کذب حدیث را روشن
راست نامیخت هیچ با ترفندآب نفروخت هیچ با روغن
می بزاید همی سحرگاهانآنچه شب حامل است و آبستن
حاسدا تاب ذوالفقار علیچون توانی که رنجی از سوزن
تو که مستحسنات طبع مراتاژگونه کنی و مستهجن
امتحان را که گفت پیکر خویشبر دم ذوالفقار برهنه زن
عنقریب ای اسیر بند غرورافتی اندر هوان و ذل و شجن
بس فروزی ز سوز دل اخگربس فرازی بر آسمان شیون
من یکی فاطمی نژادستماز بقایای خاندان کهن
نه تجاوز نموده ام ز حدودنه تخلف نموده ام ز سنن
گر بمن داد شاه صد قنطاراز تو هرگز نکاست یک ارزن
ور بمن داده میر صد خرواراز تو هرگز نخواستم یک من
آب، چندین مبیز در غربالباد چندین مسای در هاون
دردی دن چنین خرابت کردوای اگر برکشی ز صافی دن
این تو و این سرود و این طنبوراین تو و این سماع و این ارغن
من نیارم نواخت بهتر از اینگر تو بهتر زنی بگیر و بزن
چند نازی بدولت قارونچند تازی بصولت قارن
گر شنیدی که پور رستم راکشت بهمن بخون روئین تن
نه تو در عرصه چون فرامرزینه من اندر هجا کم از بهمن
آن کنم با تو در سخن که نمودبا سپاه عجم ابوالمحجن
من که خواهم شدن از این سامانمن که خواهم برفت از این مسکن
نه در این شهر ناقه ام نه جملنه در این ملک خانه ام نه سکن
ساعیا بیش از این تنم مشکرحاسدا ز این سپس دلم مشکن
بر کمالم ز جهل خورده مگیربر روانم ز رشک طعنه مزن
زر و سیم ترا ندیدم هیچچند آهن دلی کنی با من
من عطا از خدایگان گیرمکه نرنجانده خاطرم با من
گر بمیرم ز جوع ننشینمخوان بخل ترا به پیرامن
ور فتد در مغاره کالبدممی نجوید روانم از تو کفن
ور بمیرم ز درد برهنگینکنم در بر از تو پیراهن
چون بدیدی مرا بسایه میردر صف خلد و دادی ایمن
دود برخاست از دلت ز حسدهمچو دودی که خیزد از گلخن
خواستی بافسون و افسانهزشت نامم کنی و تر دامن
بگمانت که من چو رخت برمخوابگاه تو گردد این مامن
گر شنیدی ز خلد آدم راراند افسانهای اهریمن
بوالبشر توبه کرد و خصم بمانددست بر فرق و طوق در گردن
رو مترسان عصای موسی رااز صف ساحر و عصا و رسن
من همی نالم از فریسیموستو چرا تهمتم زنی به عنن
یا چو مردان گناه من بشماریا ز خجلت بپوش چهره چو زن
تا زبانی صفت زنم مشتتز اخسؤالا تکلمو بدهن
ای که نشناختی الف از بیبلکه خطی ز ابجد و کلمن
بر امیر مدینه چون تازیای چو اصحاب ظله در مدین
عنکبوتی و خانه تو بوداز همه خانها بسی اوهن
ابلهانه بشهپر سیمرغجای زنجیر، تار خویش، متن
مگسی را بگیر و طعمه نمایپنجه در پنجه هما مفکن
آدمی نی بچشم و گوش بودنه بابروی و روی و موی ذقن
بلکه حیوان و آدمی را فرقمی بباشد همی بجان و بتن
گرچه سرگین به هیئت عنبرگرچه هیزم بصورت چندن
این به بیت البغال و آن به بغلجای آن در تنور و این مدخن
یکحدیث آورم در این محضرتا رباید ز چشم خفته و سن
دشمن آل مرتضی بایدمام خود را همی شود دشمن
دعوت خصم را تمام کنمبدعای خدایگان زمن
تا برآید همی در از دریاتا بزاید همی زر از معدن
چرخ خرگاهش آفتاب چراغماه دینارش آسمان مخزن