شمارهٔ ۱۰۸
مردی بر آن سزد که کند عزم را متیننه روز و شب نیوشد بر چنگ را متین
با خود سیمبر چو کسی پایکوب شدسنگین شود بفرق درش خود آهنین
کی با سرون کرگدنان پنجه برزندکاندر سرای مشت همی سوده بر سرین
خون جگر خورد گه سختی کسی که ریختهر صبح و شام خون رز اندر بساتکین
چون شنبلیله زرد کند رخ گه مصافآنکو درون خوابگه افشاند یاسمین
خون رزان که هوش کسان را همی بردباور مکن که رای کسی را کند رزین
رای رزین و فکر متین اندر آن مجویکش اندرون مغز پر از خمر اندرین
خون رزان چه مایه فزونتر ز خون دلدیبای قز چه پایه بر از شمله جنین
بیدار بایدی دل صاحبدل کریمهشیار بایدی سر دانشور گزین
در کوردین کرا بینا همی بودبهتر که مرد کور دل اندر خراتکین
گژ راستی کبار نبندد و گر کنددر روز جنگ راست بتن جامه گژین
گر دیده تو پارسیان را کنند راستدر ابتدای آذر مه کوسه بر نشین
افسانه ایست صورت مردان خام راکارند بادپای تکاور بزیر زین
مردی ز داد زاید و دولت ز مردمیچون کسری از قباد و فریدون ز آبتین
کژدم مشو، ولی بضرورت، بسان نحلبر خصم زهر میده و بر دوست انگبین
ترک درم گزین و بدین آرزو که خلقدینار عاشقند و حریف درم گزین
گوهر بجان مرد بباید فزون بودچه خاصیت که دارد گوهر در آستین
گوساله زرینه طمع سامری کندروح الامین نخواهد گوساله سمین
آنچ آید از قلم نه ز نشکرده آیداآنچ آید از سنان نکند هیچگه کدین
دندان شیر آنچه کند در صف مصافناید بوقت کار ز دندانه های شین
گرچه یکی جهان کهین است آدمیچون نیست هوش و رایش باشد جهان کهین
باید بداد و دانش اندر زمانه زیستچون خواجه بزرگ و خداوند راستین
صدر اجل امیر نظام آنک بر روانشاز گیتی آفرین و همه گیتی آفرین
ایزد بر آب و خاک به نگماشته چنانبل ز آب و خاک نیز به ننگاشته چنین
قدرت نمود بر همگان واجب الوجودکز مآء و طین بساخت خداوند مآء و طین
لابل گذاشت یزدان منت که آفریدبر ایمنی گیتی این صاحب امین
دستش نموده رق همه خلق را ضمانتیغش شده است تمشیت ملک را ضمین
دانا برد همی ز سر کوی او بساردریا همی خورد بکف دست او یمین
فرموده از کرم پدری بر کمال و فضلچنان که کیقباد به ارمین و کی پشین
دشمن ندانمش بجهان زانکه در جهانتیغش بجا نهشته یکی مردم لعین
والا ملک مظفر دین را چنو وزیرتعیین نمود شه که بدولت شود معین
از فکرتش بلند شود نام پادشهوز همتش درست شود کار ملک و دین
حق را جدا نموده ز باطل همی چنانکن پنبه را ز دانه جدا کرده چو بگین
ببر از صلابتش نکند جای در اجمشیر از مهابتش نکند خواب در عرین
مردان روزگارش گردان کارزارطفلان عصر وی همه پیران دوربین
دعوی اگر کنم که بفرمان وی مگسآید همی بعرصه سیمرغ با طنین
افسانه نیست ز آنکه زنان در زمان ویشیر اوژنند و پیلتن ار نیستت یقین
بشنو حکایتی که در این روزگار نیکافتاده اتفاق در این بوم و سرزمین
دزدان چند خیره و عیار و راهزنشومان چند گمره و طرار و ره نشین
با چابکی ربوده ز فرق زحل کلاهبرده ز دست برجیس از زیرکی نگین
داده ز حقه شب افیون بماهتابکرده ز جام روز بکام خور آبگین
چون عشق خانه روب و چو مستی ستیزه گرهمچون شباب غره چو شهوت هوا گزین
از باس میر بوده بزندان اختفاءوز بیم مرگ مانده به بیت الحزن حزین
از طول تنگ دستی و فرط گرسنگیچون تیری از کمان بجهیدند از کمین
در سر خمار کرده سپردند راه غدربا جان وداع گفته گرفتند رسم کین
هنگام شب که خفته عسس رخ نهفته مهاین در زمین و آن یک در طارم برین
رفتند خانه یکی از تاجران که داشتمالی فزون ز دولت آل سبکتکین
انبارها بخانه درش لعل پر بهاءخروارها بکیسه درش لؤلؤ ثمین
خور نزد مخزن زرش از رشک زرد رخپروین ز خرمن گهرش گشته خوشه چین
بیش از دویست قارن در درگهش نقیببیش از هزار قارون در خرگهش دفین
از دیبهای مصری و آیینه های رمبزمش چو کارگاه فرنگ و بهار چین
القصه این ددان ستمگر نکرده بیماز روزگار پیشین و ز روز واپسین
اندر سرا شدند چو گرگان سهمناکدر خانه آمدند چو دیوان سهمگین
دیدند پاسبان را مخمور جام خوابخانه خدای نیز به بستر شده مکین
آید غطیط نایم چو بخیتان مستسازد صفیر صافر آواز رامتین
گر توپ بر زنند نجنبد کسی که هانور سقف بشکنند نخیزد تنی که هین
آهسته پانهاده ز دهلیز آن سرایدر آستان شدند بمالیده آستین
خاموش ساخته فز و افروخته فنکاندر کشیده سیخ و برافراشته خصین
سوهان همیزدند وبریدند قفل درخایسک کوفتند و شکستند زولفین
بستند بارهای جواهر همه بدوشکردند دانهای لئالی همه گزین
بردند دیبه های لطیف و گرانبهاآیینه های رومی و آنیه های چین
جمعی برای پاس مواظب در آستانقومی برای حمل فرا چیده آستین
ناگه عروس خانه خدا کاندران زمانبا کدخدای خود بد در خواب دل نشین
بیدخت واردختی در حجله نشاطشایان بآفرین و ثنای به آفرین
از خواب جست و دید بکاخ اندران گروهچون لشکر مغول بخیام جلال دین
ماران مهره باز و تماسیح رزم سازشیران تیغ یاز و عفاریت خشمگین
چون دشنه دید در کف دزدان نابکارشد دشنه موی بر تن سیمین نازنین
چون خیزران ترقد خمگشته راست کرددر سنبل سیاه نهان کرد یاسمین
بیدار شد چو بخت خداوند من ز خوابافکند همچو فکرت او برقع از جبین
با صارمی چو مهر درخشنده از غلافچون لبوی بخشم خرامنده از عرین
چون مژه گان ترکان بالای چشم مستبا آفتاب تابان با تیغ آتشین
نوشابه بود گوئی در کار رومیانیا خود غزاله بود به هیجای مسلمین
یا چون خدیجه خاتون اندر غزای روسیا در مصاف لشکر اسلام کاترین
آورد ترکتاز بتاراجیان چنانکتازد همی به لشگر اسفند فروردین
دزدان خیره، خوار شمردند کار اوبا وی همی کشاکش کردند بهر کین
آویخته بیکدیگر اندر صف مصافماننده زبانیه در جنگ حور عین
از پای خودسران و از اندام پهلوانپر خاک شد هوا و پر از خون همه زمین
دیوان چند را بدل شب فرشته ایهمچون شهاب ثاقب کرد از قضا طعین
گفتی بمغز مردم صرعی فسونگرینام خدا دمید باهریمن لعین
رفتند پردلان تهی دست از آن سرایبا موزه چنین بل با زوزه و حنین
وان سیم تن بگونه شمعی فروختهدر دل شراره بودش و خون جاری از جبین
آمد درون کوچه و زد پنجه با عدوچندانکه رنجه شد تن و اندام نازنین
دزدان زدند حلقه بگردش ز چارسویچون حلقه ای که در وسطش برنهی نگین
مجروح شد ز ناچخ و شمشیر و تیرشانآن ساقهای سیمین وان ساعد سمین
ناگه رسیدش از پی شدت یکی فرجچونانکه بهر بودلف از کید آفشین
اندر رسید شحنه چو تیری که از کمانو آن کدخدا معاینه شیری که از کمین
با مردمی گزاف همه مردم مصافجوشن درو کمانکش و دانا و کاربین
گشته بعطر منشم با یکدیگر حلیفداده بعقد معصم بر یکدیگر یمین
بیداد کارها بده در مدت شهورهشیار رازها شده در دوره سنین
کردند حمله بر صف دزدان نابکاردر تاختند جانب دیوان سهمگین
بردند سوی خانه بیگلربیگی روانچون زهره خوارج در روز واپسین
جستند چون خلاص نجستند از شکنجگفتند چون مناص شنیدند لات حین
فرخ نژاد خواجه بیگلربیگی چو دیداز فر بخت گنج مراد اندر آستین
حکم شکنجه داد و بزندانیان سپردبدخواه را که در خور سجن است باسجین
اندر شکنجه پنجه ضرغام قهر اوگرگان پیل تن را درید پوستین
معلوم شد که اینان چندین هزار خانتاراج کرده اند بهر بوم و سرزمین
انگیخته سمند بهر خطه منیعآویخته کمند بهر قلعه حصین
هتک ستور ساخته بی بیم شهریارقطع رؤس کرده بی خوف رب دین
از بهر اخذ ثار مکافات عالمیکرده است خارشان سخط رب عالمین
ز ایشان نشان مال فقیران یکان یکانبشنید هر که بود با قرار راستین
بستد تمام نایب بیگلربیگی بعنفمال کسان از ایشان زیرا که بد امین
زان پس روانه کرد بزندانشان و گفتباشید در دو گیتی فی النار خالدین
ای داور خجسته که دست بلند توبارد همیشه گوهر غلطان ز آستین
در غرب ملک ایران بیگلربیگی توئیچونانکه داشت سلطنت غرب تاشفین
تیغ تو زرنگار و دو دست تو سیم بخشخوی تو مشک پرور و کلک تو عنبرین
قدر تو، پست کرده همی، قبه سپهرمالد ستاره تو، بن بخت بر زمین
رای امیراعظم و فکر متین توآن چرخ را ادیب شد این ملک را معین
طوبی ز قهر تو ثمر حنظل آوردز قوم کاه مهر تو آرد ترنجبین
تا آخر زمستان اسفند مه بودتا اول بهاران شد ماه فروردین
دست تو باد باسط ارزاق در شهورعدل تو باد ماشط آفاق در سنین