گنج

شمارهٔ ۹

خواجه آمد از سفر رفتم به قصد دیدنشخادمان گفتند نزد خواجه کس را بار نیست
باز گردیدم به سوی کلبه خود منفعلهیچ محنت بر هنرمندان چنین دشوار نیست
از قضا بعد از دو روزی خواجه را دیدم به خوابتکیه کرده بر بساط و نزد او دیار نیست
عالم خواب است رفتم پیش و بنشستم برشگفتمش دارم سوالی از تو پرسش عار نیست
گفت بسم الله گفتم این تکبر از کجاستبر هنرمندان که قدر مال این مقدار نیست
اندرین بودم که از خوابم یکی بیدار کردچشم بگشودم و گلی دیدم که در گلزار نیست
گفتم ای گل از کدامین گلستانی، گفت مناز گلستانی که اندروی صبا را بار نیست
من غلام خواجه ام سوغات او آورده امزود تر بستان که نزد خواجه خدمتکار نیست
قصه کوته ارمغان را داد و عقل دوربینکرد تمثیلی که عاقل را در او انکار نیست
گفت دنیا دارو قاذورات یک جنسند ازآنکدیدن ایشان به بیداران به جز آزار نیست
بر خلاف این اگر بر خوابشان بیند کسیچون شود بیدار تعبیرش به جز دینار نیست
دی به من از روی یاری گفت یاری کای فلانگویمت حرفی اگر بر خاطرت دشوار نیست
گفتم از دشمن گران آید ولی از دوستانبر تن چون کاه من گر کوه باشد بار نیست
گفت که ایران را کسی باشد در انواع هنرچو تویی امروز نبود ور بود بسیار نیست
از هنر قطع نظر کردم برای بزم میهمنشینی چون تو زیر گنبد دوار نیست
شاه از خانت گرفت و داد از روی کرمراه در بزمی که شاهان را در آنجا بار نیست
کاهلی در خدمت خود میکنی نشنیده ایانکه الّا کفر شاخ کاهلی را بار نست
گفتمش تصدیع را ترک ادب دانسته امورنه هرگز بنده را از خدمت شه عار نیست
شاه خورشید جهانگیر است و من مه در مهیاجتماع ماه با خورشید جز یک بار نیست