شمارهٔ ۷
ای افصح زمانه فصیحی که عقل کلامروز با تو زبدهٔ ایران کند خطاب
در لفظ تازه فکر تو چون روح در بدندر دِیر کهنه طبع تو چون نشئهٔ شراب
حل کردهام غوامض حکمت به هّمتتلیکن به کُنهِ این نرسیدم به هیچ باب
کاین کلک کوتهت به دو انگشت چون کشداز روی شاهدان بلند سخن، نقاب
در غیبت تو خصم کند دعوی هنروندر حضور، باشد پامال احتجاب
آری جهان تمام به خورشید روشن استاما ستارهپوش بود نور آفتاب
سر بر خط تو اهل هنر چون قلم نهندکاندر قلمرو هنری مالک الرقاب
برهان قاطع هنر این بس که پادشاهاز اهل علم و فضل تو را کرده انتخاب
آمد به من ز زادهٔ کلک تو قطعه ایور لفظ قطعه گویم در معنیش کتاب
هر بیت آن قصیدهای از شعر منتخبهر سطر آن سفینهای از لولوی خوشاب
مضمون قطعه نیک دروغست این که منبد گفتهام تو را نکنم من بد ارتکاب
ای جلوهگاه طبع تو بالای آسمانوین نسخه ضمیر تو را نقطه آفتاب
دانم بد من از تو دروغ است و افتراچون رنجش من از تو بلاشک و ارتیاب
گیرم بود صحیح و شنیدم به گوش خودچون رنجم از تو بنده و رنجیدن العجاب
تو صبح انوری و دم روحپرورتباشد نسیم صبح چه در لطف و چه عتاب
من غنچهام شکفته شوم از نسیم صبحنه زلف دلبرم که درآیم به پیچ و تاب
حقا نکردهام گله این التفات توشاید که از سوال مقدّر بود جواب
آخر ز بذر، شِکوهٔ خورشید کی رسدیا خود چرا شکایت دریا کند سحاب
زینها جمیع میگذرم کله کردهامگویم دقیقهای بشنو این دقیقه یاب
گویند دوستان گله از دوستان کنندو امروز دوست منحصرست اندر آن حباب
حاشا که من ز دشمن خود کردمی گلهاز بخت تیره کردمی و چرخ ناصواب
کوته کنم حدیث که نزدیک نکته سنجطول سخن جواب نباشد بود عذاب