گنج

شمارهٔ ۶۰

خوشم که با لب او آشنا نشد سخنیکیم که رنجه کند لب به حرف همچو منی
فغان که اشکم خون در تن آنقدر نگذاشتکه چون کشندم رنگین کنم به خون کفنی
مرنج اگر گله کردم دلم زبس تنگینداشت جای که دروی گره شود سخنی
به گریه کوش که تا نور در نظر داریصبا نیاورد از مصر بوی پیرهنی
به گاه سوختن دل کناره گیر و بسوزنه شمع باش که سازی نخست انجمنی