گنج

شمارهٔ ۶۱

آفت صد دودمانی آتش صدخرمنیساده لوحی بین که گویم دشمن جان منی
بر مراد یار باید بود در اقلیم عشقدشمنم با خویش چون دانم که با من دشمنی
ترسم این الفت که دارد با گریبان دست مندر قیامت نیز نگذارد که گیرم دامنی
زیب دیگر داد داغ تازه باغ سینه راگاه باشد کز گلی رونق پذیرد گلشنی
های های گریه درد دوری از جانم ببرددل که دوری پر کند خالی نسازد شیونی