شمارهٔ ۵۸
میخورم می از برای گریهٔ مستانهایورنه از مستی چه حظ دارد چو من دیوانهای
گر بود بیماری این حالی که دارد چشم یارراحت آن باشد که بیماری بود در خانهای
هرکجا حسنی بود عشقیست از ما سر مپیچهست گل را بلبلی و شمع را پروانهای
مستی ما را به می حاجت نباشد میکندگردش چشم تو کار گردش پیمانهای
گفتمش دل گفت در زلف حال خویش گفتمیشنیدم در شب از دیوانهای افسانهای