گنج

شمارهٔ ۵۷

گفتگویت می‌دهد یاد از عتاب تازه‌اییار گویا دیده بهرم باز خواب تازه‌ای
بر رخت بس بود از زلف پریشانت نقاباز خط مشکین چرا بستی نقاب تازه‌ای
شب بود آبستن خورشید و خورشید رختباشد آبستن به شب مست آفتاب تازه‌ای
خون عشاق قدیم ار می‌خوری دلشان بسوزکین شراب تازه را باید کباب تازه‌ای
هم تر و هم تازه است این شعر خواهم شاعریکین زمین تازه را گوید جواب تازه‌ای