شمارهٔ ۵۳
بنشست دلم عمری چون گرد به راه اوبرخاست به ناکامی میترسم از آه او
دردم چو شود افزون گویم سر خود گیرممیگویم و میگیرم در دم سر راه او
دلگیر شدم از جان شاید که کند کارییا بخت سیاه من یا چشم سیاه او
گر رنجه شدی از دل اینک تو و اینک ویما را ز چه میسوزی جانا به گناه او
بر سرّ بسی پنهان آگاه شدم اماآگاه نگردیدم از سرّ نگاه او