شمارهٔ ۵۲
خرّم آن ساعت که نوسازد دلم پیمان توعالمی حیران من باشند و من حیران تو
یا مرو یا دل که خون کردی مبر تا شام غمگریه سیری توانم کرد در هجران تو
گریه کردم عمرها بی منت لخت جگربس اگر سوزد درونم آب شد پیکان تو
گر نگاهت رخنه در دلها نماید دور نیستسالها همخانگی کردست با مژگان تو
شکرلله دامنت نگرفت خاکم بعد مرگعاقبت گردی ز من ننشست بر دامان تو